قال الإمام المهدي عليه السلام

احادیث امام زمان (عج)

امام زمان (عج الله تعالی فرجه الشریف)

۱۰۰ حدیث · صفحه ۲ از ۹

أَوْصَلَ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ اَلسَّوَادِ مَالاً فَرُدَّ عَلَيْهِ وَ قِيلَ لَهُ أَخْرِجْ حَقَّ وُلْدِ عَمِّكَ مِنْهُ وَ هُوَ أَرْبَعُمِائَةِ دِرْهَمٍ وَ كَانَ اَلرَّجُلُ فِي يَدِهِ ضَيْعَةٌ لِوُلْدِ عَمِّهِ فِيهَا شِرْكَةٌ قَدْ حَبَسَهَا عَلَيْهِمْ فَنَظَرَ فَإِذَا اَلَّذِي لِوُلْدِ عَمِّهِ مِنْ ذَلِكَ اَلْمَالِ أَرْبَعُمِائَةِ دِرْهَمٍ فَأَخْرَجَهَا وَ أَنْفَذَ اَلْبَاقِيَ فَقُبِلَ .

مردی از اهل سواد مالی بناحیه مقدسه رسانید پذیرفته نشد و باو گفته شد: حق پسر عموهایت که 400 درهم است از این مال خارج کن، آن مرد ملکی از عموزادگانش در دست داشت که در آن شریک بودند و او حق آنها را نگه داشته بود. چون حساب کرد، حق عموزادگانش از آن مال همان چهار صد درهم بود، آن مقدار را بیرون کرد و بقیه را فرستاد، پذیرفته شد.

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 519

وُلِدَ لِي عِدَّةُ بَنِينَ فَكُنْتُ أَكْتُبُ وَ أَسْأَلُ اَلدُّعَاءَ فَلاَ يُكْتَبُ إِلَيَّ لَهُمْ بِشَيْ ءٍ فَمَاتُوا كُلُّهُمْ فَلَمَّا وُلِدَ لِيَ اَلْحَسَنُ اِبْنِي كَتَبْتُ أَسْأَلُ اَلدُّعَاءَ فَأُجِبْتُ يَبْقَى وَ اَلْحَمْدُ لِلَّهِ .

قاسم بن علا گوید: خدا چند پسر بمن داد و من نامه مینوشتم(بناحیه مقدسه)و تقاضای دعا میکردم، و هیچ جوابی در باره آنها بمن نمیرسید، لذا همگی مردند، سپس چون پسرم حسن متولد شد نامه نوشتم و تقاضای دعا کردم، جواب آمد: باقی میماند و الحمد لله.

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 519

كُنْتُ خَرَجْتُ سَنَةً مِنَ اَلسِّنِينَ بِبَغْدَادَ فَاسْتَأْذَنْتُ فِي اَلْخُرُوجِ فَلَمْ يُؤْذَنْ لِي فَأَقَمْتُ اِثْنَيْنِ وَ عِشْرِينَ يَوْماً وَ قَدْ خَرَجَتِ اَلْقَافِلَةُ إِلَى اَلنَّهْرَوَانِ فَأُذِنَ فِي اَلْخُرُوجِ لِي يَوْمَ اَلْأَرْبِعَاءِ وَ قِيلَ لِيَ اُخْرُجْ فِيهِ فَخَرَجْتُ وَ أَنَا آيِسٌ مِنَ اَلْقَافِلَةِ أَنْ أَلْحَقَهَا فَوَافَيْتُ اَلنَّهْرَوَانَ وَ اَلْقَافِلَةُ مُقِيمَةٌ فَمَا كَانَ إِلاَّ أَنْ أَعْلَفْتُ جِمَالِي شَيْئاً حَتَّى رَحَلَتِ اَلْقَافِلَةُ فَرَحَلْتُ وَ قَدْ دَعَا لِي بِالسَّلاَمَةِ فَلَمْ أَلْقَ سُوءاً وَ اَلْحَمْدُ لِلَّهِ .

