قال الإمام الهادي عليه السلام

احادیث امام هادی (ع)

امام هادی (علیه السلام)

عَنْ عَلِيِّ بْنِ زَيْدٍ عَنْ أَبِي اَلْحَسَنِ صَاحِبِ اَلْعَسْكَرِ قَالَ : كَفَّارَةُ عَمَلِ اَلسُّلْطَانِ قَضَاءُ حَوَائِجِ اَلْإِخْوَانِ.

امام صادق علیه السّلام می فرماید:کفّارۀ کار کردن برای پادشاه بر آوردن حاجتهای برادران ایمانی است.

مشکاة الأنوار فی غرر الأخبار، ج 1، ص 191

عَنْ أَحْمَدَ بْنِ جَعْفَرٍ اَلدِّهْقَانِ قَالَ : قَالَ رَجُلٌ لِأَبِي اَلْحَسَنِ اَلْعَسْكَرِيِّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ كَيْفَ أَبُو دُلَفَ لَهُ أَرْبَعَةُ آلاَفِ قَرْيَةٍ وَ قَرْيَةٌ فَقَالَ لَهُ إِنَّهُ ضَافَ بِهِ مُؤْمِنٌ لَيْلَة فَزَوَّدَهُ جُلَّة مِنْ تَمْرٍ كَانَ فِيهَا أَرْبَعَةُ آلاَفِ تَمْرَةٍ وَ تَمْرَةٌ فَأَعْطَاهُ اَللَّهُ بِكُلِّ تَمْرَةٍ قَرْيَة .

احمد بن جعفر دهقان گوید:مردی به امام عسکری علیه السّلام عرض کرد:چگونه ابو دلف چهار هزار و یک قریه دارد؟امام فرمود:او یک شب مؤمنی را مهمان کرد و به عنوان توشۀ راه کیسه ای از خرما به او داد که در آن چهار هزار و یک خرما بود، خداوند هم به پاداش هر خرما یک قریه به او عطا فرمود.

مشکاة الأنوار فی غرر الأخبار، ج 1، ص 193

دَخَلْتُ عَلَى أَبِي اَلْحَسَنِ ع فَقَالَ يَا مُحَمَّدُ حَدَثَ بِآلِ فَرَجٍ حَدَثٌ فَقُلْتُ مَاتَ عُمَرُ فَقَالَ اَلْحَمْدُ لِلَّهِ حَتَّى أَحْصَيْتُ لَهُ أَرْبَعاً وَ عِشْرِينَ مَرَّةً فَقُلْتُ يَا سَيِّدِي لَوْ عَلِمْتُ أَنَّ هَذَا يَسُرُّكَ لَجِئْتُ حَافِياً أَعْدُو إِلَيْكَ قَالَ يَا مُحَمَّدُ أَ وَ لاَ تَدْرِي مَا قَالَ لَعَنَهُ اَللَّهُ لِمُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ أَبِي قَالَ قُلْتُ لاَ قَالَ خَاطَبَهُ فِي شَيْ ءٍ فَقَالَ أَظُنُّكَ سَكْرَانَ فَقَالَ أَبِي اَللَّهُمَّ إِنْ كُنْتَ تَعْلَمُ أَنِّي أَمْسَيْتُ لَكَ صَائِماً فَأَذِقْهُ طَعْمَ اَلْحَرْبِ وَ ذُلَّ اَلْأَسْرِ فَوَ اَللَّهِ إِنْ…

محمد بن سنان گوید: خدمت امام علی النقی علیه السلام رسیدم، فرمود: ای محمد برای آل فرج پیش آمدی شده است؟ گفتم: آری، عمر(بن فرج که والی مدینه بود)وفات کرد، حضرت فرمود، الحمد لله و تا 24 بار شمردم(که این جمله را تکرار کرد)عرضکردم: آقای من؟ اگر میدانستم این خبر شما را مسرور میکند، پا برهنه و دوان خدمت شما می آمدم. فرمود: ای محمد مگر نمیدانی او-که خدایش لعنت کند-بپدرم محمد بن علی چه گفته؟ عرضکردم: نه، فرمود: در باره موضوعی پدرم با او سخن می گفت، او در جواب گفت: بگمانم تو مستی، پدرم فرمود: خدایا اگر تو میدانی که من امروز را برای رضای تو روزه داشتم، مزه غارت شدن و خواری اسارت را باو بچشان، بخدا سوگند که پس از 243 - 3 چند روز پولها و داراییش غارت شد و سپس او را با سیری گرفتند و اینک هم مرده است…

