قال الإمام الکاظم عليه السلام

احادیث امام کاظم (ع)

امام موسی کاظم (علیه السلام)

لَمَّا رَأَى رَسُولُ اَللَّهِ ص تَيْماً وَ عَدِيّاً وَ بَنِي أُمَيَّةَ يَرْكَبُونَ مِنْبَرَهُ أَفْظَعَهُ فَأَنْزَلَ اَللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى قُرْآناً يَتَأَسَّى بِهِ وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِكَةِ اُسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاّ إِبْلِيسَ أَبى ُمَّ أَوْحَى إِلَيْهِ يَا مُحَمَّدُ إِنِّي أَمَرْتُ فَلَمْ أُطَعْ فَلاَ تَجْزَعْ أَنْتَ إِذَا أَمَرْتَ فَلَمْ تُطَعْ فِي وَصِيِّكَ.

حضرت ابو الحسن علیه السلام فرمود: چون رسول خدا صلی الله علیه و آله در خواب دید که تیم و عدی(ابو بکر و عمر)و بنی امیه بر منبر او مینشینند، او را هراس و غم گرفت، خدای تبارک و تعالی آیه قرآنی نازل فرمود تا مایه دلداریش باشد: «و چون بفرشتگان گفتیم: بآدم سجده کنید، همه سجده کردند، مگر ابلیس که سرپیچی کرد-116 سوره 20-»سپس بپیغمبر وحی فرستاد که: ای محمد من امر میکنم و فرمان نمیبرند، پس اگر تو هم در باره وصی ات امر کردی و فرمانت نبردند، بیتابی مکن.

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 426

فِي قَوْلِهِ تَعَالَى وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ وَ قَصْرٍ مَشِيدٍ َالَ اَلْبِئْرُ اَلْمُعَطَّلَةُ اَلْإِمَامُ اَلصَّامِتُ وَ اَلْقَصْرُ اَلْمَشِيدُ اَلْإِمَامُ اَلنَّاطِقُ.

موسی بن جعفر علیه السلام در باره قول خدای تعالی: «و چاه عاطل مانده و کاخ برافراشته -45 سوره 22-»فرمود: چاه عاطل مانده، امام ساکت است، و کاخ برافراشته امام گویاست.

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 427

سَأَلْتُهُ عَنْ قَوْلِ اَللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُا نُورَ اَللّهِ بِأَفْواهِهِمْ قَالَ يُرِيدُونَ لِيُطْفِئُوا وَلاَيَةَ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ ع بِأَفْوَاهِهِمْ قُلْتُ وَ اَللّهُ مُتِمُّ نُورِهِ قَالَ وَ اَللَّهُ مُتِمُّ اَلْإِمَامَةِ لِقَوْلِهِ عَزَّ وَ جَلَّ اَلَّذِينَ فَآمِنُوا بِاللّهِ وَ رَسُولِهِ وَ اَلنُّورِ اَلَّذِي أَنْزَلْنا فَالنُّورُ هُوَ اَلْإِمَامُ قُلْتُ هُوَ اَلَّذِي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى وَ دِينِ اَلْحَقِّ قَالَ هُوَ اَلَّذِي أَمَرَ رَسُولَهُ بِالْوَلاَيَةِ لِوَصِيِّهِ وَ اَلْوَلاَيَةُ هِيَ دِينُ اَلْحَقِّ قُلْتُ لِيُظْهِرَهُ عَلَى اَلدِّينِ كُلِّهِ…

محمد بن فضیل گوید: از حضرت ابو الحسن علیه السلام راجع بقول خدای عز و جل«میخواهند با پف دهانشان نور خدا را خاموش کنند-8 سوره 61-»پرسیدم، فرمود: یعنی میخواهند ولایت امیر المومنین علیه السلام را با پف دهانشان خاموش کنند، عرضکردم: «خدا تمام کننده نور خود است»فرمود: خدا تمام کننده امامت است، بدلیل قول خدای عز و جل«کسانی که بخدا و رسولش و نوری که فرو فرستاده ایم ایمان آورند-8 سوره 64-»پس نور همان امامست. عرضکردم: «اوست خدایی که رسول خود را بهدایت و دین حق فرستاده است-9 سوره 64-» فرمود: یعنی اوست که رسولش را بولایت وصیش امر کرد و ولایت همان دین حق است. عرضکردم: «تا آن را بر هر دینی غالب کند»فرمود: یعنی آن را در زمان قیام قایم بر همه دینها غلبه دهد، خدا میفرماید: «و خدا تمام کننده نور خود است»یعنی…

