حدیث امام رضا (ع) درباره ولادت امام رضا

ولادت امام رضا
شماره ۲۳۶۹ امام رضا (ع)

قال الإمام الرضاء عليه السلام:

لَمَّا خَرَجَ اَلْمَأْمُونُ مِنْ خُرَاسَانَ يُرِيدُ بَغْدَادَ وَ خَرَجَ اَلْفَضْلُ ذُو اَلرِّئَاسَتَيْنِ وَ خَرَجْنَا مَعَ أَبِي اَلْحَسَنِ ع وَرَدَ عَلَى اَلْفَضْلِ بْنِ سَهْلٍ ذِي اَلرِّئَاسَتَيْنِ كِتَابٌ مِنْ أَخِيهِ اَلْحَسَنِ بْنِ سَهْلٍ وَ نَحْنُ فِي بَعْضِ اَلْمَنَازِلِ إِنِّي نَظَرْتُ فِي تَحْوِيلِ اَلسَّنَةِ فِي حِسَابِ اَلنُّجُومِ فَوَجَدْتُ فِيهِ أَنَّكَ تَذُوقُ فِي شَهْرِ كَذَا وَ كَذَا يَوْمَ اَلْأَرْبِعَاءِ حَرَّ اَلْحَدِيدِ وَ حَرَّ اَلنَّارِ وَ أَرَى أَنْ تَدْخُلَ أَنْتَ وَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ وَ اَلرِّضَا اَلْحَمَّامَ فِي هَذَا اَلْيَوْمِ وَ تَحْتَجِمَ فِيهِ وَ تَصُبَّ عَلَى يَدَيْكَ اَلدَّمَ لِيَزُولَ عَنْكَ نَحْسُهُ فَكَتَبَ ذُو اَلرِّئَاسَتَيْنِ إِلَى اَلْمَأْمُونِ بِذَلِكَ وَ سَأَلَهُ أَنْ يَسْأَلَ أَبَا اَلْحَسَنِ ذَلِكَ فَكَتَبَ اَلْمَأْمُونُ إِلَى أَبِي اَلْحَسَنِ يَسْأَلُهُ ذَلِكَ فَكَتَبَ إِلَيْهِ أَبُو اَلْحَسَنِ لَسْتُ بِدَاخِلٍ اَلْحَمَّامَ غَداً وَ لاَ أَرَى لَكَ وَ لاَ لِلْفَضْلِ أَنْ تَدْخُلاَ اَلْحَمَّامَ غَداً فَأَعَادَ عَلَيْهِ اَلرُّقْعَةَ مَرَّتَيْنِ فَكَتَبَ إِلَيْهِ أَبُو اَلْحَسَنِ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ لَسْتُ بِدَاخِلٍ غَداً اَلْحَمَّامَ فَإِنِّي رَأَيْتُ رَسُولَ اَللَّهِ ص فِي هَذِهِ اَللَّيْلَةِ فِي اَلنَّوْمِ فَقَالَ لِي يَا عَلِيُّ لاَ تَدْخُلِ اَلْحَمَّامَ غَداً وَ لاَ أَرَى لَكَ وَ لاَ لِلْفَضْلِ أَنْ تَدْخُلاَ اَلْحَمَّامَ غَداً فَكَتَبَ إِلَيْهِ اَلْمَأْمُونُ صَدَقْتَ يَا سَيِّدِي وَ صَدَقَ رَسُولُ اَللَّهِ ص لَسْتُ بِدَاخِلٍ اَلْحَمَّامَ غَداً وَ اَلْفَضْلُ أَعْلَمُ قَالَ فَقَالَ يَاسِرٌ فَلَمَّا أَمْسَيْنَا وَ غَابَتِ اَلشَّمْسُ قَالَ لَنَا اَلرِّضَا ع قُولُوا نَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ شَرِّ مَا يَنْزِلُ فِي هَذِهِ اَللَّيْلَةِ فَلَمْ نَزَلْ نَقُولُ ذَلِكَ فَلَمَّا صَلَّى اَلرِّضَا ع اَلصُّبْحَ قَالَ لِيَ اِصْعَدْ عَلَى اَلسَّطْحِ فَاسْتَمِعْ هَلْ تَسْمَعُ شَيْئاً فَلَمَّا صَعِدْتُ سَمِعْتُ اَلضَّجَّةَ وَ اِلْتَحَمَتْ وَ كَثُرَتْ فَإِذَا نَحْنُ بِالْمَأْمُونِ قَدْ دَخَلَ مِنَ اَلْبَابِ اَلَّذِي كَانَ إِلَى دَارِهِ مِنْ دَارِ أَبِي اَلْحَسَنِ وَ هُوَ يَقُولُ يَا سَيِّدِي يَا أَبَا اَلْحَسَنِ آجَرَكَ اَللَّهُ فِي اَلْفَضْلِ فَإِنَّهُ قَدْ أَبَى وَ كَانَ دَخَلَ اَلْحَمَّامَ فَدَخَلَ عَلَيْهِ قَوْمٌ بِالسُّيُوفِ فَقَتَلُوهُ وَ أُخِذَ مِمَّنْ دَخَلَ عَلَيْهِ ثَلاَثُ نَفَرٍ كَانَ أَحَدُهُمْ اِبْنَ خَالِهِ اَلْفَضْلَ اِبْنَ ذِي اَلْقَلَمَيْنِ قَالَ فَاجْتَمَعَ اَلْجُنْدُ وَ اَلْقُوَّادُ وَ مَنْ كَانَ مِنْ رِجَالِ اَلْفَضْلِ عَلَى بَابِ اَلْمَأْمُونِ فَقَالُوا هَذَا اِغْتَالَهُ وَ قَتَلَهُ يَعْنُونَ اَلْمَأْمُونَ وَ لَنَطْلُبَنَّ بِدَمِهِ وَ جَاءُوا بِالنِّيرَانِ لِيُحْرِقُوا اَلْبَابَ فَقَالَ اَلْمَأْمُونُ لِأَبِي اَلْحَسَنِ ع يَا سَيِّدِي تَرَى أَنْ تَخْرُجَ إِلَيْهِمْ وَ تُفَرِّقَهُمْ قَالَ فَقَالَ يَاسِرٌ فَرَكِبَ أَبُو اَلْحَسَنِ وَ قَالَ لِيَ اِرْكَبْ فَرَكِبْتُ فَلَمَّا خَرَجْنَا مِنْ بَابِ اَلدَّارِ نَظَرَ إِلَى اَلنَّاسِ وَ قَدْ تَزَاحَمُوا فَقَالَ لَهُمْ بِيَدِهِ تَفَرَّقُوا تَفَرَّقُوا قَالَ يَاسِرٌ فَأَقْبَلَ اَلنَّاسُ وَ اَللَّهِ يَقَعُ بَعْضُهُمْ عَلَى بَعْضٍ وَ مَا أَشَارَ إِلَى أَحَدٍ إِلاَّ رَكَضَ وَ مَرَّ .