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 496

قَدِمْتُ عَلَى أَبِي اَلْحَسَنِ ع اَلْمَدِينَةَ فَقَالَ لِي مَا خَبَرُ اَلْوَاثِقِ عِنْدَكَ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ خَلَّفْتُهُ فِي عَافِيَةٍ أَنَا مِنْ أَقْرَبِ اَلنَّاسِ عَهْداً بِهِ عَهْدِي بِهِ مُنْذُ عَشَرَةِ أَيَّامٍ قَالَ فَقَالَ لِي إِنَّ أَهْلَ اَلْمَدِينَةِ يَقُولُونَ إِنَّهُ مَاتَ فَلَمَّا أَنْ قَالَ لِيَ اَلنَّاسَ عَلِمْتُ أَنَّهُ هُوَ ثُمَّ قَالَ لِي مَا فَعَلَ جَعْفَرٌ قُلْتُ تَرَكْتُهُ أَسْوَأَ اَلنَّاسِ حَالاً فِي اَلسِّجْنِ قَالَ فَقَالَ أَمَا إِنَّهُ صَاحِبُ اَلْأَمْرِ مَا فَعَلَ اِبْنُ اَلزَّيَّاتِ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ اَلنَّاسُ مَعَهُ وَ اَلْأَمْرُ أَمْرُهُ قَالَ فَقَالَ…

خیران اسباطی گوید: در مدینه خدمت حضرت ابو الحسن(امام دهم)علیه السلام رسیدم، بمن فرمود: از واثق چه خبر داری؟ عرضکردم: قربانت، وقتی از او جدا شدم با عافیت بود، من از همه مردم دیدارم باو نزدیکتر است، زیرا ده روز پیش او را دیده ام(و کسی در مدینه نیست که او را بعد از من دیده باشد)فرمود: اهل مدینه میگویند: او مرده است، چون بمن فرمود: مردم میگویند(و شخص معینی را نام نبرد)دانستم مطلب همانست(واثق مرده است و حضرت بعلم غیب دانسته و توریه میفرماید)سپس فرمود: جعفر(متوکل عباسی)چه کرد؟ عرضکردم: از او جدا شدم در حالی که در زندان بود و حالش از همه مردم بدتر بود، فرمود: او فرمانروا شد. ابن زیات(وزیر واثق)چه کرد؟ عرضکردم: قربانت، مردم با او بودند و فرمان فرمان او بود، فرمود: این پیشرفت برایش نامبارک بود، پس…

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 498

دَخَلْتُ عَلَى أَبِي اَلْحَسَنِ ع فَقُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ فِي كُلِّ اَلْأُمُورِ أَرَادُوا إِطْفَاءَ نُورِكَ وَ اَلتَّقْصِيرَ بِكَ حَتَّى أَنْزَلُوكَ هَذَا اَلْخَانَ اَلْأَشْنَعَ خَانَ اَلصَّعَالِيكِ فَقَالَ هَاهُنَا أَنْتَ يَا اِبْنَ سَعِيدٍ ثُمَّ أَوْمَأَ بِيَدِهِ وَ قَالَ اُنْظُرْ فَنَظَرْتُ فَإِذَا أَنَا بِرَوْضَاتٍ آنِقَاتٍ وَ رَوْضَاتٍ بَاسِرَاتٍ فِيهِنَّ خَيْرَاتٌ عَطِرَاتٌ وَ وِلْدَانٌ كَأَنَّهُنَّ اَللُّؤْلُؤُ اَلْمَكْنُونُ وَ أَطْيَارٌ وَ ظِبَاءٌ وَ أَنْهَارٌ تَفُورُ فَحَارَ بَصَرِي وَ حَسَرَتْ عَيْنِي فَقَالَ حَيْثُ كُنَّا فَهَذَا لَنَا عَتِيدٌ لَسْنَا فِي خَانِ اَلصَّعَالِيكِ…

صالح بن سعید گوید: خدمت امام هادی علیه السلام رسیدم و عرضکردم: قربانت، در هر امری در صدد خاموش کردن نور شما و کوتاهی در حق شما بودند، تا آنجا که شما را در این سرای زشت و بدنامی که سرای گدایان نامند منزل دادند، فرمود: پسر سعید؟ تو هم چنین فکر میکنی؟ سپس با دستش اشاره کرد و فرمود: بنگر، من نگاه کردم، بوستانهایی دیدم سرور بخش و بوستانهایی با میوه های تازه رس، که در آنها دخترانی نیکو و خوشبوی بود مانند مروارید در صدف و پسر بچه گان و مرغان و آهوان و نهرهای جوشان که چشمم خیره شد و دیده ام از کار افتاد، آنگاه فرمود: ما هر کجا باشیم اینها برای ما مهیاست، ما در سرای گدایان نیستیم.