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 432

أَنَّهُ سَأَلَ أَبَا اَلْحَسَنِ اَلْأَوَّلَ ع أَ كَانَ رَسُولُ اَللَّهِ ص مَحْجُوجاً بِأَبِي طَالِبٍ فَقَالَ لاَ وَ لَكِنَّهُ كَانَ مُسْتَوْدَعاً لِلْوَصَايَا فَدَفَعَهَا إِلَيْهِ ص قَالَ قُلْتُ فَدَفَعَ إِلَيْهِ اَلْوَصَايَا عَلَى أَنَّهُ مَحْجُوجٌ بِهِ فَقَالَ لَوْ كَانَ مَحْجُوجاً بِهِ مَا دَفَعَ إِلَيْهِ اَلْوَصِيَّةَ قَالَ فَقُلْتُ فَمَا كَانَ حَالُ أَبِي طَالِبٍ قَالَ أَقَرَّ بِالنَّبِيِّ وَ بِمَا جَاءَ بِهِ وَ دَفَعَ إِلَيْهِ اَلْوَصَايَا وَ مَاتَ مِنْ يَوْمِهِ .

درست بن ابی منصور از حضرت موسی بن جعفر علیه السلام پرسید که: آیا ابو طالب بر پیغمبر صلی الله علیه و آله حجت بود؟ فرمود: نه، بلکه وصایای(پیغمبران)نزد او بامانت بود و او تحویل پیغمبر داد، راوی گوید: من گفتم: وصایا را باو داد، چون که بر او حجت بود؟ فرمود: اگر بر او حجت میبود، وصیت را تحویل او نمی داد، عرضکردم: پس حال ابو طالب(از نظر عقیده)چگونه بود؟ فرمود: او بپیغمبر و آنچه آورده بود، اقرار کرد، و وصایا را باو تحویل داد و همان روز درگذشت.

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 445

إِنَّ فَاطِمَةَ ع صِدِّيقَةٌ شَهِيدَةٌ وَ إِنَّ بَنَاتِ اَلْأَنْبِيَاءِ لاَ يَطْمَثْنَ .

موسی بن جعفر علیه السلام فرمود: فاطمه علیها السلام صدیقه(بسیار راست گو و معصوم)و شهیده بود و دختران پیغمبران حایض نمیشوند.

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 458

بَيْنَا رَسُولُ اَللَّهِ ص جَالِسٌ إِذْ دَخَلَ عَلَيْهِ مَلَكٌ لَهُ أَرْبَعَةٌ وَ عِشْرُونَ وَجْهاً فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اَللَّهِ ص حَبِيبِي جَبْرَئِيلُ لَمْ أَرَكَ فِي مِثْلِ هَذِهِ اَلصُّورَةِ قَالَ اَلْمَلَكُ لَسْتُ بِجَبْرَئِيلَ يَا مُحَمَّدُ بَعَثَنِي اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ أُزَوِّجَ اَلنُّورَ مِنَ اَلنُّورِ قَالَ مَنْ مِمَّنْ قَالَ فَاطِمَةَ مِنْ عَلِيٍّ قَالَ فَلَمَّا وَلَّى اَلْمَلَكُ إِذَا بَيْنَ كَتِفَيْهِ مُحَمَّدٌ رَسُولُ اَللَّهِ عَلِيٌّ وَصِيُّهُ فَقَالَ رَسُولُ اَللَّهِ ص مُنْذُ كَمْ كُتِبَ هَذَا بَيْنَ كَتِفَيْكَ فَقَالَ مِنْ قَبْلِ أَنْ يَخْلُقَ اَللَّهُ آدَمَ…

موسی بن جعفر علیه السلام فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله نشسته بود که فرشته ای که 24 چهره داشت وارد شد، پیغمبر(ص)فرمود: محبوبم جبرییل من تو را هیچ گاه باین صورت ندیده ام، فرشته گفت: من جبرییل نیستم، ای محمد مرا خدای عز و جل فرستاده تا نور را جفت نور گردانم، فرمود: که را با که؟ گفت: فاطمه را با علی، و چون فرشته پشت گردانید، میان دو شانه اش نوشته بود: محمد رسول خداست، علی وصی اوست. پیغمبر فرمود: از کی این جمله میان دو شانه تو نوشته شده؟ عرضکرد: بیست و دو هزار سال پیش از خلقت آدم.

