حدیث امام زمان (عج) درباره میلاد حضرت مهدی

میلاد حضرت مهدی
شماره ۲۴۳۰ امام زمان (عج)

قال الإمام المهدي عليه السلام:

كَتَبَ أَبِي بِخَطِّهِ كِتَاباً فَوَرَدَ جَوَابُهُ ثُمَّ كَتَبْتُ بِخَطِّي فَوَرَدَ جَوَابُهُ ثُمَّ كَتَبَ بِخَطِّهِ رَجُلٌ مِنْ فُقَهَاءِ أَصْحَابِنَا فَلَمْ يَرِدْ جَوَابُهُ فَنَظَرْنَا فَكَانَتِ اَلْعِلَّةُ أَنَّ اَلرَّجُلَ تَحَوَّلَ قَرْمَطِيّاً قَالَ اَلْحَسَنُ بْنُ اَلْفَضْلِ فَزُرْتُ اَلْعِرَاقَ وَ وَرَدْتُ طُوسَ وَ عَزَمْتُ أَنْ لاَ أَخْرُجَ إِلاَّ عَنْ بَيِّنَةٍ مِنْ أَمْرِي وَ نَجَاحٍ مِنْ حَوَائِجِي وَ لَوِ اِحْتَجْتُ أَنْ أُقِيمَ بِهَا حَتَّى أُتَصَدَّقَ قَالَ وَ فِي خِلاَلِ ذَلِكَ يَضِيقُ صَدْرِي بِالْمَقَامِ وَ أَخَافُ أَنْ يَفُوتَنِيَ اَلْحَجُّ قَالَ فَجِئْتُ يَوْماً إِلَى مُحَمَّدِ بْنِ أَحْمَدَ أَتَقَاضَاهُ فَقَالَ لِي صِرْ إِلَى مَسْجِدِ كَذَا وَ كَذَا وَ إِنَّهُ يَلْقَاكَ رَجُلٌ قَالَ فَصِرْتُ إِلَيْهِ فَدَخَلَ عَلَيَّ رَجُلٌ فَلَمَّا نَظَرَ إِلَيَّ ضَحِكَ وَ قَالَ لاَ تَغْتَمَّ فَإِنَّكَ سَتَحُجُّ فِي هَذِهِ اَلسَّنَةِ وَ تَنْصَرِفُ إِلَى أَهْلِكَ وَ وُلْدِكَ سَالِماً قَالَ فَاطْمَأْنَنْتُ وَ سَكَنَ قَلْبِي وَ أَقُولُ ذَا مِصْدَاقُ ذَلِكَ وَ اَلْحَمْدُ لِلَّهِ قَالَ ثُمَّ وَرَدْتُ اَلْعَسْكَرَ فَخَرَجَتْ إِلَيَّ صُرَّةٌ فِيهَا دَنَانِيرُ وَ ثَوْبٌ فَاغْتَمَمْتُ وَ قُلْتُ فِي نَفْسِي جَزَائِي عِنْدَ اَلْقَوْمِ هَذَا وَ اِسْتَعْمَلْتُ اَلْجَهْلَ فَرَدَدْتُهَا وَ كَتَبْتُ رُقْعَةً وَ لَمْ يُشِرِ اَلَّذِي قَبَضَهَا مِنِّي عَلَيَّ بِشَيْ ءٍ وَ لَمْ يَتَكَلَّمْ فِيهَا بِحَرْفٍ ثُمَّ نَدِمْتُ بَعْدَ ذَلِكَ نَدَامَةً شَدِيدَةً وَ قُلْتُ فِي نَفْسِي كَفَرْتُ بِرَدِّي عَلَى مَوْلاَيَ وَ كَتَبْتُ رُقْعَةً