ابو عبد الله بن صالح گوید: سالی از سالها ببغداد رفتم و(از حضرت قایم علیه السلام)اجازه خارج شدن خواستم، بمن اجازه نفرمود، بیست و دو روز در آنجا ماندم، و کاروان هم بسوی نهروان(چهار فرسنگی بغداد)رفت، تا در روز چهار شنبه بمن اجازه خروج داده شد و بمن گفته شد: در این روز خارج شو، من بیرون رفتم ولی مایوس بودم که بکاروان توانم رسید، تا بنهروان رسیدم، دیدم کاروان هنوز آنجا است، باندازه ای که شترانم را علوفه دادم، کاروان کوچ کرد، منهم کوچ کردم و آن حضرت برای سلامتی من دعا فرموده بود، منهم بدی ندیدم و الحمد لله.

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 519

خَرَجَ بِي نَاصُورٌ عَلَى مَقْعَدَتِي فَأَرَيْتُهُ اَلْأَطِبَّاءَ وَ أَنْفَقْتُ عَلَيْهِ مَالاً فَقَالُوا لاَ نَعْرِفُ لَهُ دَوَاءً فَكَتَبْتُ رُقْعَةً أَسْأَلُ اَلدُّعَاءَ فَوَقَّعَ ع إِلَيَّ أَلْبَسَكَ اَللَّهُ اَلْعَافِيَةَ وَ جَعَلَكَ مَعَنَا فِي اَلدُّنْيَا وَ اَلْآخِرَةِ قَالَ فَمَا أَتَتْ عَلَيَّ جُمْعَةٌ حَتَّى عُوفِيتُ وَ صَارَ مِثْلَ رَاحَتِي فَدَعَوْتُ طَبِيباً مِنْ أَصْحَابِنَا وَ أَرَيْتُهُ إِيَّاهُ فَقَالَ مَا عَرَفْنَا لِهَذَا دَوَاءً .

محمد بن یوسف گوید: در نشیمنگاهم دمل و زخمی پیدا شد(که گویا در این زمان فیستول نام دارد) من آن را به پزشکان نشان دادم و پولها خرج کردم، همه گفتند: ما دارویی برایش سراغ نداریم، نامه یی (بحضرت قایم علیه السلام)نوشتم و تقاضای دعا کردم، آن حضرت بمن نوشت: «خدا ترا لباس عافیت پوشاند و در دنیا و آخرت همراه ما دارد»یک هفته نگذشت که عافیت یافتم و مثل کف دستم شد، پزشکی از رفقای خود را دیدم و باو نشان دادم. گفت: ما برای این دارویی سراغ نداریم(یعنی از راه معجزه بهبودی یافته است، نه از راه دوا).

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 519

كُنْتُ بِبَغْدَادَ فَتَهَيَّأَتْ قَافِلَةٌ لِلْيَمَانِيِّينَ فَأَرَدْتُ اَلْخُرُوجَ مَعَهَا فَكَتَبْتُ أَلْتَمِسُ اَلْإِذْنَ فِي ذَلِكَ فَخَرَجَ لاَ تَخْرُجْ مَعَهُمْ فَلَيْسَ لَكَ فِي اَلْخُرُوجِ مَعَهُمْ خِيَرَةٌ وَ أَقِمْ بِالْكُوفَةِ قَالَ وَ أَقَمْتُ وَ خَرَجَتِ اَلْقَافِلَةُ فَخَرَجَتْ عَلَيْهِمْ حَنْظَلَةُ فَاجْتَاحَتْهُمْ وَ كَتَبْتُ أَسْتَأْذِنُ فِي رُكُوبِ اَلْمَاءِ فَلَمْ يَأْذَنْ لِي فَسَأَلْتُ عَنِ اَلْمَرَاكِبِ اَلَّتِي خَرَجَتْ فِي تِلْكَ اَلسَّنَةِ فِي اَلْبَحْرِ فَمَا سَلِمَ مِنْهَا مَرْكَبٌ خَرَجَ عَلَيْهَا قَوْمٌ مِنَ اَلْهِنْدِ يُقَالُ لَهُمُ اَلْبَوَارِجُ فَقَطَعُوا…

