حَمَلَ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ آبَةَ شَيْئاً يُوصِلُهُ وَ نَسِيَ سَيْفاً بِآبَةَ فَأَنْفَذَ مَا كَانَ مَعَهُ فَكَتَبَ إِلَيْهِ مَا خَبَرُ اَلسَّيْفِ اَلَّذِي نَسِيتَهُ .
علی بن محمد گوید: مردی از اهل آبه مالی آورده بود که(بناحیه مقدسه)رساند و یک شمشیر را در آبه فراموش کرده بود. آنچه همراه داشت رسانید، حضرت باو نوشت: از شمشیری که فراموش کردی چه خبر؟.
بَعَثَ بِخَدَمٍ إِلَى مَدِينَةِ اَلرَّسُولِ ص وَ مَعَهُمْ خَادِمَانِ وَ كَتَبَ إِلَى خَفِيفٍ أَنْ يَخْرُجَ مَعَهُمْ فَخَرَجَ مَعَهُمْ فَلَمَّا وَصَلُوا إِلَى اَلْكُوفَةِ شَرِبَ أَحَدُ اَلْخَادِمَيْنِ مُسْكِراً فَمَا خَرَجُوا مِنَ اَلْكُوفَةِ حَتَّى وَرَدَ كِتَابٌ مِنَ اَلْعَسْكَرِ بِرَدِّ اَلْخَادِمِ اَلَّذِي شَرِبَ اَلْمُسْكِرَ وَ عُزِلَ عَنِ اَلْخِدْمَةِ .
حسن بن خفیف از پدرش نقل کند که(حضرت قایم علیه السلام)خدمتگزارانی بمدینه فرستاد(شاید غلامان خود حضرت بوده اند و برای خدمت مسجد و ضریح اعزام شده اند)و همراه آنان دو خادم بودند (که غلام نبودند، بلکه اجیر شده بودند)حضرت بخفیف هم نامه نوشت که با آنها حرکت کند، چون بکوفه رسیدند، یکی از آن دو خادم شرابی مست کننده آشامید، از کوفه بیرون نرفته بودند که از سامره نامه آمد: خادمی که شراب آشامیده برگردانیده و از خدمت معزول شود.
أَوْصَى يَزِيدُ بْنُ عَبْدِ اَللَّهِ بِدَابَّةٍ وَ سَيْفٍ وَ مَالٍ وَ أُنْفِذَ ثَمَنُ اَلدَّابَّةِ وَ غَيْرُ ذَلِكَ وَ لَمْ يُبْعَثِ اَلسَّيْفُ فَوَرَدَ كَانَ مَعَ مَا بَعَثْتُمْ سَيْفٌ فَلَمْ يَصِلْ أَوْ كَمَا قَالَ .
احمد بن حسن گوید: یزید بن عبد الله چارپایی را با شمشیر و مالی(برای ناحیه مقدسه)وصیت کرد، سپس بهای چارپا و غیر آن را فرستاد و شمشیر را نفرستاد(نه خودش را و نه بهایش را)نامه آمد که: همراه آنچه فرستادید، شمشیری بود که بما نرسید-یا بعبارتی نظیر این-.
اِجْتَمَعَ عِنْدِي خَمْسُمِائَةِ دِرْهَمٍ تَنْقُصُ عِشْرِينَ دِرْهَماً فَأَنِفْتُ أَنْ أَبْعَثَ بِخَمْسِمِائَةٍ تَنْقُصُ عِشْرِينَ دِرْهَماً فَوَزَنْتُ مِنْ عِنْدِي عِشْرِينَ دِرْهَماً وَ بَعَثْتُهَا إِلَى اَلْأَسَدِيِّ وَ لَمْ أَكْتُبْ مَا لِي فِيهَا فَوَرَدَ وَصَلَتْ خَمْسُمِائَةِ دِرْهَمٍ لَكَ مِنْهَا عِشْرُونَ دِرْهَماً .
محمد بن علی بن شاذان نیشابوری گوید: پانصد درهمی که 20 درهمش کم بود(از سهم امام)نزد من جمع شد، مرا ناگوار بود که 500 درهمی که 20 درهمش کمست بفرستم، لذا 20 درهم از مال خودم روی آن گذاشتم و نزد اسدی فرستادم و ننوشتم چقدر از خودم گذاشته ام، نامه آمد که: پانصد درهم رسید 20 درهمش از آن تو است.
كَانَتْ لِي جَارِيَةٌ كُنْتُ مُعْجَباً بِهَا فَكَتَبْتُ أَسْتَأْمِرُ فِي اِسْتِيلاَدِهَا فَوَرَدَ اِسْتَوْلِدْهَا وَ يَفْعَلُ اَللَّهُ مَا يَشَاءُ فَوَطِئْتُهَا فَحَبِلَتْ ثُمَّ أَسْقَطَتْ فَمَاتَتْ .