أَعْتَذِرُ مِنْ فِعْلِي وَ أَبُوءُ بِالْإِثْمِ وَ أَسْتَغْفِرُ مِنْ ذَلِكَ وَ أَنْفَذْتُهَا وَ قُمْتُ أَتَمَسَّحُ فَأَنَا فِي ذَلِكَ أُفَكِّرُ فِي نَفْسِي وَ أَقُولُ إِنْ رُدَّتْ عَلَيَّ اَلدَّنَانِيرُ لَمْ أَحْلُلْ صِرَارَهَا وَ لَمْ أُحْدِثْ فِيهَا حَتَّى أَحْمِلَهَا إِلَى أَبِي فَإِنَّهُ أَعْلَمُ مِنِّي لِيَعْمَلَ فِيهَا بِمَا شَاءَ فَخَرَجَ إِلَى اَلرَّسُولِ اَلَّذِي حَمَلَ إِلَيَّ اَلصُّرَّةَ أَسَأْتَ إِذْ لَمْ تُعْلِمِ اَلرَّجُلَ إِنَّا رُبَّمَا فَعَلْنَا ذَلِكَ بِمَوَالِينَا وَ رُبَّمَا سَأَلُونَا ذَلِكَ يَتَبَرَّكُونَ بِهِ وَ خَرَجَ إِلَيَّ أَخْطَأْتَ فِي رَدِّكَ بِرَّنَا فَإِذَا اِسْتَغْفَرْتَ اَللَّهَ فَاللَّهُ يَغْفِرُ لَكَ فَأَمَّا إِذَا كَانَتْ عَزِيمَتُكَ وَ عَقْدُ نِيَّتِكَ أَلاَّ تُحْدِثَ فِيهَا حَدَثاً وَ لاَ تُنْفِقَهَا فِي طَرِيقِكَ فَقَدْ صَرَفْنَاهَا عَنْكَ فَأَمَّا اَلثَّوْبُ فَلاَ بُدَّ مِنْهُ لِتُحْرِمَ فِيهِ قَالَ وَ كَتَبْتُ فِي مَعْنَيَيْنِ وَ أَرَدْتُ أَنْ أَكْتُبَ فِي اَلثَّالِثِ وَ اِمْتَنَعْتُ مِنْهُ مَخَافَةَ أَنْ يَكْرَهَ ذَلِكَ فَوَرَدَ جَوَابُ اَلْمَعْنَيَيْنِ وَ اَلثَّالِثِ اَلَّذِي طَوَيْتُ مُفَسَّراً وَ اَلْحَمْدُ لِلَّهِ قَالَ وَ كُنْتُ وَافَقْتُ جَعْفَرَ بْنَ إِبْرَاهِيمَ اَلنَّيْسَابُورِيَّ بِنَيْسَابُورَ عَلَى أَنْ أَرْكَبَ مَعَهُ وَ أُزَامِلَهُ فَلَمَّا وَافَيْتُ بَغْدَادَ بَدَا لِي فَاسْتَقَلْتُهُ وَ ذَهَبْتُ أَطْلُبُ عَدِيلاً فَلَقِيَنِي اِبْنُ اَلْوَجْنَاءِ بَعْدَ أَنْ كُنْتُ صِرْتُ إِلَيْهِ وَ سَأَلْتُهُ أَنْ يَكْتَرِيَ لِي فَوَجَدْتُهُ كَارِهاً فَقَالَ لِي أَنَا فِي طَلَبِكَ وَ قَدْ قِيلَ لِي إِنَّهُ يَصْحَبُكَ فَأَحْسِنْ مُعَاشَرَتَهُ وَ اُطْلُبْ لَهُ عَدِيلاً وَ اِكْتَرِ لَهُ .