یاسر خادم گوید: چون مامون از خراسان بعزم بغداد بیرون رفت و فضل ذو الریاستین هم بیرون رفت، ما نیز همراه امام رضا علیه السلام بیرون شدیم، در یکی از منازل نامه یی برای فضل بن سهل از برادرش حسن بن سهل آمد که: من از روی حساب نجوم بتحویل سال نگریستم و دیدم تو در روز چهارشنبه فلان ماه حرارت آهن و آتش میچشی، عقیده دارم که تو در آن روز با امیر المومنین و امام رضا علیه السلام بحمام روی و حجامت کنی و روی دستت خون بریزی تا نحوست آن از تو دور گردد. و در این باره بمامون هم نامه یی نوشت و از او خواست که از امام رضا هم این تقاضا را بکند. -مامون بحضرت نامه یی نوشت و درخواست کرد، حضرت در پاسخ او نوشت: من فردا بحمام نمیروم و عقیده ندارم تو و فضل هم فردا بحمام روید، مامون دو مرتبه دیگر بحضرت نامه نوشت، امام رضا علیه السلام باو نوشت: یا امیر المومنین من فردا حمام نمیروم، زیرا دیشب پیغمبر صلی الله علیه و آله را در خواب دیدم بمن فرمود: ای علی؛ فردا حمام نرو و من عقیده ندارم که تو و فضل هم فردا بحمام روید، مامون بحضرت نوشت شما راست میگویی و پیغمبر صلی الله علیه و آله هم راست فرموده، من فردا حمام نمیروم و فضل خود بهتر داند. یاسر گوید: چون خورشید غروب کرد و داخل شب شدیم، امام رضا علیه السلام بما فرمود: بگویید «ما از شر آنچه در این شب فرود می آید بخدا پناه میبریم»ما پیوسته اینسخن را میگفتم، تا چون امام رضا علیه السلام نماز صبح را گزارد، بمن فرمود: برو پشت بام گوش بده ببین چیزی میشنوی؟ چون بر بام برآمدم، صدای شیونی شنیدم که بالا گرفت و بسیار شد شیون و فریادی شنیدم که کم کم بالا گرفت ناگاه مامون را دیدم از دری که میان منزل او و منزل امام رضا علیه السلام بود، درآمد و میگفت: خدا ترا در باره فضل اجر دهد، او(پند شما را)نپذیرفته بحمام رفت و گروهی بر سر او ریخته، با شمشیر او را کشته اند و سه تن از آنها دستگیر شده اند که یکی از آنها پسر خاله فضل ابن ذی القلمین است. یاسر گوید: سربازان و افسران و هواخواهان فضل در خانه مامون انجمن کردند و میگفتند: این مرد یعنی مامون او را غافلگیر کرده و کشته است و ما باید از او خونخواهی کنیم، و آتش آورده بودند تا خانه 242 - 3 او را بسوزانند -مامون بامام رضا علیه السلام عرضکرد: آقای من اگر صلاح میدانید بسوی این مردم روید و متفرقشان کنید. یاسر گوید: امام رضا علیه السلام سوار شد و بمن فرمود سوار شو، من سوار شدم و چون از در خانه بیرون شدیم حضرت مردم را دید که فشار می آورند، پس با دست خود اشاره کرد: پراکنده شوید، پراکنده شوید. یاسر گوید: بخدا آن مردم چنان روی ببازگشت گذاشتند که بالای یک دیگر می افتادند، و بهر کس اشاره فرمود، دوید و برفت.

Esc
↑ ↓ جابه‌جاییEnter باز کردن/ یا Ctrl K از هر صفحه