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 498

اِشْتَرَيْتُ لِأَبِي اَلْحَسَنِ ع غَنَماً كَثِيرَةً فَدَعَانِي فَأَدْخَلَنِي مِنْ إِصْطَبْلِ دَارِهِ إِلَى مَوْضِعٍ وَاسِعٍ لاَ أَعْرِفُهُ فَجَعَلْتُ أُفَرِّقُ تِلْكَ اَلْغَنَمَ فِيمَنْ أَمَرَنِي بِهِ فَبَعَثَ إِلَى أَبِي جَعْفَرٍ وَ إِلَى وَالِدَتِهِ وَ غَيْرِهِمَا مِمَّنْ أَمَرَنِي ثُمَّ اِسْتَأْذَنْتُهُ فِي اَلاِنْصِرَافِ إِلَى بَغْدَادَ إِلَى وَالِدِي وَ كَانَ ذَلِكَ يَوْمَ اَلتَّرْوِيَةِ فَكَتَبَ إِلَيَّ تُقِيمُ غَداً عِنْدَنَا ثُمَّ تَنْصَرِفُ قَالَ فَأَقَمْتُ فَلَمَّا كَانَ يَوْمُ عَرَفَةَ أَقَمْتُ عِنْدَهُ وَ بِتُّ لَيْلَةَ اَلْأَضْحَى فِي رِوَاقٍ لَهُ فَلَمَّا كَانَ فِي اَلسَّحَرِ…

اسحاق جلاب گوید: برای امام هادی علیه السلام گوسفندان بسیاری خریدم، سپس مرا خواست و از اصطبل منزلش بجای وسیعی برد که من آنجا را نمیشناختم، و در آنجا گوسفندان را بهر که دستور داد، تقسیم کردم، و برای(پسرش)ابو جعفر و مادر او و دیگران دستور داد و فرستاد، آنگاه روز ترویه بود که از حضرت اجازه گرفتم ببغداد نزد پدرم برگردم، بمن نوشت: فردا نزد ما باش و سپس برو. من هم بماندم و چون روز عرفه شد، نزد حضرت بودم و شب عید قربان هم در ایوان خانه اش خوابیدم هنگام سحر نزد من آمد و فرمود: ای اسحاق برخیز، من برخاستم و چون چشم گشودم، خود را در خانه ام در بغداد دیدم، خدمت پدرم رسیدم و گرد رفقایم نشستم، بآنها گفتم: روز عرفه در سامره بودم و روز عید ببغداد آمدم.

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 498

مَرِضَ اَلْمُتَوَكِّلُ مِنْ خُرَاجٍ خَرَجَ بِهِ وَ أَشْرَفَ مِنْهُ عَلَى اَلْهَلاَكِ فَلَمْ يَجْسُرْ أَحَدٌ أَنْ يَمَسَّهُ بِحَدِيدَةٍ فَنَذَرَتْ أُمُّهُ إِنْ عُوفِيَ أَنْ تَحْمِلَ إِلَى أَبِي اَلْحَسَنِ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ مَالاً جَلِيلاً مِنْ مَالِهَا وَ قَالَ لَهُ اَلْفَتْحُ بْنُ خَاقَانَ لَوْ بَعَثْتَ إِلَى هَذَا اَلرَّجُلِ فَسَأَلْتَهُ فَإِنَّهُ لاَ يَخْلُو أَنْ يَكُونَ عِنْدَهُ صِفَةٌ يُفَرِّجُ بِهَا عَنْكَ فَبَعَثَ إِلَيْهِ وَ وَصَفَ لَهُ عِلَّتَهُ فَرَدَّ إِلَيْهِ اَلرَّسُولُ بِأَنْ يُؤْخَذَ كُسْبُ اَلشَّاةِ فَيُدَافَ بِمَاءِ وَرْدٍ فَيُوضَعَ عَلَيْهِ فَلَمَّا رَجَعَ اَلرَّسُولُ وَ…