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 460

أَنَا كَفَّنْتُ أَبِي فِي ثَوْبَيْنِ شَطَوِيَّيْنِ كَانَ يُحْرِمُ فِيهِمَا وَ فِي قَمِيصٍ مِنْ قُمُصِهِ وَ فِي عِمَامَةٍ كَانَتْ لِعَلِيِّ بْنِ اَلْحُسَيْنِ ع وَ فِي بُرْدٍ اِشْتَرَاهُ بِأَرْبَعِينَ دِينَاراً .

یونس بن یعقوب گوید: شنیدم موسی بن جعفر علیه السلام می فرمود: من پدرم را در دو جامه شطوی که لباس احرامش بود و نیز با یکی از پیراهنهای خودش و عمامه علی بن الحسین علیهما السلام و بردی که آن را بچهل دینار خریده بود کفن کردم.

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 475

لَمَّا أُقْدِمَ بِأَبِي اَلْحَسَنِ مُوسَى ع عَلَى اَلْمَهْدِيِّ اَلْقُدْمَةَ اَلْأُولَى نَزَلَ زُبَالَةَ فَكُنْتُ أُحَدِّثُهُ فَرَآنِي مَغْمُوماً فَقَالَ لِي يَا أَبَا خَالِدٍ مَا لِي أَرَاكَ مَغْمُوماً فَقُلْتُ وَ كَيْفَ لاَ أَغْتَمُّ وَ أَنْتَ تُحْمَلُ إِلَى هَذِهِ اَلطَّاغِيَةِ وَ لاَ أَدْرِي مَا يُحْدِثُ فِيكَ فَقَالَ لَيْسَ عَلَيَّ بَأْسٌ إِذَا كَانَ شَهْرُ كَذَا وَ كَذَا وَ يَوْمُ كَذَا فَوَافِنِي فِي أَوَّلِ اَلْمِيلِ فَمَا كَانَ لِي هَمٌّ إِلاَّ إِحْصَاءَ اَلشُّهُورِ وَ اَلْأَيَّامِ حَتَّى كَانَ ذَلِكَ اَلْيَوْمُ فَوَافَيْتُ اَلْمِيلَ فَمَا زِلْتُ عِنْدَهُ حَتَّى كَادَتِ اَلشَّمْسُ…

ابو خالد زبالی گوید: چون موسی بن جعفر علیه السلام را در نخستین بار نزد مهدی عباسی میبردند در زباله منزل کرد، من با او سخن می گفتم. حضرت مرا اندوهگین دید. فرمود: ای ابا خالد چرا ترا اندوهگین می بینم؟ گفتم: چگونه اندوهگین نباشم، در صورتی که شما را بسوی این طغیانگر میبرند و نمیدانم چه بسرت می آید. فرمود: مرا باکی نیست، چون فلان ماه و فلان روز رسد، در سر یک میلی خود را بمن برسان، پس از آن، من کاری جز شمردن ماهها و روزها نداشتم تا آن روز(که امام فرموده بود)فرا رسید. خود را بسر یک میلی رسانیدم و آنجا بودم تا نزدیک بود خورشید غروب کند، شیطان در دلم وسوسه کرد و ترسیدم در آنچه امام فرموده شک کنم. که ناگاه یک سیاهی را دیدم از طرف عراق پیش می آید، من به پیشوازشان رفتم. دیدم حضرت ابو الحسن(موسی بن…

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 477

كُنْتُ عِنْدَ أَبِي اَلْحَسَنِ مُوسَى ع إِذْ أَتَاهُ رَجُلٌ نَصْرَانِيٌّ وَ نَحْنُ مَعَهُ بِالْعُرَيْضِ فَقَالَ لَهُ اَلنَّصْرَانِيُّ أَتَيْتُكَ مِنْ بَلَدٍ بَعِيدٍ وَ سَفَرٍ شَاقٍّ وَ سَأَلْتُ رَبِّي مُنْذُ ثَلاَثِينَ سَنَةً أَنْ يُرْشِدَنِي إِلَى خَيْرِ اَلْأَدْيَانِ وَ إِلَى خَيْرِ اَلْعِبَادِ وَ أَعْلَمِهِمْ وَ أَتَانِي آتٍ فِي اَلنَّوْمِ فَوَصَفَ لِي رَجُلاً بِعُلْيَا دِمَشْقَ فَانْطَلَقْتُ حَتَّى أَتَيْتُهُ فَكَلَّمْتُهُ فَقَالَ أَنَا أَعْلَمُ أَهْلِ دِينِي وَ غَيْرِي أَعْلَمُ مِنِّي فَقُلْتُ أَرْشِدْنِي إِلَى مَنْ هُوَ أَعْلَمُ مِنْكَ فَإِنِّي لاَ أَسْتَعْظِمُ اَلسَّفَرَ وَ لاَ تَبْعُدُ…