علی بن حسین یمانی گوید: من در بغداد بودم که کاروان یمن آماده حرکت شد، خواستم با آنها حرکت کنم، بحضرت نامه نوشتم که: استدعا دارم اجازه فرمایی، جواب آمد، با آنها مرو که رفتن با آنها برای تو خیر ندارد، در کوفه بمان، من ماندم و کاروان خارج شد، قبیله حنظله بر آنها تاخت و تار و مارشان کرد، باز نامه نوشتم و سفر از راه آب را اجازه خواستم، بمن اجازه نفرمود، من راجع بکشتیهایی که در آن سال از راه دریا رفته بودند پرسیدم، معلوم شد هیچ کدام سالم نرسیده است و جماعتی از دزدان هند که آنها را بوارح گویند بآنها زده و اموالش را برده بودند. من بزیارت سامره رفتم و هنگام غروب نزد در(مقبره امامین علیهما السلام)بودم و با کسی سخن نگفته و بهیچ کس شناسایی نداده بودم، پس از فارغ شدن از زیارت، در مسجد نماز میخواندم که…

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 519

كَتَبَ أَبِي بِخَطِّهِ كِتَاباً فَوَرَدَ جَوَابُهُ ثُمَّ كَتَبْتُ بِخَطِّي فَوَرَدَ جَوَابُهُ ثُمَّ كَتَبَ بِخَطِّهِ رَجُلٌ مِنْ فُقَهَاءِ أَصْحَابِنَا فَلَمْ يَرِدْ جَوَابُهُ فَنَظَرْنَا فَكَانَتِ اَلْعِلَّةُ أَنَّ اَلرَّجُلَ تَحَوَّلَ قَرْمَطِيّاً قَالَ اَلْحَسَنُ بْنُ اَلْفَضْلِ فَزُرْتُ اَلْعِرَاقَ وَ وَرَدْتُ طُوسَ وَ عَزَمْتُ أَنْ لاَ أَخْرُجَ إِلاَّ عَنْ بَيِّنَةٍ مِنْ أَمْرِي وَ نَجَاحٍ مِنْ حَوَائِجِي وَ لَوِ اِحْتَجْتُ أَنْ أُقِيمَ بِهَا حَتَّى أُتَصَدَّقَ قَالَ وَ فِي خِلاَلِ ذَلِكَ يَضِيقُ صَدْرِي بِالْمَقَامِ وَ أَخَافُ أَنْ يَفُوتَنِيَ اَلْحَجُّ قَالَ فَجِئْتُ يَوْماً إِلَى…

حسن بن فضل بن یزید یمانی گوید: پدرم بخط خود نامه ای(بحضرت قایم علیه السلام)نوشت و جواب آمد، سپس من هم بخط خود نامه یی نوشتم و جواب آمد. آنگاه مردی از فقها هم مذهب ما نامه یی بخط خودش نوشت و جواب نیامد، چون فکر کردیم علتش این بود که آن مرد قرمطی شده بود. حسن بن فضل گوید: من ایمه عراق را زیارت کردم و بطوس رفتم(برای زیارت امام رضا علیه السلام) و تصمیم گرفتم که بیرون نروم، جز اینکه امر(امامت حضرت قایم علیه السلام و پذیرفتن آن حضرت مرا)برایم روشن شود و حوایجم روا گردد، اگر چه آنقدر بمانم که گدایی کنم. در آن میان دلم از ماندن تنگ شد و ترسیدم که حج از دستم برود. -روزی نزد محمد بن احمد آمدم که از او تقاضای کمک کنم، بمن گفت: بفلان مسجد برو که مردی بدیدن تو می آید، من آنجا رفتم، مردی نزدم آمد، چون مرا…

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 520

شَكَكْتُ فِي أَمْرِ حَاجِزٍ فَجَمَعْتُ شَيْئاً ثُمَّ صِرْتُ إِلَى اَلْعَسْكَرِ فَخَرَجَ إِلَيَّ لَيْسَ فِينَا شَكٌّ وَ لاَ فِيمَنْ يَقُومُ مَقَامَنَا بِأَمْرِنَا رُدَّ مَا مَعَكَ إِلَى حَاجِزِ بْنِ يَزِيدَ .