ابراهیم بن محمد طاهری گوید: متوکل عباسی در اثر دملی که در آورد بیمار شد و نزدیک بمرگ رسید، کسی هم جرات نداشت آهنی ببدن او رساند(و زخمش را عمل کند)مادرش نذر کرد: اگر او بهبودی یافت از دارایی خود پول بسیاری خدمت حضرت ابو الحسن علی بن محمد(امام هادی علیه السلام) فرستد. فتح بن خاقان(ترک، وزیر و نویسنده متوکل)بمتوکل گفت: ای کاش نزد این مرد(امام هادی علیه السلام)میفرستادی، زیرا حتما او راه معالجه ای که سبب گشایش تو شود میداند. متوکل شخصی را نزد حضرت فرستاد و او مرضش را بحضرت توضیح داد پیغام آورنده برگشت و گفت: دستور داد، در ده روغن را گرفته، با گلاب خمیر کنند و روی زخم گذارند، چون این معالجه را بآنها خبر دادند، همگی مسخره کردند(مجلسی کسب را پشکل زیر دست و پای گوسفند هم معنی کرده). فتح گفت: بخدا که…

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 499

إِنَّ أَبَا اَلْحَسَنِ كَتَبَ إِلَيْهِ يَا مُحَمَّدُ أَجْمِعْ أَمْرَكَ وَ خُذْ حِذْرَكَ قَالَ فَأَنَا فِي جَمْعِ أَمْرِي وَ لَيْسَ أَدْرِي مَا كَتَبَ إِلَيَّ حَتَّى وَرَدَ عَلَيَّ رَسُولٌ حَمَلَنِي مِنْ مِصْرَ مُقَيَّداً وَ ضَرَبَ عَلَى كُلِّ مَا أَمْلِكُ وَ كُنْتُ فِي اَلسِّجْنِ ثَمَانَ سِنِينَ ثُمَّ وَرَدَ عَلَيَّ مِنْهُ فِي اَلسِّجْنِ كِتَابٌ فِيهِ يَا مُحَمَّدُ لاَ تَنْزِلْ فِي نَاحِيَةِ اَلْجَانِبِ اَلْغَرْبِيِّ فَقَرَأْتُ اَلْكِتَابَ فَقُلْتُ يَكْتُبُ إِلَيَّ بِهَذَا وَ أَنَا فِي اَلسِّجْنِ إِنَّ هَذَا لَعَجَبٌ فَمَا مَكَثْتُ أَنْ خُلِّيَ عَنِّي وَ اَلْحَمْدُ لِلَّهِ قَالَ وَ كَتَبَ…

علی بن محمد نوفلی گوید: محمد بن فرج بمن گفت: حضرت ابو الحسن(امام هادی) علیه السلام بمن نوشت: ای محمد کارهایت را بسامان رسان و مواظب خود باش. من مشغول سامان دادن کارم بودم و نمیدانستم مقصود حضرت از آنچه بمن نوشته چیست که ناگاه مامور آمد و مرا از مصر دست بسته حرکت داد، و تمام داراییم را توقیف کرد و 8 سال در زندان بودم، سپس نامه یی از حضرت در زندان بمن رسید که: ای محمد در سمت بغداد منزل مکن. نامه را خواندم و گفتم: من در زندانم و او بمن چنین مینویسد؟ این موضوع شگفت آور است. چیزی نگذشت که-خدا را شکر-مرا رها کردند. و محمد بن فرج بآن حضرت نامه نوشت و در باره ملکش(که بناحق تصرف کرده بودند)سوال کرد حضرت باو نوشت: بزودی بتو بر میگردانند و اگر هم بتو باز نگردد، زیانی بتو نرسد، چون محمد بن فرج بسامره…

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 500

رَأَيْتُهُ يَعْنِي مُحَمَّداً قَبْلَ مَوْتِهِ بِالْعَسْكَرِ فِي عَشِيَّةٍ وَ قَدِ اِسْتَقْبَلَ أَبَا اَلْحَسَنِ ع فَنَظَرَ إِلَيْهِ وَ اِعْتَلَّ مِنْ غَدٍ فَدَخَلْتُ إِلَيْهِ عَائِداً بَعْدَ أَيَّامٍ مِنْ عِلَّتِهِ وَ قَدْ ثَقُلَ فَأَخْبَرَنِي أَنَّهُ بَعَثَ إِلَيْهِ بِثَوْبٍ فَأَخَذَهُ وَ أَدْرَجَهُ وَ وَضَعَهُ تَحْتَ رَأْسِهِ قَالَ فَكُفِّنَ فِيهِ قَالَ أَحْمَدُ قَالَ أَبُو يَعْقُوبَ رَأَيْتُ أَبَا اَلْحَسَنِ ع مَعَ اِبْنِ اَلْخَضِيبِ فَقَالَ لَهُ اِبْنُ اَلْخَضِيبِ سِرْ جُعِلْتُ فِدَاكَ فَقَالَ لَهُ أَنْتَ اَلْمُقَدَّمُ فَمَا لَبِثَ إِلاَّ أَرْبَعَةَ أَيَّامٍ حَتَّى وُضِعَ اَلدَّهَقُ عَلَى…