محمد بن صالح گوید: کنیزی داشتم که از او خوشم می آمد، بحضرت نامه نوشتم و در امر باردار ساختن او مشورت کردم. جواب آمد: «باردارش ساز، خدا هر چه خواهد میکند»با او نزدیکی کردم و آبستن شد، سپس بچه را سقط کرد و خودش هم مرد.
كَانَ اِبْنُ اَلْعَجَمِيِّ جَعَلَ ثُلُثَهُ لِلنَّاحِيَةِ وَ كَتَبَ بِذَلِكَ وَ قَدْ كَانَ قَبْلَ إِخْرَاجِهِ اَلثُّلُثَ دَفَعَ مَالاً لاِبْنِهِ أَبِي اَلْمِقْدَامِ لَمْ يَطَّلِعْ عَلَيْهِ أَحَدٌ فَكَتَبَ إِلَيْهِ فَأَيْنَ اَلْمَالُ اَلَّذِي عَزَلْتَهُ لِأَبِي اَلْمِقْدَامِ .
علی بن محمد گوید: ابن عجمی ثلث دارایی خود را برای ناحیه قرار داد و سند آن را هم نوشت ولی پیش از آنکه آن ثلث را خارج کند، مالی بپسرش ابی مقدام داد که کسی از آن آگاه نبود، باو نامه رسید: مالی که برای ابی مقدام کنار گذاشتی چه شد؟.
كَتَبَ عَلِيُّ بْنُ زِيَادٍ اَلصَّيْمَرِيُّ يَسْأَلُ كَفَناً فَكَتَبَ إِلَيْهِ إِنَّكَ تَحْتَاجُ إِلَيْهِ فِي سَنَةِ ثَمَانِينَ فَمَاتَ فِي سَنَةِ ثَمَانِينَ وَ بَعَثَ إِلَيْهِ بِالْكَفَنِ قَبْلَ مَوْتِهِ بِأَيَّامٍ .
علی بن زیاد صیمری بحضرت نامه نوشت و تقاضای کفنی کرد، حضرت باو نوشت تو در سال 80 بآن احتیاج پیدا میکنی، سپس او در سال 80 مرد و حضرت چند روز پیش از وفاتش برای او کفنی فرستاد.
كَانَ لِلنَّاحِيَةِ عَلَيَّ خَمْسُمِائَةِ دِينَارٍ فَضِقْتُ بِهَا ذَرْعاً ثُمَّ قُلْتُ فِي نَفْسِي لِي حَوَانِيتُ اِشْتَرَيْتُهَا بِخَمْسِمِائَةٍ وَ ثَلاَثِينَ دِينَاراً قَدْ جَعَلْتُهَا لِلنَّاحِيَةِ بِخَمْسِمِائَةِ دِينَارٍ وَ لَمْ أَنْطِقْ بِهَا فَكَتَبَ إِلَى مُحَمَّدِ بْنِ جَعْفَرٍ اِقْبِضِ اَلْحَوَانِيتَ مِنْ مُحَمَّدِ بْنِ هَارُونَ بِالْخَمْسِمِائَةِ دِينَارٍ اَلَّتِي لَنَا عَلَيْهِ .
محمد بن هارون گوید: پانصد دینار از ناحیه(بابت سهم امام)بعهده من بود، و من دست تنگ و ناراحت بودم، با خود گفتم: من دکانهایی دارم که آنها را به 530 دینار خریده ام، بجای 500 دینار ناحیه میگذارم و این مطلب را بزبان نیاوردم، حضرت بمحمد بن جعفر نوشت: دکانها را از محمد بن هارون بگیر بجای 500 دیناری که از او میخواهیم.
بَاعَ جَعْفَرٌ فِيمَنْ بَاعَ صَبِيَّةً جَعْفَرِيَّةً كَانَتْ فِي اَلدَّارِ يُرَبُّونَهَا فَبَعَثَ بَعْضَ اَلْعَلَوِيِّينَ وَ أَعْلَمَ اَلْمُشْتَرِيَ خَبَرَهَا فَقَالَ اَلْمُشْتَرِي قَدْ طَابَتْ نَفْسِي بِرَدِّهَا وَ أَنْ لاَ أُرْزَأَ مِنْ ثَمَنِهَا شَيْئاً فَخُذْهَا فَذَهَبَ اَلْعَلَوِيُّ فَأَعْلَمَ أَهْلَ اَلنَّاحِيَةِ اَلْخَبَرَ فَبَعَثُوا إِلَى اَلْمُشْتَرِي بِأَحَدٍ وَ أَرْبَعِينَ دِينَاراً وَ أَمَرُوهُ بِدَفْعِهَا إِلَى صَاحِبِهَا .
علی بن محمد گوید: جعفر(کذاب)در میان بردگانی که فروخت، دختری را که از اولاد جعفر بن ابی طالب بود و در خانه امام عسکری علیه السلام تربیت میشد، بفروخت. یکی از علویین کسی را نزد مشتری فرستاد و او را از موضوع آن دختر آگاه ساخت، مشتری گفت: من او را با رضایت خود پس میدهم، بشرط اینکه از بهایی که داده ام چیزی کم نشود، او را بگیر و ببر، مرد علوی برفت و خبر را باطلاع اهل ناحیه رسانید، اهل ناحیه 41 دینار نزد مشتری فرستادند و دستور دادند که آن دختر را بصاحب خودش برگرداند.
