سَمِعْتُ اَلْعَبْدَ اَلصَّالِحَ يَنْعَى إِلَى رَجُلٍ نَفْسَهُ فَقُلْتُ فِي نَفْسِي وَ إِنَّهُ لَيَعْلَمُ مَتَى يَمُوتُ اَلرَّجُلُ مِنْ شِيعَتِهِ فَالْتَفَتَ إِلَيَّ شِبْهَ اَلْمُغْضَبِ فَقَالَ يَا إِسْحَاقُ قَدْ كَانَ رُشَيْدٌ اَلْهَجَرِيُّ يَعْلَمُ عِلْمَ اَلْمَنَايَا وَ اَلْبَلاَيَا وَ اَلْإِمَامُ أَوْلَى بِعِلْمِ ذَلِكَ ثُمَّ قَالَ يَا إِسْحَاقُ اِصْنَعْ مَا أَنْتَ صَانِعٌ فَإِنَّ عُمُرَكَ قَدْ فَنِيَ وَ إِنَّكَ تَمُوتُ إِلَى سَنَتَيْنِ وَ إِخْوَتَكَ وَ أَهْلَ بَيْتِكَ لاَ يَلْبَثُونَ بَعْدَكَ إِلاَّ يَسِيراً حَتَّى تَتَفَرَّقَ كَلِمَتُهُمْ وَ يَخُونُ بَعْضُهُمْ بَعْضاً حَتَّى يَشْمَتَ…
اسحاق بن عمار گوید: شنیدم موسی بن جعفر علیه السلام خبر مرگ مردی را بخود او گفت، من با خود گفتم: مگر او میداند هر یک از شیعیانش کی میمیرند؟ حضرت با قیافه ای مانند خشمگین متوجه من شد و فرمود: ای اسحاق رشید هجری علم منایا و بلایا(مرگ و مصیبات مردم)را میدانست، امام که بدانستن آن سزاوارتر است. سپس فرمود: ای اسحاق هر چه خواهی بکن که عمر تو گذشته و تا دو سال دیگر و بدو سال نرسیده میمیری و برادران و خانواده ات اندکی پس از تو اختلاف کلمه پیدا کنند و بیکدیگر خیانت ورزند. آنجا که دشمن شماتتشان کند، با آنکه در دل تو چنان گذشت(که من چگونه مرگ شیعیانم را میدانم). من گفتم: من از آنچه در دلم گذشت از خدا آمرزش میخواهم. سپس مدتی پس از این مجلس نگذشت که اسحاق مرد و خاندان عمار دست نیاز باموال مردم گشودند و…
قَالَ لِي أَبُو اَلْحَسَنِ اَلْأَوَّلُ هَلْ عَلِمْتَ أَحَداً مِنْ أَهْلِ اَلْمَغْرِبِ قَدِمَ قُلْتُ لاَ قَالَ بَلَى قَدْ قَدِمَ رَجُلٌ فَانْطَلِقْ بِنَا فَرَكِبَ وَ رَكِبْتُ مَعَهُ حَتَّى اِنْتَهَيْنَا إِلَى اَلرَّجُلِ فَإِذَا رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ اَلْمَدِينَةِ مَعَهُ رَقِيقٌ فَقُلْتُ لَهُ اِعْرِضْ عَلَيْنَا فَعَرَضَ عَلَيْنَا سَبْعَ جَوَارٍ كُلَّ ذَلِكَ يَقُولُ أَبُو اَلْحَسَنِ ع لاَ حَاجَةَ لِي فِيهَا ثُمَّ قَالَ اِعْرِضْ عَلَيْنَا فَقَالَ مَا عِنْدِي إِلاَّ جَارِيَةٌ مَرِيضَةٌ فَقَالَ لَهُ مَا عَلَيْكَ أَنْ تَعْرِضَهَا فَأَبَى عَلَيْهِ فَانْصَرَفَ ثُمَّ أَرْسَلَنِي مِنَ اَلْغَدِ فَقَالَ قُلْ…