حسن بن عبد الحمید گوید: در باره حاجز(بن یزید)بشک افتادم(که آیا او هم از وکلا امام عصر علیه السلام است یا نه؟ )و مالی جمع کردم و بسامره رفتم، نامه یی بمن رسید که: «در باره ما شک روا نیست و نه در باره کسی که بامر ما جانشین ما می شود، هر چه همراه داری به حاجز بن یزید رد کن.

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 521

لَمَّا مَاتَ أَبِي وَ صَارَ اَلْأَمْرُ لِي كَانَ لِأَبِي عَلَى اَلنَّاسِ سَفَاتِجُ مِنْ مَالِ اَلْغَرِيمِ فَكَتَبْتُ إِلَيْهِ أُعْلِمُهُ فَكَتَبَ طَالِبْهُمْ وَ اِسْتَقْضِ عَلَيْهِمْ فَقَضَّانِيَ اَلنَّاسُ إِلاَّ رَجُلٌ وَاحِدٌ كَانَتْ عَلَيْهِ سُفْتَجَةٌ بِأَرْبَعِمِائَةِ دِينَارٍ فَجِئْتُ إِلَيْهِ أُطَالِبُهُ فَمَاطَلَنِي وَ اِسْتَخَفَّ بِيَ اِبْنُهُ وَ سَفِهَ عَلَيَّ فَشَكَوْتُ إِلَى أَبِيهِ فَقَالَ وَ كَانَ مَا ذَا فَقَبَضْتُ عَلَى لِحْيَتِهِ وَ أَخَذْتُ بِرِجْلِهِ وَ سَحَبْتُهُ إِلَى وَسَطِ اَلدَّارِ وَ رَكَلْتُهُ رَكْلاً كَثِيراً فَخَرَجَ اِبْنُهُ يَسْتَغِيثُ بِأَهْلِ بَغْدَادَ وَ…

محمد بن صالح گوید: چون پدرم مرد و امر(وکالت اخذ وجوه و سهم امام علیه السلام)بمن رسید پدرم راجع بمال غریم(سهم امام علیه السلام)از مردم سفته هایی داشت، من بحضرت(امام عصر علیه السلام) نوشتم و او را آگاه ساختم، در پاسخ نوشت. از آنها مطالبه کن و همه را بگیر بدون مسامحه از آنها بخواه مردم همه پرداختند، جز یک مرد که سفته یی بمبلغ 400 دینار داشت. نزد او رفتم و مطالبه کردم او امروز و فردا میکرد و پسرش هم بمن توهین و بیخردی مینمود. من بپدرش شکایت کردم. پدرش گفت مگر چه شده؟ (خوب کاری کرده)من ریشش را مشت کردم و پایش را گرفتم و بمیان منزل کشیدم و لگد بسیاری باو زدم. پسرش بیرون دوید و از اهل بغداد استغاثه کرد و گفت: قمی رافضی پدرم را کشت، جماعتی از اهل بغداد بر سر من گرد آمدند، من هم مرکبم را سوار شدم و…

