حدیث امام کاظم (ع) درباره ولادت امام رضا

ولادت امام رضا
شماره ۲۳۶۲ امام کاظم (ع)

قال الإمام الکاظم عليه السلام:

قَالَ لِي أَبُو اَلْحَسَنِ اَلْأَوَّلُ هَلْ عَلِمْتَ أَحَداً مِنْ أَهْلِ اَلْمَغْرِبِ قَدِمَ قُلْتُ لاَ قَالَ بَلَى قَدْ قَدِمَ رَجُلٌ فَانْطَلِقْ بِنَا فَرَكِبَ وَ رَكِبْتُ مَعَهُ حَتَّى اِنْتَهَيْنَا إِلَى اَلرَّجُلِ فَإِذَا رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ اَلْمَدِينَةِ مَعَهُ رَقِيقٌ فَقُلْتُ لَهُ اِعْرِضْ عَلَيْنَا فَعَرَضَ عَلَيْنَا سَبْعَ جَوَارٍ كُلَّ ذَلِكَ يَقُولُ أَبُو اَلْحَسَنِ ع لاَ حَاجَةَ لِي فِيهَا ثُمَّ قَالَ اِعْرِضْ عَلَيْنَا فَقَالَ مَا عِنْدِي إِلاَّ جَارِيَةٌ مَرِيضَةٌ فَقَالَ لَهُ مَا عَلَيْكَ أَنْ تَعْرِضَهَا فَأَبَى عَلَيْهِ فَانْصَرَفَ ثُمَّ أَرْسَلَنِي مِنَ اَلْغَدِ فَقَالَ قُلْ لَهُ كَمْ كَانَ غَايَتُكَ فِيهَا فَإِذَا قَالَ كَذَا وَ كَذَا فَقُلْ قَدْ أَخَذْتُهَا فَأَتَيْتُهُ فَقَالَ مَا كُنْتُ أُرِيدُ أَنْ أَنْقُصَهَا مِنْ كَذَا وَ كَذَا فَقُلْتُ قَدْ أَخَذْتُهَا فَقَالَ هِيَ لَكَ وَ لَكِنْ أَخْبِرْنِي مَنِ اَلرَّجُلُ اَلَّذِي كَانَ مَعَكَ بِالْأَمْسِ فَقُلْتُ رَجُلٌ مِنْ بَنِي هَاشِمٍ قَالَ مِنْ أَيِّ بَنِي هَاشِمٍ فَقُلْتُ مَا عِنْدِي أَكْثَرُ مِنْ هَذَا فَقَالَ أُخْبِرُكَ عَنْ هَذِهِ اَلْوَصِيفَةِ إِنِّي اِشْتَرَيْتُهَا مِنْ أَقْصَى اَلْمَغْرِبِ فَلَقِيَتْنِي اِمْرَأَةٌ مِنْ أَهْلِ اَلْكِتَابِ فَقَالَتْ مَا هَذِهِ اَلْوَصِيفَةُ مَعَكَ قُلْتُ اِشْتَرَيْتُهَا لِنَفْسِي فَقَالَتْ مَا يَكُونُ يَنْبَغِي أَنْ تَكُونَ هَذِهِ عِنْدَ مِثْلِكَ إِنَّ هَذِهِ اَلْجَارِيَةَ يَنْبَغِي أَنْ تَكُونَ عِنْدَ خَيْرِ أَهْلِ اَلْأَرْضِ فَلاَ تَلْبَثُ عِنْدَهُ إِلاَّ قَلِيلاً حَتَّى تَلِدَ مِنْهُ غُلاَماً مَا يُولَدُ بِشَرْقِ اَلْأَرْضِ وَ لاَ غَرْبِهَا مِثْلُهُ قَالَ فَأَتَيْتُهُ بِهَا فَلَمْ تَلْبَثْ عِنْدَهُ إِلاَّ قَلِيلاً حَتَّى وَلَدَتِ اَلرِّضَا ع .

هشام بن احمر گوید: موسی بن جعفر بمن فرمود: میدانی کسی از اهل مغرب(بمدینه)آمده است؟ گفتم: نه، فرمود: چرا، مردی آمده است بیا برویم، پس سوار شد، من هم سوار شدم و رفتیم تا نزد آن مرد رسیدیم، مردی بود از اهل مدینه که برده همراه داشت. من گفتم: بردگانت را بما نشان ده او هفت کنیز آورد که موسی بن جعفر در باره همه آنها فرمود: این را نمیخواهم، سپس فرمود: باز بیاور، گفت: من جز یک دختر برده بیمار ندارم، فرمود: برای تو چه زیانی دارد که او را نشان دهی؟ او امتناع کرد، حضرت هم برگشت، فردا مرا فرستاد و فرمود: «باو بگو نظرت نسبت بآن دختر چند است؟ بهر چند که گفت، تو بگو از آن من باشد». من نزد او آمدم، گفت: آن دختر را از این مقدار کمتر نمیدهم، گفتم: از آن من باشد. گفت از تو باشد ولی بمن بگو: مردیکه دیروز همراه تو بود کیست؟ گفتم: مردیست از طایفه بنی هاشم، گفت از کدام بنی هاشم؟ گفتم: بیش از این نمیدانم. گفت: من داستان این دختر را برایت بگویم: او را از دورترین نقاط مغرب خریدم، زنی از اهل کتاب بمن برخورد و گفت: این دختر همراه تو چکار میکند؟ گفتم: او را برای خود خریده ام، گفتم: سزاوار نیست که او نزد مانند تویی باشد. این دختر سزاوار است نزد بهترین مرد روی زمین باشد و پس از مدت کوتاهی که نزد او باشد، پسری زاید که در مشرق و مغرب زمین مانندش متولد نشده باشد. من آن دختر را نزد امام بردم، دیر زمانی نگذشت که امام رضا علیه السلام از او متولد شد.

Esc
↑ ↓ جابه‌جاییEnter باز کردن/ یا Ctrl K از هر صفحه