هشام بن احمر گوید: موسی بن جعفر بمن فرمود: میدانی کسی از اهل مغرب(بمدینه)آمده است؟ گفتم: نه، فرمود: چرا، مردی آمده است بیا برویم، پس سوار شد، من هم سوار شدم و رفتیم تا نزد آن مرد رسیدیم، مردی بود از اهل مدینه که برده همراه داشت. من گفتم: بردگانت را بما نشان ده او هفت کنیز آورد که موسی بن جعفر در باره همه آنها فرمود: این را نمیخواهم، سپس فرمود: باز بیاور، گفت: من جز یک دختر برده بیمار ندارم، فرمود: برای تو چه زیانی دارد که او را نشان دهی؟ او امتناع کرد، حضرت هم برگشت، فردا مرا فرستاد و فرمود: «باو بگو نظرت نسبت بآن دختر چند است؟ بهر چند که گفت، تو بگو از آن من باشد». من نزد او آمدم، گفت: آن دختر را از این مقدار کمتر نمیدهم، گفتم: از آن من باشد. گفت از تو باشد ولی بمن بگو: مردیکه دیروز همراه…
لَمَّا اِنْقَضَى أَمْرُ اَلْمَخْلُوعِ وَ اِسْتَوَى اَلْأَمْرُ لِلْمَأْمُونِ كَتَبَ إِلَى اَلرِّضَا ع يَسْتَقْدِمُهُ إِلَى خُرَاسَانَ فَاعْتَلَّ عَلَيْهِ أَبُو اَلْحَسَنِ ع بِعِلَلٍ فَلَمْ يَزَلِ اَلْمَأْمُونُ يُكَاتِبُهُ فِي ذَلِكَ حَتَّى عَلِمَ أَنَّهُ لاَ مَحِيصَ لَهُ وَ أَنَّهُ لاَ يَكُفُّ عَنْهُ فَخَرَجَ ع وَ لِأَبِي جَعْفَرٍ ع سَبْعُ سِنِينَ فَكَتَبَ إِلَيْهِ اَلْمَأْمُونُ لاَ تَأْخُذْ عَلَى طَرِيقِ اَلْجَبَلِ وَ قُمْ وَ خُذْ عَلَى طَرِيقِ اَلْبَصْرَةِ وَ اَلْأَهْوَازِ وَ فَارِسَ حَتَّى وَافَى مَرْوَ فَعَرَضَ عَلَيْهِ اَلْمَأْمُونُ أَنْ يَتَقَلَّدَ اَلْأَمْرَ وَ اَلْخِلاَفَةَ فَأَبَى…
یاسر خادم و ریان بن صلت گویند: چون کار خلیفه معزول(امین پسر هارون)درگذشت و امر خلافت برای مامون مستقر شد، نامه یی بامام رضا علیه السلام نوشت و آن حضرت را بخراسان طلبید، امام رضا علیه السلام بعللی تمسک می فرمود و عذر میخواست، مامون پیوسته بآن حضرت نامه مینوشت تا آن حضرت دانست که چاره یی ندارد و او دست بردار نیست، لذا از مدینه بیرون شد و ابو جعفر امام نهم علیه السلام هفت ساله بود. مامون بحضرت نوشت: راه کوهستان و قم را در پیش نگیر، بلکه از راه بصره و اهواز و فارس بیا(شاید مقصودش این بود که آن حضرت از راهی بیاید که شیعیانش کمتر باشند و از ناراحتی امام آگاه نشوند) تا آنکه بمرو رسید. مامون بحضرت عرضه داشت که امر خلافت را بعهده گیرد، ولی امام رضا علیه السلام خودداری فرمود: مامون گفت: پس باید ولایت…
لَمَّا خَرَجَ اَلْمَأْمُونُ مِنْ خُرَاسَانَ يُرِيدُ بَغْدَادَ وَ خَرَجَ اَلْفَضْلُ ذُو اَلرِّئَاسَتَيْنِ وَ خَرَجْنَا مَعَ أَبِي اَلْحَسَنِ ع وَرَدَ عَلَى اَلْفَضْلِ بْنِ سَهْلٍ ذِي اَلرِّئَاسَتَيْنِ كِتَابٌ مِنْ أَخِيهِ اَلْحَسَنِ بْنِ سَهْلٍ وَ نَحْنُ فِي بَعْضِ اَلْمَنَازِلِ إِنِّي نَظَرْتُ فِي تَحْوِيلِ اَلسَّنَةِ فِي حِسَابِ اَلنُّجُومِ فَوَجَدْتُ فِيهِ أَنَّكَ تَذُوقُ فِي شَهْرِ كَذَا وَ كَذَا يَوْمَ اَلْأَرْبِعَاءِ حَرَّ اَلْحَدِيدِ وَ حَرَّ اَلنَّارِ وَ أَرَى أَنْ تَدْخُلَ أَنْتَ وَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ وَ اَلرِّضَا اَلْحَمَّامَ فِي هَذَا اَلْيَوْمِ وَ تَحْتَجِمَ فِيهِ وَ تَصُبَّ…
