اَلْعُزْلَةُ أَفْضَلُ شِيَمِ اَلْأَكْيَاس
گوشه گیری، برترین خوی زیرکان است.
امیر المؤمنین علی بن ابیطالب (علیه السلام)
اَلْعُزْلَةُ أَفْضَلُ شِيَمِ اَلْأَكْيَاس
گوشه گیری، برترین خوی زیرکان است.
إِذَا رَأَيْتَ اَللَّهَ يُؤْنِسُكَ بِخَلْقِهِ وَ يُوحِشُكَ مِنْ ذِكْرِهِ فَقَدْ أَبْغَضَك
هر گاه دیدی که خداوند تو را با مردم مأنوس کرده و از یاد خود رمانده، پس تو را دشمن داشته است.
فِي اَلاِنْفِرَادِ لِعِبَادَةِ اَللَّهِ كُنُوزُ اَلْأَرْبَاح
بندگی خداوند در تنهایی، گنجهای سود است.
فِي اِعْتِزَالِ أَبْنَاءِ اَلدُّنْيَا جِمَاعُ اَلصَّلاَح
تمامی نیکی، در دوری از فرزندان دنیاست.
قَدْ نَجَا مَنْ وَحَّد
نجات یافت کسی که تنهایی گزید.
كَيْفَ يَأْنَسُ بِاللَّهِ مَنْ لاَ يَسْتَوْحِشُ مِنَ اَلْخَلْق
چگونه به خداوند آرام گیرد، کسی که از مردم نمی هراسد.
مَنِ اِخْتَبَرَ اِعْتَزَل
کسی که آزموده، دوری می کند.
من اعتزل حسنت زهادته.
کسی که گوشه گیرد، پرهیزگاری او نیکو گردد.
وَ اَلَّذِي فَلَقَ اَلْحَبَّةَ وَ بَرَأَ اَلنَّسَمَةَ لَوْ لاَ حُضُورُ اَلْحَاضِرِ وَ قِيَامُ اَلْحُجَّةِ بِوُجُودِ اَلنَّاصِرِ وَ مَا أَخَذَ اَللَّهُ سُبْحَانَهُ عَلَى اَلْعُلَمَاءِ أَنْ لاَ يُقَارُّوا عَلَى كِظَّةِ ظَالِمٍ وَ لاَ سَغَبِ مَظْلُومٍ لَأَلْقَيْتُ حَبْلَهَا عَلَى غَارِبِهَا وَ لَسَقَيْتُ آخِرَهَا بِكَأْسِ أَوَّلِهَا وَ لَأَلْفَيْتُمْ دُنْيَاكُمْ هَذِهِ عِنْدِي أَزْهَدَ مِنْ عَفْطَةِ عَنْز
سوگند به آن که دانه را شکافت و بنده را آفرید، اگر نبود حاضر شدن حاضر، و یافت شدن یاری کننده، و آنچه خداوند از دانشمندان پیمان گرفته است که بر سیری ستمگران و گرسنگی ستم شدگان آرام نگیرند، هر آینه ریسمان خلافت را بر دوش آن می انداختم و آب می دادم آخر آن را به جام اوّل آن. یعنی چون ابتدای خلافت آن را رها می کردم .و البته می فهمیدید که دنیای شما نزد من، از عطسۀ بزی ناچیزتر است.
قد استدار الزّمان كهيئته يوم خلق السّموات و الأرض
برگردیده روزگار، مانند هیئت و شکل روزی که آسمان و زمین آفریده شده است.
قَدْ طَلَعَ طَالِعٌ وَ لَمَعَ لاَمِعٌ وَ لاَحَ لاَئِحٌ وَ اِعْتَدَلَ مَائِل
البته طلوع کرد طلوع کننده، و درخشید درخشنده و هویدا شد هویدا شونده، و راست شد کجی.
كَانَ لِي فِيمَا مَضَى أَخٌ فِي اَللَّهِ وَ كَانَ يُعَظِّمُهُ فِي عَيْنِي صِغَرُ اَلدُّنْيَا فِي عَيْنِهِ وَ كَانَ خَارِجا عَنْ سُلْطَانِ بَطْنِهِ فَلاَ يَشْتَهِي مَا لاَ يَجِدُ وَ لاَ يَكْثُرُ إِذَا وَجَدَ وَ كَانَ أَكْثَرُ دَهْرِهِ صَامِتا فَإِنْ قَالَ بَذَّ اَلْقَائِلِينَ وَ نَقَعَ غَلِيلَ اَلسَّائِلِينَ وَ كَانَ ضَعِيفا مُسْتَضْعَفا فَإِن
برای من در گذشته برادری الهی بود که بی اعتنایی او به دنیا، او را در چشم من بزرگ نموده بود و او از حاکمیت شکم خود بیرون بود.به آنچه نمی یافت، تمایل نداشت و هر گاه می یافت، زیاده روی نمی کرد.در اغلب اوقات خود خاموش بود؛ و اگر سخن می گفت، بر گویندگان دیگر چیره می شد و تشنگی سؤال کننده را فرو می نشانید.او ناتوانی مقهور شده بود و چون زمان تلاش می رسید، شیری دشمن و مار وادی بود.دلیلی بر علیه خصم نمی آورد، مگر در مقابل قاضی، و کسی را سرزنش نمی کرد، هر چند عذری برای آن نمی یافت، مگر پس از شنیدن عذر او.و از دردی شکوه نمی کرد، مگر پس از بهبودی آن.آنچه می گفت، عمل می کرد و آنچه عمل نمی کرد، نمی گفت.در سخن گفتن مغلوب می شد، ولی در خاموشی کسی بر او چیره نمی شد. یعنی بیش از دیگران خاموش بود. بر شنیدن…