ابو یعقوب گوید: شبی محمد(بن فرج)را پیش از مرگش در برابر امام هادی علیه السلام دیدم: حضرت باو نگریست و او فردا بیمار شد، چند روز که از بیماریش گذشت، بعیادتش رفتم، سنگین شده بود، بمن خبر داد که امام برای او پارچه یی فرستاده و او آن را پیچیده و زیر سرش گذاشته، سپس او را در همان پارچه کفن کردند. ابو یعقوب گوید: امام هادی علیه السلام را همراه ابن خضیب دیدم، ابن خضیب بحضرت عرضکرد: راه برو قربانت گردم»فرمود: تو جلوتری، چهار روز بیشتر نگذشت که چوبهای شکنجه را بپای ابن خضیب گذاردند و سپس خبر مرگش رسید. و از او روایت شده که چون ابن خضیب در باره خانه ای که از آن حضرت مطالبه میکرد پافشاری نمود، امام برایش پیغام داد: با درخواست از خدای عز و جل ترا بروزگاری مینشانم که اثری از تو بجا نماند، سپس خدای عز و…

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 500

كَانَ اَلْمُتَوَكِّلُ يَقُولُ وَيْحَكُمْ قَدْ أَعْيَانِي أَمْرُ اِبْنِ اَلرِّضَا أَبَى أَنْ يَشْرَبَ مَعِي أَوْ يُنَادِمَنِي أَوْ أَجِدَ مِنْهُ فُرْصَةً فِي هَذَا فَقَالُوا لَهُ فَإِنْ لَمْ تَجِدْ مِنْهُ فَهَذَا أَخُوهُ مُوسَى قَصَّافٌ عَزَّافٌ يَأْكُلُ وَ يَشْرَبُ وَ يَتَعَشَّقُ قَالَ اِبْعَثُوا إِلَيْهِ فَجِيئُوا بِهِ حَتَّى نُمَوِّهَ بِهِ عَلَى اَلنَّاسِ وَ نَقُولَ اِبْنُ اَلرِّضَا فَكَتَبَ إِلَيْهِ وَ أُشْخِصَ مُكَرَّماً وَ تَلَقَّاهُ جَمِيعُ بَنِي هَاشِمٍ وَ اَلْقُوَّادُ وَ اَلنَّاسُ عَلَى أَنَّهُ إِذَا وَافَى أَقْطَعَهُ قَطِيعَةً وَ بَنَى لَهُ فِيهَا وَ حَوَّلَ اَلْخَمَّارِينَ وَ…

یعقوب بن یاسر گوید: متوکل باطرافیانش میگفت: موضوع ابن الرضا(امام هادی علیه السلام) مرا خسته و درمانده کرد. -از میگساری و همنشینی با من سرباز میزند و من نمیتوانم در این باره از او فرصتی بدست آورم(تا او را نزد مردم خفیف و سبک کنم و آلوده و گنهکار نشان دهم)آنها گفتند: اگر باو راه نمییابی، برادرش موسی(مبرقع)هست. او اهل ساز و آواز است، میخورد و می آشامد و عشقبازی میکند، متوکل گفت، دنبالش بفرستید و او را بیاورید تا او را در نظر مردم بجای ابن الرضا جا بزنیم و بگوییم ابن الرضا همین است. آنگاه باو نامه نوشت و با احترام حرکتش داد و تمام بنی هاشم و سرلشکران و مردم باستقبالش رفتند با این شرط که چون بسامره وارد شود، متوکل قطعه زمینی باو واگذارد و برای او در آنجا ساختمان کند و می فروشان و آوازه خوانان را…