یاسر خادم گوید: چون مامون از خراسان بعزم بغداد بیرون رفت و فضل ذو الریاستین هم بیرون رفت، ما نیز همراه امام رضا علیه السلام بیرون شدیم، در یکی از منازل نامه یی برای فضل بن سهل از برادرش حسن بن سهل آمد که: من از روی حساب نجوم بتحویل سال نگریستم و دیدم تو در روز چهارشنبه فلان ماه حرارت آهن و آتش میچشی، عقیده دارم که تو در آن روز با امیر المومنین و امام رضا علیه السلام بحمام روی و حجامت کنی و روی دستت خون بریزی تا نحوست آن از تو دور گردد. و در این باره بمامون هم نامه یی نوشت و از او خواست که از امام رضا هم این تقاضا را بکند. -مامون بحضرت نامه یی نوشت و درخواست کرد، حضرت در پاسخ او نوشت: من فردا بحمام نمیروم و عقیده ندارم تو و فضل هم فردا بحمام روید، مامون دو مرتبه دیگر بحضرت نامه نوشت، امام رضا…
لَمَّا أَرَادَ هَارُونُ بْنُ اَلْمُسَيَّبِ أَنْ يُوَاقِعَ مُحَمَّدَ بْنَ جَعْفَرٍ قَالَ لِي أَبُو اَلْحَسَنِ اَلرِّضَا ع اِذْهَبْ إِلَيْهِ وَ قُلْ لَهُ لاَ تَخْرُجْ غَداً فَإِنَّكَ إِنْ خَرَجْتَ غَداً هُزِمْتَ وَ قُتِلَ أَصْحَابُكَ فَإِنْ سَأَلَكَ مِنْ أَيْنَ عَلِمْتَ هَذَا فَقُلْ رَأَيْتُ فِي اَلْمَنَامِ قَالَ فَأَتَيْتُهُ فَقُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ لاَ تَخْرُجْ غَداً فَإِنَّكَ إِنْ خَرَجْتَ هُزِمْتَ وَ قُتِلَ أَصْحَابُكَ فَقَالَ لِي مِنْ أَيْنَ عَلِمْتَ هَذَا فَقُلْتُ رَأَيْتُ فِي اَلْمَنَامِ فَقَالَ نَامَ اَلْعَبْدُ وَ لَمْ يَغْسِلِ اِسْتَهُ ثُمَّ خَرَجَ فَانْهَزَمَ وَ قُتِلَ…
وشا از مسافر نقل کند که چون هارون بن مسیب خواست با محمد بن جعفر بجنگد. امام رضا علیه السلام بمن فرمود: نزد او برو و بگو، فردا بیرون نرو، که اگر بروی شکست میخوری و یارانت کشته میشوند، و اگر پرسید: تو از کجا میدانی؟ بگو من در خواب دیده ام. مسافر گوید: من نزد او رفتم و گفتم: قربانت، فردا بیرون نرو که اگر بیرون روی، شکست میخوری و یارانت کشته میشوند، بمن گفت. تو از کجا این را دانستی؟ گفتم: در خواب دیده ام، جواب داد: آن بنده با کون نشسته خوابیده(که چنین خوابی دیده است)، سپس بیرون رفت و شکست خورد و یارانش کشته شدند. وشا گوید: و نیز مسافر بمن گفت: من با امام رضا علیه السلام در منی بودیم. یحیی بن خالد که برای گرد و خاک سرش را پوشیده بود، از آنجا گذشت، حضرت فرمود: بیچاره ها نمیدانند امسال چه بسرشان می…