حسن بن فضل بن یزید یمانی گوید: پدرم بخط خود نامه ای(بحضرت قایم علیه السلام)نوشت و جواب آمد، سپس من هم بخط خود نامه یی نوشتم و جواب آمد. آنگاه مردی از فقها هم مذهب ما نامه یی بخط خودش نوشت و جواب نیامد، چون فکر کردیم علتش این بود که آن مرد قرمطی شده بود. حسن بن فضل گوید: من ایمه عراق را زیارت کردم و بطوس رفتم(برای زیارت امام رضا علیه السلام) و تصمیم گرفتم که بیرون نروم، جز اینکه امر(امامت حضرت قایم علیه السلام و پذیرفتن آن حضرت مرا)برایم روشن شود و حوایجم روا گردد، اگر چه آنقدر بمانم که گدایی کنم. در آن میان دلم از ماندن تنگ شد و ترسیدم که حج از دستم برود. -روزی نزد محمد بن احمد آمدم که از او تقاضای کمک کنم، بمن گفت: بفلان مسجد برو که مردی بدیدن تو می آید، من آنجا رفتم، مردی نزدم آمد، چون مرا دید بخندید و گفت: غم مخور که امسال حج میگزاری و سالما بسوی همسر و فرزندانت مراجعت خواهی کرد. من خاطر جمع شدم و دلم آرام گرفت و با خود میگفتم این مصداق آن(تصمیم و خواست من)است و الحمد لله. سپس بسامره آمدم، کیسه پولی که در آن چند دینار بود با جامه یی بمن رسید، اندوهگین شدم و با خود گفتم: پاداش من نزد این مردم(یعنی ایمه)این است؟ (من دعای آنها را میخواهم و آنها برایم مال دنیا می فرستند و ممکن است مقصودش کمی مبلغ باشد)و نادانی ورزیدم و آن را پس دادم و نامه یی نوشتم، گیرنده نامه در آن باره بمن اشاره یی نکرد و چیزی نگفت، سپس سخت پشیمان شدم و با خود گفتم: من بسبب رد کردنم بر مولای خود کافر شدم. نامه یی نوشتم و از کار خود پوزش خواستم و بگناه خود اقرار کردم و آمرزش طلبیدم و نامه را فرستادم و خودم ماندم و دست بهم میمالیدم و فکر میکردم و با خود میگفتم: اگر دینارها بمن برگشت، بندش را باز نمیکنم و تصرفی نمینمایم تا آنها را بپدرم برسانم که هر چه خواهد نسبت بآنها انجام دهد، زیرا او از من داناتر است. آنگاه نامه یی بفرستاده ای که کیسه پول را نزد من آورد رسید که: «بدکاری کردی که بآن مرد اطلاع ندادی که ما گاهی با دوستان خود چنین کاری میکنیم(هدیه یی اندک برای آنها می فرستیم)و گاهی خود آنها بعنوان تبرک چیزی از ما تقاضا میکنند«و بمن نامه رسید که: «خطا کردی که احسان ما را رد کردی، سپس چون از خدا آمرزش خواستی، خدا ترا می آمرزد. ولی چون تصمیم و قصدت اینست که در آنها تصرف نکنی و در راه خرج ننمایی، آن را از تو بازداشتیم، (پولها را دوباره برایت نفرستادیم)اما 247 - 3 جامه را ناچاری داشته باشی که لباس احرامت سازی. -و باز راجع به دو موضوع بآن حضرت نامه یی نوشتم و میخواستم موضوع سوم را بنویسم. ولی خودداری کردم، از ترس اینکه مبادا خوشش نیاید، پس جواب آن دو موضوع رسید با تفسیر و توضیح موضوع سومی که در دل گرفته بودم و الحمد لله. و نیز در نیشابور با جعفر بن ابراهیم نیشابوری توافق کردم که در مسافرت همراه او و هم کجاوه او باشم: چون ببغداد رسیدم، پشیمان شدم و قرار دادم را با او پس گرفتم و در جستجوی همکجاوه یی بر آمدم. نزد ابن وجنا رفتم و از او تقاضا کردم مرکوبی بمن کرایه دهد، دیدم راضی نیست، سپس خودش نزد من آمد و گفت: من دنبال تو میگردم، بمن گفته اند(از جانب امام عصر علیه السلام)که او(یعنی تو که حسن بن فضلی)همراه تو می شود، با او خوشرفتاری کن و همکجاوه پیدا کن و مرکوب کرایه کن.

Esc
↑ ↓ جابه‌جاییEnter باز کردن/ یا Ctrl K از هر صفحه