یعقوب بن جعفر بن ابراهیم گوید: خدمت موسی بن جعفر علیه السلام بودم که مردی نصرانی نزد آن حضرت آمد، مادر عریض(وادی مدینه)بودیم، نصرانی عرضکرد: من از شهری دور و سفری پر مشقت نزد شما آمده ام، و 30 سالست که از پروردگارم درخواست میکنم که مرا ببهترین دینها و بسوی بهترین و داناترین بندگان خود هدایت کند، تا آنکه شخصی در خواب من آمد و مردی را که در علیا دمشق است بمن معرفی کرد. من نزدش رفتم و با او سخن گفتم، او گفت: من از تمام همکیشان خود داناترم ولی از من داناتر هم هست: من گفتم: مرا بکسی که از تو داناتر است رهبری کن، زیرا مسافرت برای من دشوار و سنگین نیست من تمام انجیل و مزامیر داود و چهار سفر از تورات و ظاهر تمام قرآن را خوانده ام. دانشمند بمن گفت: اگر علم نصرانیت را میخواهی، من از تمام عرب و عجم بآن…

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 478

كُنْتُ عِنْدَ أَبِي إِبْرَاهِيمَ ع وَ أَتَاهُ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ نَجْرَانَ اَلْيَمَنِ مِنَ اَلرُّهْبَانِ وَ مَعَهُ رَاهِبَةٌ فَاسْتَأْذَنَ لَهُمَا اَلْفَضْلُ بْنُ سَوَّارٍ فَقَالَ لَهُ إِذَا كَانَ غَداً فَأْتِ بِهِمَا عِنْدَ بِئْرِ أُمِّ خَيْرٍ قَالَ فَوَافَيْنَا مِنَ اَلْغَدِ فَوَجَدْنَا اَلْقَوْمَ قَدْ وَافَوْا فَأَمَرَ بِخَصَفَةِ بَوَارِيَّ ثُمَّ جَلَسَ وَ جَلَسُوا فَبَدَأَتِ اَلرَّاهِبَةُ بِالْمَسَائِلِ فَسَأَلَتْ عَنْ مَسَائِلَ كَثِيرَةٍ كُلَّ ذَلِكَ يُجِيبُهَا وَ سَأَلَهَا أَبُو إِبْرَاهِيمَ ع عَنْ أَشْيَاءَ لَمْ يَكُنْ عِنْدَهَا فِيهِ شَيْ ءٌ ثُمَّ أَسْلَمَتْ ثُمَّ أَقْبَلَ اَلرَّاهِبُ…

یعقوب بن جعفر گوید: خدمت موسی بن جعفر علیه السلام بودم که مرد و زن راهبی از اهل نجران یمن، خدمتش آمدند. فضل بن سوار برای آنها اجازه رسیدن خدمت امام را گرفت، امام فرمود: فردا آنها را نزد چاه ام الخیر بیاور، فضل گوید: فردا ما آنجا حاضر شدیم، دیدیم آن قوم هم آمده اند امام دستور داد حصیرهای لیف خرمایی انداختند، و خود نشست و مردم هم نشستند. ابتدا زن راهب مسایل بسیاری پرسید که امام علیه السلام همگی را پاسخ فرمود، سپس آن حضرت چیزهایی از او پرسید که پاسخ هیچ یک از آنها را نتوانست بگوید. آن زن اسلام آورد، آنگاه مرد راهب پیش آمد و سوال میکرد و امام همه را جواب می فرمود. مرد راهب گفت: من در دین خود نیرومند و توانایم و هیچ یک از نصاری در روی زمین بدرجه دانش من نرسد و شنیدم که مردی در هند است که هر گاه…

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 481

مَرَّ اَلْعَبْدُ اَلصَّالِحُ بِامْرَأَةٍ بِمِنًى وَ هِيَ تَبْكِي وَ صِبْيَانُهَا حَوْلَهَا يَبْكُونَ وَ قَدْ مَاتَتْ لَهَا بَقَرَةٌ فَدَنَا مِنْهَا ثُمَّ قَالَ لَهَا مَا يُبْكِيكِ يَا أَمَةَ اَللَّهِ قَالَتْ يَا عَبْدَ اَللَّهِ إِنَّ لَنَا صِبْيَاناً يَتَامَى وَ كَانَتْ لِي بَقَرَةٌ مَعِيشَتِي وَ مَعِيشَةُ صِبْيَانِي كَانَ مِنْهَا وَ قَدْ مَاتَتْ وَ بَقِيتُ مُنْقَطَعاً بِي وَ بِوُلْدِي لاَ حِيلَةَ لَنَا فَقَالَ يَا أَمَةَ اَللَّهِ هَلْ لَكِ أَنْ أُحْيِيَهَا لَكِ فَأُلْهِمَتْ أَنْ قَالَتْ نَعَمْ يَا عَبْدَ اَللَّهِ فَتَنَحَّى وَ صَلَّى رَكْعَتَيْنِ ثُمَّ رَفَعَ يَدَهُ هُنَيْئَةً وَ حَرَّكَ…

