قال الإمام الرضاء عليه السلام:
أَلْحَحْتُ عَلَى أَبِي اَلْحَسَنِ اَلرِّضَا ع فِي شَيْ ءٍ أَطْلُبُهُ مِنْهُ فَكَانَ يَعِدُنِي فَخَرَجَ ذَاتَ يَوْمٍ لِيَسْتَقْبِلَ وَالِيَ اَلْمَدِينَةِ وَ كُنْتُ مَعَهُ فَجَاءَ إِلَى قُرْبِ قَصْرِ فُلاَنٍ فَنَزَلَ تَحْتَ شَجَرَاتٍ وَ نَزَلْتُ مَعَهُ أَنَا وَ لَيْسَ مَعَنَا ثَالِثٌ فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ هَذَا اَلْعِيدُ قَدْ أَظَلَّنَا وَ لاَ وَ اَللَّهِ مَا أَمْلِكُ دِرْهَماً فَمَا سِوَاهُ فَحَكَّ بِسَوْطِهِ اَلْأَرْضَ حَكّاً شَدِيداً ثُمَّ ضَرَبَ بِيَدِهِ فَتَنَاوَلَ مِنْهُ سَبِيكَةَ ذَهَبٍ ثُمَّ قَالَ اِنْتَفِعْ بِهَا وَ اُكْتُمْ مَا رَأَيْتَ .
ابراهیم بن موسی گوید: راجع بطلبی که از امام رضا علیه السلام داشتم، اصرار و پافشاری میکردم و او مرا وعده میداد، یک روز که باستقبال والی مدینه میرفت، من همراهش بودم، نزدیک قصر فلان رسید و در سایه درختان فرود آمد: منهم فرود آمدم و شخص سومی با ما نبود. عرضکردم: قربانت، عید نزدیک است و بخدا که من درهم و غیر درهمی ندارم، حضرت با تازیانه اش بسخنی زمین را خراش داد، سپس دست برد و شمش طلایی از آنجا برداشت و فرمود این را بهره خود ساز و آنچه دیدی پنهان دار.