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 521

وَرَدْتُ اَلْجَبَلَ وَ أَنَا لاَ أَقُولُ بِالْإِمَامَةِ أُحِبُّهُمْ جُمْلَةً إِلَى أَنْ مَاتَ يَزِيدُ بْنُ عَبْدِ اَللَّهِ فَأَوْصَى فِي عِلَّتِهِ أَنْ يُدْفَعَ اَلشِّهْرِيُّ اَلسَّمَنْدُ وَ سَيْفُهُ وَ مِنْطَقَتُهُ إِلَى مَوْلاَهُ فَخِفْتُ إِنْ أَنَا لَمْ أَدْفَعِ اَلشِّهْرِيَّ إِلَى إِذْكُوتَكِينَ نَالَنِي مِنْهُ اِسْتِخْفَافٌ فَقَوَّمْتُ اَلدَّابَّةَ وَ اَلسَّيْفَ وَ اَلْمِنْطَقَةَ بِسَبْعِمِائَةِ دِينَارٍ فِي نَفْسِي وَ لَمْ أُطْلِعْ عَلَيْهِ أَحَداً فَإِذَا اَلْكِتَابُ قَدْ وَرَدَ عَلَيَّ مِنَ اَلْعِرَاقِ وَجِّهِ اَلسَّبْعَ مِائَةِ دِينَارٍ اَلَّتِي لَنَا قِبَلَكَ مِنْ ثَمَنِ…

بدر غلام احمد بن حسن گوید: وارد جبل شدم(قصبه یی میان بغداد و آذربایجان بوده)و معتقد بامامت(حضرت صاحب الامر علیه السلام)نبودم ولی اولاد علی را بطور کلی دوست میداشتم، تا آنکه یزید بن عبد الله مرد و در زمان بیماریش وصیت کرد که اسب سمندش را با شمشیر و کمربندش بمولایش(حضرت قایم علیه السلام)بدهند. من ترسیدم اگر آن اسب را به اذکوتکین(یکی از امرا ترک خلفا عباسی)ندهم از او بمن آزاری رسد، لذا آن اسب و شمشیر و کمربند را پیش خود بهفتصد دینار قیمت کردم و بهیچ کس اطلاع ندادم، ناگاه از عراق نامه یی بمن رسید که: هفتصد دیناری که بابت بهای اسب و شمشیر و کمربند نزد تو است، برای ما بفرست. (از اینجا بامامت آن حضرت معتقد شدم).

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 522

وُلِدَ لِي وَلَدٌ فَكَتَبْتُ أَسْتَأْذِنُ فِي طُهْرِهِ يَوْمَ اَلسَّابِعِ فَوَرَدَ لاَ تَفْعَلْ فَمَاتَ يَوْمَ اَلسَّابِعِ أَوِ اَلثَّامِنِ ثُمَّ كَتَبْتُ بِمَوْتِهِ فَوَرَدَ سَتُخْلَفُ غَيْرَهُ وَ غَيْرَهُ تُسَمِّيهِ أَحْمَدَ وَ مِنْ بَعْدِ أَحْمَدَ جَعْفَراً فَجَاءَ كَمَا قَالَ قَالَ وَ تَهَيَّأْتُ لِلْحَجِّ وَ وَدَّعْتُ اَلنَّاسَ وَ كُنْتُ عَلَى اَلْخُرُوجِ فَوَرَدَ نَحْنُ لِذَلِكَ كَارِهُونَ وَ اَلْأَمْرُ إِلَيْكَ قَالَ فَضَاقَ صَدْرِي وَ اِغْتَمَمْتُ وَ كَتَبْتُ أَنَا مُقِيمٌ عَلَى اَلسَّمْعِ وَ اَلطَّاعَةِ غَيْرَ أَنِّي مُغْتَمٌّ بِتَخَلُّفِي عَنِ اَلْحَجِّ فَوَقَّعَ لاَ يَضِيقَنَّ…

مردی گوید: برایم پسری متولد شد، بحضرت نامه نوشتم و اجازه خواستم او را در روز هفتم ختنه کنم. جواب رسید: نکن، او هم در روز هفتم یا هشتم مرد. آنگاه خبر مرگش را نوشتم. جواب آمد: «بجای او دیگری و دیگری بتو عطا شود که اولی را احمد و بعد از او را جعفر نام خواهی گذاشت». و چنان شد که فرمود. و باز عازم حج گشتم و با مردم خداحافظی کردم و آماده حرکت بودم که نامه یی آمد: «ما این کار را خوش نداریم، خودت میدانی»من دلتنگ و اندوهگین شدم و بحضرت نوشتم که: من بشنیدن و فرمان بردن از شما پا برجا ایستاده ام ولی از بازماندن از حج اندوهگینم، بس نامه آمد: «دلتنگ مباش، سال آینده حج خواهی گزارد ان شا الله. چون سال آینده شد، نامه نوشتم و اجازه خواستم، حضرت اجازه فرمود، سپس نوشتم: من محمد بن عباس را برای هم کجاوه بودن…

