قال الإمام المهدي عليه السلام:
لَمَّا مَاتَ أَبِي وَ صَارَ اَلْأَمْرُ لِي كَانَ لِأَبِي عَلَى اَلنَّاسِ سَفَاتِجُ مِنْ مَالِ اَلْغَرِيمِ فَكَتَبْتُ إِلَيْهِ أُعْلِمُهُ فَكَتَبَ طَالِبْهُمْ وَ اِسْتَقْضِ عَلَيْهِمْ فَقَضَّانِيَ اَلنَّاسُ إِلاَّ رَجُلٌ وَاحِدٌ كَانَتْ عَلَيْهِ سُفْتَجَةٌ بِأَرْبَعِمِائَةِ دِينَارٍ فَجِئْتُ إِلَيْهِ أُطَالِبُهُ فَمَاطَلَنِي وَ اِسْتَخَفَّ بِيَ اِبْنُهُ وَ سَفِهَ عَلَيَّ فَشَكَوْتُ إِلَى أَبِيهِ فَقَالَ وَ كَانَ مَا ذَا فَقَبَضْتُ عَلَى لِحْيَتِهِ وَ أَخَذْتُ بِرِجْلِهِ وَ سَحَبْتُهُ إِلَى وَسَطِ اَلدَّارِ وَ رَكَلْتُهُ رَكْلاً كَثِيراً فَخَرَجَ اِبْنُهُ يَسْتَغِيثُ بِأَهْلِ بَغْدَادَ وَ يَقُولُ قُمِّيٌّ رَافِضِيٌّ قَدْ قَتَلَ وَالِدِي فَاجْتَمَعَ عَلَيَّ مِنْهُمُ اَلْخَلْقُ فَرَكِبْتُ دَابَّتِي وَ قُلْتُ أَحْسَنْتُمْ يَا أَهْلَ بَغْدَادَ تَمِيلُونَ مَعَ اَلظَّالِمِ عَلَى اَلْغَرِيبِ اَلْمَظْلُومِ أَنَا رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ هَمَدَانَ مِنْ أَهْلِ اَلسُّنَّةِ وَ هَذَا يَنْسُبُنِي إِلَى أَهْلِ قُمَّ وَ اَلرَّفْضِ لِيَذْهَبَ بِحَقِّي وَ مَالِي قَالَ فَمَالُوا عَلَيْهِ وَ أَرَادُوا أَنْ يَدْخُلُوا عَلَى حَانُوتِهِ حَتَّى سَكَّنْتُهُمْ وَ طَلَبَ إِلَيَّ صَاحِبُ اَلسَّفْتَجَةِ وَ حَلَفَ بِالطَّلاَقِ أَنْ يُوَفِّيَنِي مَالِي حَتَّى أَخْرَجْتُهُمْ عَنْهُ .
محمد بن صالح گوید: چون پدرم مرد و امر(وکالت اخذ وجوه و سهم امام علیه السلام)بمن رسید پدرم راجع بمال غریم(سهم امام علیه السلام)از مردم سفته هایی داشت، من بحضرت(امام عصر علیه السلام) نوشتم و او را آگاه ساختم، در پاسخ نوشت. از آنها مطالبه کن و همه را بگیر بدون مسامحه از آنها بخواه مردم همه پرداختند، جز یک مرد که سفته یی بمبلغ 400 دینار داشت. نزد او رفتم و مطالبه کردم او امروز و فردا میکرد و پسرش هم بمن توهین و بیخردی مینمود. من بپدرش شکایت کردم. پدرش گفت مگر چه شده؟ (خوب کاری کرده)من ریشش را مشت کردم و پایش را گرفتم و بمیان منزل کشیدم و لگد بسیاری باو زدم. پسرش بیرون دوید و از اهل بغداد استغاثه کرد و گفت: قمی رافضی پدرم را کشت، جماعتی از اهل بغداد بر سر من گرد آمدند، من هم مرکبم را سوار شدم و گفتم: آفرین بر شما ای اهل بغداد علیه غریب مظلومی از ظالم جانبداری میکنید؟ من اهل همدان و سنی مذهبم و این مرد مرا بقم و مذهب رفض نسبت میدهد تا حق مرا ببرد و مال مرا بخورد، مردم باو حمله کردند و میخواستند بدکانش بریزند که من آرامشان کردم، صاحب سفته مرا طلبید و بطلاق زنش قسم خورد که مال مرا بپردازد، من هم آنها را بیرون کردم.