كَانَ رَجُلٌ مِنْ نُدَمَاءِ روزحسنى وَ آخَرُ مَعَهُ فَقَالَ لَهُ هُوَ ذَا يَجْبِي اَلْأَمْوَالَ وَ لَهُ وُكَلاَءُ وَ سَمَّوْا جَمِيعَ اَلْوُكَلاَءِ فِي اَلنَّوَاحِي وَ أُنْهِيَ ذَلِكَ إِلَى عُبَيْدِ اَللَّهِ بْنِ سُلَيْمَانَ اَلْوَزِيرِ فَهَمَّ اَلْوَزِيرُ بِالْقَبْضِ عَلَيْهِمْ فَقَالَ اَلسُّلْطَانُ اُطْلُبُوا أَيْنَ هَذَا اَلرَّجُلُ فَإِنَّ هَذَا أَمْرٌ غَلِيظٌ فَقَالَ عُبَيْدُ اَللَّهِ بْنُ سُلَيْمَانَ نَقْبِضُ عَلَى اَلْوُكَلاَءِ فَقَالَ اَلسُّلْطَانُ لاَ وَ لَكِنْ دُسُّوا لَهُمْ قَوْماً لاَ يُعْرَفُونَ بِالْأَمْوَالِ فَمَنْ قَبَضَ مِنْهُمْ شَيْئاً قُبِضَ عَلَيْهِ قَالَ فَخَرَجَ بِأَنْ…
حسین بن حسن علوی گوید: مردی از ندیمان روز حسنی و مرد دیگری که همراه او بود باو گفت: اینک او(یعنی حضرت صاحب الزمان علیه السلام)اموال مردم را(بعنوان سهم امام علیه السلام) جمع میکند و وکلایی دارد و وکلا آن حضرت را که در اطراف پراکنده بودند نام بردند، این خبر بگوش عبید الله بن سلیمان وزیر رسید، وزیر همت گماشت که وکلا را بگیرد، سلطان گفت: جستجو کنید و نه بینید خود این مرد کجاست، زیرا این کار سختی است. عبید الله بن سلیمان گفت: وکلا را میگیریم. سلیمان گفت: نه، بلکه اشخاصی را که نمیشناسند بعنوان جاسوس با پول نزد آنها میفرستیم، هر کس از آنها پولی قبول کرد، او را میگیریم. از حضرت نامه رسید که بهمه وکلا دستور داده شود: از هیچ کس چیزی نگیرند و از گرفتن سهم امام خودداری نمایند و خود را بنادانی زنند، مردی…
خَرَجَ نَهْيٌ عَنْ زِيَارَةِ مَقَابِرِ قُرَيْشٍ وَ اَلْحَيْرِ فَلَمَّا كَانَ بَعْدَ أَشْهُرٍ دَعَا اَلْوَزِيرُ اَلْبَاقَطَائِيَّ فَقَالَ لَهُ اِلْقَ بَنِي اَلْفُرَاتِ وَ اَلْبُرْسِيِّينَ وَ قُلْ لَهُمْ لاَ يَزُورُوا مَقَابِرَ قُرَيْشٍ فَقَدْ أَمَرَ اَلْخَلِيفَةُ أَنْ يُتَفَقَّدَ كُلُّ مَنْ زَارَ فَيُقْبَضَ عَلَيْهِ .
(از جانب ناحیه مقدسه و حضرت صاحب الزمان علیه السلام)نامه رسید و از زیارت مقابر قریش(کاظمین علیهما السلام)و حایر(کربلای معلی)نهی شد. چون چند ماه گذشت. وزیر(یعنی ابو الفتح جعفر بن فرات)باقطایی را خواست و باو گفت: بنی فرات و برسیها را ملاقات کن و بآنها بگو، مبادا بزیارت مقابر قریش بروند، زیرا خلیفه دستور داده است، هر که زیارت کند، در کمینش باشند و او را بگیرند.
لَوْ قَدْ قَامَ اَلْقَائِمُ لَحَكَمَ بِثَلاَثٍ لَمْ يَحْكُمْ بِهَا أَحَدٌ قَبْلَهُ يَقْتُلُ اَلشَّيْخَ اَلزَّانِيَ وَ يَقْتُلُ مَانِعَ اَلزَّكَاةِ وَ يُوَرِّثُ اَلْأَخَ أَخَاهُ فِي اَلْأَظِلَّةِ . .
علی بن ابی حمزه گوید: امام صادق و امام موسی بن جعفر فرمودند اگر امام قایم قیام کند سه فرمان دهد که هیچ کس پیش از او چنین فرمانی نداده است پیرمرد زناکار را بکشد و آن را که زکاه ندهد بکشد و برادر را از برادر در(اظله)ارث میدهد.