دَخَلْتُ عَلَى أَبِي اَلْحَسَنِ ع فَقَالَ يَا مُحَمَّدُ حَدَثَ بِآلِ فَرَجٍ حَدَثٌ فَقُلْتُ مَاتَ عُمَرُ فَقَالَ اَلْحَمْدُ لِلَّهِ حَتَّى أَحْصَيْتُ لَهُ أَرْبَعاً وَ عِشْرِينَ مَرَّةً فَقُلْتُ يَا سَيِّدِي لَوْ عَلِمْتُ أَنَّ هَذَا يَسُرُّكَ لَجِئْتُ حَافِياً أَعْدُو إِلَيْكَ قَالَ يَا مُحَمَّدُ أَ وَ لاَ تَدْرِي مَا قَالَ لَعَنَهُ اَللَّهُ لِمُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ أَبِي قَالَ قُلْتُ لاَ قَالَ خَاطَبَهُ فِي شَيْ ءٍ فَقَالَ أَظُنُّكَ سَكْرَانَ فَقَالَ أَبِي اَللَّهُمَّ إِنْ كُنْتَ تَعْلَمُ أَنِّي أَمْسَيْتُ لَكَ صَائِماً فَأَذِقْهُ طَعْمَ اَلْحَرْبِ وَ ذُلَّ اَلْأَسْرِ فَوَ اَللَّهِ إِنْ…
محمد بن سنان گوید: خدمت امام علی النقی علیه السلام رسیدم، فرمود: ای محمد برای آل فرج پیش آمدی شده است؟ گفتم: آری، عمر(بن فرج که والی مدینه بود)وفات کرد، حضرت فرمود، الحمد لله و تا 24 بار شمردم(که این جمله را تکرار کرد)عرضکردم: آقای من؟ اگر میدانستم این خبر شما را مسرور میکند، پا برهنه و دوان خدمت شما می آمدم. فرمود: ای محمد مگر نمیدانی او-که خدایش لعنت کند-بپدرم محمد بن علی چه گفته؟ عرضکردم: نه، فرمود: در باره موضوعی پدرم با او سخن می گفت، او در جواب گفت: بگمانم تو مستی، پدرم فرمود: خدایا اگر تو میدانی که من امروز را برای رضای تو روزه داشتم، مزه غارت شدن و خواری اسارت را باو بچشان، بخدا سوگند که پس از 243 - 3 چند روز پولها و داراییش غارت شد و سپس او را با سیری گرفتند و اینک هم مرده است…
قَدِمْتُ عَلَى أَبِي اَلْحَسَنِ ع اَلْمَدِينَةَ فَقَالَ لِي مَا خَبَرُ اَلْوَاثِقِ عِنْدَكَ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ خَلَّفْتُهُ فِي عَافِيَةٍ أَنَا مِنْ أَقْرَبِ اَلنَّاسِ عَهْداً بِهِ عَهْدِي بِهِ مُنْذُ عَشَرَةِ أَيَّامٍ قَالَ فَقَالَ لِي إِنَّ أَهْلَ اَلْمَدِينَةِ يَقُولُونَ إِنَّهُ مَاتَ فَلَمَّا أَنْ قَالَ لِيَ اَلنَّاسَ عَلِمْتُ أَنَّهُ هُوَ ثُمَّ قَالَ لِي مَا فَعَلَ جَعْفَرٌ قُلْتُ تَرَكْتُهُ أَسْوَأَ اَلنَّاسِ حَالاً فِي اَلسِّجْنِ قَالَ فَقَالَ أَمَا إِنَّهُ صَاحِبُ اَلْأَمْرِ مَا فَعَلَ اِبْنُ اَلزَّيَّاتِ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ اَلنَّاسُ مَعَهُ وَ اَلْأَمْرُ أَمْرُهُ قَالَ فَقَالَ…
خیران اسباطی گوید: در مدینه خدمت حضرت ابو الحسن(امام دهم)علیه السلام رسیدم، بمن فرمود: از واثق چه خبر داری؟ عرضکردم: قربانت، وقتی از او جدا شدم با عافیت بود، من از همه مردم دیدارم باو نزدیکتر است، زیرا ده روز پیش او را دیده ام(و کسی در مدینه نیست که او را بعد از من دیده باشد)فرمود: اهل مدینه میگویند: او مرده است، چون بمن فرمود: مردم میگویند(و شخص معینی را نام نبرد)دانستم مطلب همانست(واثق مرده است و حضرت بعلم غیب دانسته و توریه میفرماید)سپس فرمود: جعفر(متوکل عباسی)چه کرد؟ عرضکردم: از او جدا شدم در حالی که در زندان بود و حالش از همه مردم بدتر بود، فرمود: او فرمانروا شد. ابن زیات(وزیر واثق)چه کرد؟ عرضکردم: قربانت، مردم با او بودند و فرمان فرمان او بود، فرمود: این پیشرفت برایش نامبارک بود، پس…
مَرِضَ اَلْمُتَوَكِّلُ مِنْ خُرَاجٍ خَرَجَ بِهِ وَ أَشْرَفَ مِنْهُ عَلَى اَلْهَلاَكِ فَلَمْ يَجْسُرْ أَحَدٌ أَنْ يَمَسَّهُ بِحَدِيدَةٍ فَنَذَرَتْ أُمُّهُ إِنْ عُوفِيَ أَنْ تَحْمِلَ إِلَى أَبِي اَلْحَسَنِ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ مَالاً جَلِيلاً مِنْ مَالِهَا وَ قَالَ لَهُ اَلْفَتْحُ بْنُ خَاقَانَ لَوْ بَعَثْتَ إِلَى هَذَا اَلرَّجُلِ فَسَأَلْتَهُ فَإِنَّهُ لاَ يَخْلُو أَنْ يَكُونَ عِنْدَهُ صِفَةٌ يُفَرِّجُ بِهَا عَنْكَ فَبَعَثَ إِلَيْهِ وَ وَصَفَ لَهُ عِلَّتَهُ فَرَدَّ إِلَيْهِ اَلرَّسُولُ بِأَنْ يُؤْخَذَ كُسْبُ اَلشَّاةِ فَيُدَافَ بِمَاءِ وَرْدٍ فَيُوضَعَ عَلَيْهِ فَلَمَّا رَجَعَ اَلرَّسُولُ وَ…
ابراهیم بن محمد طاهری گوید: متوکل عباسی در اثر دملی که در آورد بیمار شد و نزدیک بمرگ رسید، کسی هم جرات نداشت آهنی ببدن او رساند(و زخمش را عمل کند)مادرش نذر کرد: اگر او بهبودی یافت از دارایی خود پول بسیاری خدمت حضرت ابو الحسن علی بن محمد(امام هادی علیه السلام) فرستد. فتح بن خاقان(ترک، وزیر و نویسنده متوکل)بمتوکل گفت: ای کاش نزد این مرد(امام هادی علیه السلام)میفرستادی، زیرا حتما او راه معالجه ای که سبب گشایش تو شود میداند. متوکل شخصی را نزد حضرت فرستاد و او مرضش را بحضرت توضیح داد پیغام آورنده برگشت و گفت: دستور داد، در ده روغن را گرفته، با گلاب خمیر کنند و روی زخم گذارند، چون این معالجه را بآنها خبر دادند، همگی مسخره کردند(مجلسی کسب را پشکل زیر دست و پای گوسفند هم معنی کرده). فتح گفت: بخدا که…
مَرِضْتُ فَدَخَلَ اَلطَّبِيبُ عَلَيَّ لَيْلاً فَوَصَفَ لِي دَوَاءً بِلَيْلٍ آخُذُهُ كَذَا وَ كَذَا يَوْماً فَلَمْ يُمَكِّنِّي فَلَمْ يَخْرُجِ اَلطَّبِيبُ مِنَ اَلْبَابِ حَتَّى وَرَدَ عَلَيَّ نَصْرٌ بِقَارُورَةٍ فِيهَا ذَلِكَ اَلدَّوَاءُ بِعَيْنِهِ فَقَالَ لِي أَبُو اَلْحَسَنِ يُقْرِئُكَ اَلسَّلاَمَ وَ يَقُولُ لَكَ خُذْ هَذَا اَلدَّوَاءَ كَذَا وَ كَذَا يَوْماً فَأَخَذْتُهُ فَشَرِبْتُهُ فَبَرَأْتُ: قَالَ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ قَالَ لِي زَيْدُ بْنُ عَلِيٍّ يَأْبَى اَلطَّاعِنُ أَيْنَ اَلْغُلاَةُ عَنْ هَذَا اَلْحَدِيثِ .