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 502

مَرِضْتُ فَدَخَلَ اَلطَّبِيبُ عَلَيَّ لَيْلاً فَوَصَفَ لِي دَوَاءً بِلَيْلٍ آخُذُهُ كَذَا وَ كَذَا يَوْماً فَلَمْ يُمَكِّنِّي فَلَمْ يَخْرُجِ اَلطَّبِيبُ مِنَ اَلْبَابِ حَتَّى وَرَدَ عَلَيَّ نَصْرٌ بِقَارُورَةٍ فِيهَا ذَلِكَ اَلدَّوَاءُ بِعَيْنِهِ فَقَالَ لِي أَبُو اَلْحَسَنِ يُقْرِئُكَ اَلسَّلاَمَ وَ يَقُولُ لَكَ خُذْ هَذَا اَلدَّوَاءَ كَذَا وَ كَذَا يَوْماً فَأَخَذْتُهُ فَشَرِبْتُهُ فَبَرَأْتُ: قَالَ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ قَالَ لِي زَيْدُ بْنُ عَلِيٍّ يَأْبَى اَلطَّاعِنُ أَيْنَ اَلْغُلاَةُ عَنْ هَذَا اَلْحَدِيثِ .

زید بن علی بن حسین بن زید گوید: من بیمار شدم و شبانه پزشکی برای معالجه ام آمد و دوایی برایم نسخه کرد که در شب بیاشامم و تا چند روز آن را داشته باشم، برای من ممکن نشد(که دوا را در آن شب تهیه کنم)هنوز پزشک از در بیرون نرفته بود، که نصر(خادم امام دهم علیه السلام)با شیشه ای که همان دوا در آن بود، وارد شد و گفت: حضرت ابو الحسن بتو سلام میرساند و میفرماید: این دوا را در این چند روز داشته باش، من آن را گرفتم و آشامیدم و بهبودی یافتم. محمد بن علی گوید: زید بن علی بمن گفت: کسی که امام را سرزنش کند و طعنه زند(این روایت یا امامت و فضیلت ایمه را)نمیپذیرد(در صورتی که دلالت روشنی بر علم غیب امام دارد)کجایند غالیان در باره ایمه که این حدیث را بشنوند(و دلیل عقیده خود دانند که علم غیب ذاتی امامست، در صورتی…

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 502

كَتَبْتُ إِلَى أَبِي اَلْحَسَنِ اَلثَّالِثِ ع أَسْأَلُهُ عَنِ اَلرُّؤْيَةِ وَ مَا اِخْتَلَفَ فِيهِ اَلنَّاسُ فَكَتَبَ لاَ تَجُوزُ اَلرُّؤْيَةُ مَا لَمْ يَكُنْ بَيْنَ اَلرَّائِي وَ اَلْمَرْئِيِّ هَوَاءٌ لَمْ يَنْفُذْهُ اَلْبَصَرُ فَإِذَا اِنْقَطَعَ اَلْهَوَاءُ عَنِ اَلرَّائِي وَ اَلْمَرْئِيِّ لَمْ تَصِحَّ اَلرُّؤْيَةُ وَ كَانَ فِي ذَلِكَ اَلاِشْتِبَاهُ لِأَنَّ اَلرَّائِيَ مَتَى سَاوَى اَلْمَرْئِيَّ فِي اَلسَّبَبِ اَلْمُوجِبِ بَيْنَهُمَا فِي اَلرُّؤْيَةِ وَجَبَ اَلاِشْتِبَاهُ وَ كَانَ ذَلِكَ اَلتَّشْبِيهُ لِأَنَّ اَلْأَسْبَابَ لاَ بُدَّ مِنِ اِتِّصَالِهَا بِالْمُسَبَّبَاتِ .

احمد بن اسحاق گوید: بامام حسن عسگری علیه السلام نامه نوشتم و از دیدن خدا و اختلاف مردم در آن سوال کردم. آن حضرت نوشت: تا وقتی که میان بیننده و دیده شده(هدف دید)هوایی که دید در آن نفوذ کند نباشد دیدن صورت نگیرد، پس اگر چنین هوایی از میان بیننده و هدف قطع شود دیدن درست نشود و در صورت درستی هم مانند شدن بیننده بهدف است(در اینکه هر دو جایگزین شده و در جهت مخصوصی هستند)زیرا بیننده چون برابر هدف قرار گرفت از نظر شرط دیدن میان آنها تشبیه واقع شود، و این همان تشبیه ممتنع است(که خدا را مانندی باشد)زیرا اتصال بین اسباب و مسببات حتمی است.

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 97
Esc
↑ ↓ جابه‌جاییEnter باز کردن/ یا Ctrl K از هر صفحه