اِشْتَرَيْتُ لِأَبِي اَلْحَسَنِ ع غَنَماً كَثِيرَةً فَدَعَانِي فَأَدْخَلَنِي مِنْ إِصْطَبْلِ دَارِهِ إِلَى مَوْضِعٍ وَاسِعٍ لاَ أَعْرِفُهُ فَجَعَلْتُ أُفَرِّقُ تِلْكَ اَلْغَنَمَ فِيمَنْ أَمَرَنِي بِهِ فَبَعَثَ إِلَى أَبِي جَعْفَرٍ وَ إِلَى وَالِدَتِهِ وَ غَيْرِهِمَا مِمَّنْ أَمَرَنِي ثُمَّ اِسْتَأْذَنْتُهُ فِي اَلاِنْصِرَافِ إِلَى بَغْدَادَ إِلَى وَالِدِي وَ كَانَ ذَلِكَ يَوْمَ اَلتَّرْوِيَةِ فَكَتَبَ إِلَيَّ تُقِيمُ غَداً عِنْدَنَا ثُمَّ تَنْصَرِفُ قَالَ فَأَقَمْتُ فَلَمَّا كَانَ يَوْمُ عَرَفَةَ أَقَمْتُ عِنْدَهُ وَ بِتُّ لَيْلَةَ اَلْأَضْحَى فِي رِوَاقٍ لَهُ فَلَمَّا كَانَ فِي اَلسَّحَرِ…
اسحاق جلاب گوید: برای امام هادی علیه السلام گوسفندان بسیاری خریدم، سپس مرا خواست و از اصطبل منزلش بجای وسیعی برد که من آنجا را نمیشناختم، و در آنجا گوسفندان را بهر که دستور داد، تقسیم کردم، و برای(پسرش)ابو جعفر و مادر او و دیگران دستور داد و فرستاد، آنگاه روز ترویه بود که از حضرت اجازه گرفتم ببغداد نزد پدرم برگردم، بمن نوشت: فردا نزد ما باش و سپس برو. من هم بماندم و چون روز عرفه شد، نزد حضرت بودم و شب عید قربان هم در ایوان خانه اش خوابیدم هنگام سحر نزد من آمد و فرمود: ای اسحاق برخیز، من برخاستم و چون چشم گشودم، خود را در خانه ام در بغداد دیدم، خدمت پدرم رسیدم و گرد رفقایم نشستم، بآنها گفتم: روز عرفه در سامره بودم و روز عید ببغداد آمدم.
مَرِضَ اَلْمُتَوَكِّلُ مِنْ خُرَاجٍ خَرَجَ بِهِ وَ أَشْرَفَ مِنْهُ عَلَى اَلْهَلاَكِ فَلَمْ يَجْسُرْ أَحَدٌ أَنْ يَمَسَّهُ بِحَدِيدَةٍ فَنَذَرَتْ أُمُّهُ إِنْ عُوفِيَ أَنْ تَحْمِلَ إِلَى أَبِي اَلْحَسَنِ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ مَالاً جَلِيلاً مِنْ مَالِهَا وَ قَالَ لَهُ اَلْفَتْحُ بْنُ خَاقَانَ لَوْ بَعَثْتَ إِلَى هَذَا اَلرَّجُلِ فَسَأَلْتَهُ فَإِنَّهُ لاَ يَخْلُو أَنْ يَكُونَ عِنْدَهُ صِفَةٌ يُفَرِّجُ بِهَا عَنْكَ فَبَعَثَ إِلَيْهِ وَ وَصَفَ لَهُ عِلَّتَهُ فَرَدَّ إِلَيْهِ اَلرَّسُولُ بِأَنْ يُؤْخَذَ كُسْبُ اَلشَّاةِ فَيُدَافَ بِمَاءِ وَرْدٍ فَيُوضَعَ عَلَيْهِ فَلَمَّا رَجَعَ اَلرَّسُولُ وَ…