عبد الله بن مغیره گوید: موسی بن جعفر علیه السلام در منی بزنی گذشت که میگریست و فرزندانش هم گردش میگریستند، زیرا گاو آنها مرده بود. حضرت نزدیک آن زن رفت و فرمود: چرا گریه میکنی ای کنیز خدا؟ زن گفت: ای بنده خدا: من فرزندانی یتیم دارم و گاوی داشتیم که زندگی من و کودکانم از آن میگذشت، اکنون آن گاو مرده و من و فرزندانم از همه چیز دست کوتاه و بیچاره مانده ایم. امام فرمود: کنیز خدا میخواهی آن را برای تو زنده کنم؟ باو الهام شد که بگوید: آری ای بنده خدا حضرت بکناری رفت و دو رکعت نماز گزارد و اندکی دست بلند کرد و لبهایش را تکان داد، سپس برخاست و گاو را صدایی زد و نفهمیدم با سر عصا یا پنجه پایش بود که بآن گاو زد، گاو برخاست و راست بایستاد. چون زن نگاهش بگاو افتاد: فریادی کشید و گفت: بپروردگار کعبه این…

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 484

سَمِعْتُ اَلْعَبْدَ اَلصَّالِحَ يَنْعَى إِلَى رَجُلٍ نَفْسَهُ فَقُلْتُ فِي نَفْسِي وَ إِنَّهُ لَيَعْلَمُ مَتَى يَمُوتُ اَلرَّجُلُ مِنْ شِيعَتِهِ فَالْتَفَتَ إِلَيَّ شِبْهَ اَلْمُغْضَبِ فَقَالَ يَا إِسْحَاقُ قَدْ كَانَ رُشَيْدٌ اَلْهَجَرِيُّ يَعْلَمُ عِلْمَ اَلْمَنَايَا وَ اَلْبَلاَيَا وَ اَلْإِمَامُ أَوْلَى بِعِلْمِ ذَلِكَ ثُمَّ قَالَ يَا إِسْحَاقُ اِصْنَعْ مَا أَنْتَ صَانِعٌ فَإِنَّ عُمُرَكَ قَدْ فَنِيَ وَ إِنَّكَ تَمُوتُ إِلَى سَنَتَيْنِ وَ إِخْوَتَكَ وَ أَهْلَ بَيْتِكَ لاَ يَلْبَثُونَ بَعْدَكَ إِلاَّ يَسِيراً حَتَّى تَتَفَرَّقَ كَلِمَتُهُمْ وَ يَخُونُ بَعْضُهُمْ بَعْضاً حَتَّى يَشْمَتَ…

اسحاق بن عمار گوید: شنیدم موسی بن جعفر علیه السلام خبر مرگ مردی را بخود او گفت، من با خود گفتم: مگر او میداند هر یک از شیعیانش کی میمیرند؟ حضرت با قیافه ای مانند خشمگین متوجه من شد و فرمود: ای اسحاق رشید هجری علم منایا و بلایا(مرگ و مصیبات مردم)را میدانست، امام که بدانستن آن سزاوارتر است. سپس فرمود: ای اسحاق هر چه خواهی بکن که عمر تو گذشته و تا دو سال دیگر و بدو سال نرسیده میمیری و برادران و خانواده ات اندکی پس از تو اختلاف کلمه پیدا کنند و بیکدیگر خیانت ورزند. آنجا که دشمن شماتتشان کند، با آنکه در دل تو چنان گذشت(که من چگونه مرگ شیعیانم را میدانم). من گفتم: من از آنچه در دلم گذشت از خدا آمرزش میخواهم. سپس مدتی پس از این مجلس نگذشت که اسحاق مرد و خاندان عمار دست نیاز باموال مردم گشودند و…

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 484
Esc
↑ ↓ جابه‌جاییEnter باز کردن/ یا Ctrl K از هر صفحه