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 522

أَوْدَعَ اَلْمَجْرُوحُ مِرْدَاسَ بْنَ عَلِيٍّ مَالاً لِلنَّاحِيَةِ وَ كَانَ عِنْدَ مِرْدَاسٍ مَالٌ لِتَمِيمِ بْنِ حَنْظَلَةَ فَوَرَدَ عَلَى مِرْدَاسٍ أَنْفِذْ مَالَ تَمِيمٍ مَعَ مَا أَوْدَعَكَ اَلشِّيرَازِيُّ .

حسن بن علی علوی گوید: مجروح(شیرازی)مالی از ناحیه مقدسه نزد مرداس بن علی بامانت گذاشت، و نزد مرداس مالی هم از تمیم بن حنظله(متعلق بناحیه مقدسه)بود، بمرداس نامه آمد: «مال تمیم را با آنچه شیرازی بتو سپرده بفرست.

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 523

لَمَّا مَضَى أَبُو مُحَمَّدٍ ع وَرَدَ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ مِصْرَ بِمَالٍ إِلَى مَكَّةَ لِلنَّاحِيَةِ فَاخْتُلِفَ عَلَيْهِ فَقَالَ بَعْضُ اَلنَّاسِ إِنَّ أَبَا مُحَمَّدٍ ع مَضَى مِنْ غَيْرِ خَلَفٍ وَ اَلْخَلَفُ جَعْفَرٌ وَ قَالَ بَعْضُهُمْ مَضَى أَبُو مُحَمَّدٍ عَنْ خَلَفٍ فَبَعَثَ رَجُلاً يُكَنَّى بِأَبِي طَالِبٍ فَوَرَدَ اَلْعَسْكَرَ وَ مَعَهُ كِتَابٌ فَصَارَ إِلَى جَعْفَرٍ وَ سَأَلَهُ عَنْ بُرْهَانٍ فَقَالَ لاَ يَتَهَيَّأُ فِي هَذَا اَلْوَقْتِ فَصَارَ إِلَى اَلْبَابِ وَ أَنْفَذَ اَلْكِتَابَ إِلَى أَصْحَابِنَا فَخَرَجَ إِلَيْهِ آجَرَكَ اَللَّهُ فِي صَاحِبِكَ فَقَدْ مَاتَ وَ أَوْصَى بِالْمَالِ…

حسن بن عیسی گوید: چون امام حسن عسکری علیه السلام درگذشت، مردی از اهل مصر بمکه آمد و مالی متعلق بناحیه همراه داشت، در آن باره اختلاف پیدا شد، بعضی از مردم گفتند: امام عسکری بدون فرزند مرده و جانشین او همان جعفر(کذاب)است. برخی گفتند: او فرزند بجا گذاشته، حسن بن عیسی مردی را که کنیه اش ابو طالب بود. همراه نامه بسامره فرستاد، او نزد جعفر آمد و از او دلیل و برهان خواست جعفر گفت: اکنون حاضر نیست، او بدر خانه آمد و نامه را باصحاب ما داد، جواب آمد که: خدا در باره رفیقت(حسن بن عیسی)بتو اجر دهد، او مرد و نسبت بمالی که همراه داشت، بمرد امینی وصیت کرد که هر گونه لازمست دوست دارد رفتار کند، و از نامه او جواب داده شد(چون بمکه برگشت چنان بود که حضرت فرموده بود).

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 523
Esc
↑ ↓ جابه‌جاییEnter باز کردن/ یا Ctrl K از هر صفحه