ابراهیم بن محمد طاهری گوید: متوکل عباسی در اثر دملی که در آورد بیمار شد و نزدیک بمرگ رسید، کسی هم جرات نداشت آهنی ببدن او رساند(و زخمش را عمل کند)مادرش نذر کرد: اگر او بهبودی یافت از دارایی خود پول بسیاری خدمت حضرت ابو الحسن علی بن محمد(امام هادی علیه السلام) فرستد. فتح بن خاقان(ترک، وزیر و نویسنده متوکل)بمتوکل گفت: ای کاش نزد این مرد(امام هادی علیه السلام)میفرستادی، زیرا حتما او راه معالجه ای که سبب گشایش تو شود میداند. متوکل شخصی را نزد حضرت فرستاد و او مرضش را بحضرت توضیح داد پیغام آورنده برگشت و گفت: دستور داد، در ده روغن را گرفته، با گلاب خمیر کنند و روی زخم گذارند، چون این معالجه را بآنها خبر دادند، همگی مسخره کردند(مجلسی کسب را پشکل زیر دست و پای گوسفند هم معنی کرده). فتح گفت: بخدا که…
إِنَّ أَبَا اَلْحَسَنِ كَتَبَ إِلَيْهِ يَا مُحَمَّدُ أَجْمِعْ أَمْرَكَ وَ خُذْ حِذْرَكَ قَالَ فَأَنَا فِي جَمْعِ أَمْرِي وَ لَيْسَ أَدْرِي مَا كَتَبَ إِلَيَّ حَتَّى وَرَدَ عَلَيَّ رَسُولٌ حَمَلَنِي مِنْ مِصْرَ مُقَيَّداً وَ ضَرَبَ عَلَى كُلِّ مَا أَمْلِكُ وَ كُنْتُ فِي اَلسِّجْنِ ثَمَانَ سِنِينَ ثُمَّ وَرَدَ عَلَيَّ مِنْهُ فِي اَلسِّجْنِ كِتَابٌ فِيهِ يَا مُحَمَّدُ لاَ تَنْزِلْ فِي نَاحِيَةِ اَلْجَانِبِ اَلْغَرْبِيِّ فَقَرَأْتُ اَلْكِتَابَ فَقُلْتُ يَكْتُبُ إِلَيَّ بِهَذَا وَ أَنَا فِي اَلسِّجْنِ إِنَّ هَذَا لَعَجَبٌ فَمَا مَكَثْتُ أَنْ خُلِّيَ عَنِّي وَ اَلْحَمْدُ لِلَّهِ قَالَ وَ كَتَبَ…
علی بن محمد نوفلی گوید: محمد بن فرج بمن گفت: حضرت ابو الحسن(امام هادی) علیه السلام بمن نوشت: ای محمد کارهایت را بسامان رسان و مواظب خود باش. من مشغول سامان دادن کارم بودم و نمیدانستم مقصود حضرت از آنچه بمن نوشته چیست که ناگاه مامور آمد و مرا از مصر دست بسته حرکت داد، و تمام داراییم را توقیف کرد و 8 سال در زندان بودم، سپس نامه یی از حضرت در زندان بمن رسید که: ای محمد در سمت بغداد منزل مکن. نامه را خواندم و گفتم: من در زندانم و او بمن چنین مینویسد؟ این موضوع شگفت آور است. چیزی نگذشت که-خدا را شکر-مرا رها کردند. و محمد بن فرج بآن حضرت نامه نوشت و در باره ملکش(که بناحق تصرف کرده بودند)سوال کرد حضرت باو نوشت: بزودی بتو بر میگردانند و اگر هم بتو باز نگردد، زیانی بتو نرسد، چون محمد بن فرج بسامره…
رَأَيْتُهُ يَعْنِي مُحَمَّداً قَبْلَ مَوْتِهِ بِالْعَسْكَرِ فِي عَشِيَّةٍ وَ قَدِ اِسْتَقْبَلَ أَبَا اَلْحَسَنِ ع فَنَظَرَ إِلَيْهِ وَ اِعْتَلَّ مِنْ غَدٍ فَدَخَلْتُ إِلَيْهِ عَائِداً بَعْدَ أَيَّامٍ مِنْ عِلَّتِهِ وَ قَدْ ثَقُلَ فَأَخْبَرَنِي أَنَّهُ بَعَثَ إِلَيْهِ بِثَوْبٍ فَأَخَذَهُ وَ أَدْرَجَهُ وَ وَضَعَهُ تَحْتَ رَأْسِهِ قَالَ فَكُفِّنَ فِيهِ قَالَ أَحْمَدُ قَالَ أَبُو يَعْقُوبَ رَأَيْتُ أَبَا اَلْحَسَنِ ع مَعَ اِبْنِ اَلْخَضِيبِ فَقَالَ لَهُ اِبْنُ اَلْخَضِيبِ سِرْ جُعِلْتُ فِدَاكَ فَقَالَ لَهُ أَنْتَ اَلْمُقَدَّمُ فَمَا لَبِثَ إِلاَّ أَرْبَعَةَ أَيَّامٍ حَتَّى وُضِعَ اَلدَّهَقُ عَلَى…