زید بن علی بن حسین بن زید گوید: من بیمار شدم و شبانه پزشکی برای معالجه ام آمد و دوایی برایم نسخه کرد که در شب بیاشامم و تا چند روز آن را داشته باشم، برای من ممکن نشد(که دوا را در آن شب تهیه کنم)هنوز پزشک از در بیرون نرفته بود، که نصر(خادم امام دهم علیه السلام)با شیشه ای که همان دوا در آن بود، وارد شد و گفت: حضرت ابو الحسن بتو سلام میرساند و میفرماید: این دوا را در این چند روز داشته باش، من آن را گرفتم و آشامیدم و بهبودی یافتم. محمد بن علی گوید: زید بن علی بمن گفت: کسی که امام را سرزنش کند و طعنه زند(این روایت یا امامت و فضیلت ایمه را)نمیپذیرد(در صورتی که دلالت روشنی بر علم غیب امام دارد)کجایند غالیان در باره ایمه که این حدیث را بشنوند(و دلیل عقیده خود دانند که علم غیب ذاتی امامست، در صورتی…
كَانَ أَحْمَدُ بْنُ عُبَيْدِ اَللَّهِ بْنِ خَاقَانَ عَلَى اَلضِّيَاعِ وَ اَلْخَرَاجِ بِقُمَّ فَجَرَى فِي مَجْلِسِهِ يَوْماً ذِكْرُ اَلْعَلَوِيَّةِ وَ مَذَاهِبِهِمْ وَ كَانَ شَدِيدَ اَلنَّصْبِ فَقَالَ مَا رَأَيْتُ وَ لاَ عَرَفْتُ بِسُرَّ مَنْ رَأَى رَجُلاً مِنَ اَلْعَلَوِيَّةِ مِثْلَ اَلْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ اَلرِّضَا فِي هَدْيِهِ وَ سُكُونِهِ وَ عَفَافِهِ وَ نُبْلِهِ وَ كَرَمِهِ عِنْدَ أَهْلِ بَيْتِهِ وَ بَنِي هَاشِمٍ وَ تَقْدِيمِهِمْ إِيَّاهُ عَلَى ذَوِي اَلسِّنِّ مِنْهُمْ وَ اَلْخَطَرِ وَ كَذَلِكَ اَلْقُوَّادِ وَ اَلْوُزَرَاءِ وَ عَامَّةِ اَلنَّاسِ فَإِنِّي كُنْتُ يَوْماً…
احمد بن عبید الله بن خاقان که دشمنی سختی با علی و اولادش داشت، متصدی املاک و خراج شهر قم 244 - 3 بود -روزی در مجلسش از علویان و مذاهبشان سخن بمیان آمد، او گفت: من در سامره مردی از اولاد علی را از لحاظ رفتار و وقار و پاکدامنی و نجابت و بزرگواری در خانواده خودش و بنی هاشم مانند حسن بن علی بن محمد، ابن الرضا ندیدم و نشناختم که خاندان خودش و بنی هاشم و سرلشکران و وزیران و همه مردم او را بر سالخوردگان و اشراف مقدم بدارند. زیرا من روزی بالای سر پدرم ایستاده بودم و آن روزی بود که برای پذیرفتن مردم مینشست، ناگاه دربانانش در آمدند و گفتند: ابو محمد، ابن الرضا دم در است، پدرم بآواز بلند گفت: اجازه اش دهید. من تعجب کردم از اینکه در محضر پدرم مردی را بکنیه معرفی کردند، در صورتی که جز خلیفه و ولیعهد و…
أَنَّهُ كَتَبَ إِلَيْهِ سَنَةَ اَلْقَادِسِيَّةِ يُعْلِمُهُ اِنْصِرَافَ اَلنَّاسِ وَ أَنَّهُ يَخَافُ اَلْعَطَشَ فَكَتَبَ ع اِمْضُوا فَلاَ خَوْفٌ عَلَيْكُمْ إِنْ شَاءَ اَللَّهُ فَمَضَوْا سَالِمِينَ وَ اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ اَلْعالَمِين .
ابی علی مطهر در سال قادسیه بآن حضرت نوشت که مردم از رفتن بمکه منصرف میشوند، و او هم از تشنگی ترس دارد. حضرت نوشت؟ «بروید، بیمی بر شما نیست ان شا الله»سپس آنها بسلامت برفتند / و الحمد لله رب العالمین /.
اِخْتَلَجَ فِي صَدْرِي مَسْأَلَتَانِ أَرَدْتُ اَلْكِتَابَ فِيهِمَا إِلَى أَبِي مُحَمَّدٍ ع فَكَتَبْتُ أَسْأَلُهُ عَنِ اَلْقَائِمِ ع إِذَا قَامَ بِمَا يَقْضِي وَ أَيْنَ مَجْلِسُهُ اَلَّذِي يَقْضِي فِيهِ بَيْنَ اَلنَّاسِ وَ أَرَدْتُ أَنْ أَسْأَلَهُ عَنْ شَيْ ءٍ لِحُمَّى اَلرِّبْعِ فَأَغْفَلْتُ خَبَرَ اَلْحُمَّى فَجَاءَ اَلْجَوَابُ سَأَلْتَ عَنِ اَلْقَائِمِ فَإِذَا قَامَ قَضَى بَيْنَ اَلنَّاسِ بِعِلْمِهِ كَقَضَاءِ دَاوُدَ ع لاَ يَسْأَلُ اَلْبَيِّنَةَ وَ كُنْتَ أَرَدْتَ أَنْ تَسْأَلَ لِحُمَّى اَلرِّبْعِ فَأُنْسِيتَ فَاكْتُبْ فِي وَرَقَةٍ وَ عَلِّقْهُ عَلَى اَلْمَحْمُومِ فَإِنَّهُ يَبْرَأُ بِإِذْنِ…
حسن بن ظریف گوید: دو مساله در خاطرم بود که میخواستم بحضرت ابی محمد علیه السلام نامه بنویسم و بپرسم، سپس نامه نوشتم و راجع بحضرت قایم علیه السلام پرسیدم که چون قیام کند، چگونه داوری کند و دادگستری او در میان مردم در کجاست؟ و میخواستم راجع بمعالجه تب ربع(که یک روز میگیرد و دو روز نمیگیرد)سوال کنم، ولی فراموش کردم. جواب آمد که در باره حضرت قایم پرسیدی، چون او قیام کند بعلم و یقین خود داوری کند، چنان که داود علیه السلام داوری میکرد، و گواه نخواهد، و میخواستی راجع به تب ربع هم بپرسی ولی فراموش کردی. این آیه را بر کاغذی بنویس و بر تب دار بیاویز، باجازه خدا بهبودی یابد، ان شا الله: « / یا نار کونی بردا و سلاما علی ابراهیم / »آنچه ابو محمد فرمود نوشتم و باو آویختم، بهبودی یافت.