ابو یعقوب گوید: شبی محمد(بن فرج)را پیش از مرگش در برابر امام هادی علیه السلام دیدم: حضرت باو نگریست و او فردا بیمار شد، چند روز که از بیماریش گذشت، بعیادتش رفتم، سنگین شده بود، بمن خبر داد که امام برای او پارچه یی فرستاده و او آن را پیچیده و زیر سرش گذاشته، سپس او را در همان پارچه کفن کردند. ابو یعقوب گوید: امام هادی علیه السلام را همراه ابن خضیب دیدم، ابن خضیب بحضرت عرضکرد: راه برو قربانت گردم»فرمود: تو جلوتری، چهار روز بیشتر نگذشت که چوبهای شکنجه را بپای ابن خضیب گذاردند و سپس خبر مرگش رسید. و از او روایت شده که چون ابن خضیب در باره خانه ای که از آن حضرت مطالبه میکرد پافشاری نمود، امام برایش پیغام داد: با درخواست از خدای عز و جل ترا بروزگاری مینشانم که اثری از تو بجا نماند، سپس خدای عز و…
كَانَ اَلْمُتَوَكِّلُ يَقُولُ وَيْحَكُمْ قَدْ أَعْيَانِي أَمْرُ اِبْنِ اَلرِّضَا أَبَى أَنْ يَشْرَبَ مَعِي أَوْ يُنَادِمَنِي أَوْ أَجِدَ مِنْهُ فُرْصَةً فِي هَذَا فَقَالُوا لَهُ فَإِنْ لَمْ تَجِدْ مِنْهُ فَهَذَا أَخُوهُ مُوسَى قَصَّافٌ عَزَّافٌ يَأْكُلُ وَ يَشْرَبُ وَ يَتَعَشَّقُ قَالَ اِبْعَثُوا إِلَيْهِ فَجِيئُوا بِهِ حَتَّى نُمَوِّهَ بِهِ عَلَى اَلنَّاسِ وَ نَقُولَ اِبْنُ اَلرِّضَا فَكَتَبَ إِلَيْهِ وَ أُشْخِصَ مُكَرَّماً وَ تَلَقَّاهُ جَمِيعُ بَنِي هَاشِمٍ وَ اَلْقُوَّادُ وَ اَلنَّاسُ عَلَى أَنَّهُ إِذَا وَافَى أَقْطَعَهُ قَطِيعَةً وَ بَنَى لَهُ فِيهَا وَ حَوَّلَ اَلْخَمَّارِينَ وَ…
یعقوب بن یاسر گوید: متوکل باطرافیانش میگفت: موضوع ابن الرضا(امام هادی علیه السلام) مرا خسته و درمانده کرد. -از میگساری و همنشینی با من سرباز میزند و من نمیتوانم در این باره از او فرصتی بدست آورم(تا او را نزد مردم خفیف و سبک کنم و آلوده و گنهکار نشان دهم)آنها گفتند: اگر باو راه نمییابی، برادرش موسی(مبرقع)هست. او اهل ساز و آواز است، میخورد و می آشامد و عشقبازی میکند، متوکل گفت، دنبالش بفرستید و او را بیاورید تا او را در نظر مردم بجای ابن الرضا جا بزنیم و بگوییم ابن الرضا همین است. آنگاه باو نامه نوشت و با احترام حرکتش داد و تمام بنی هاشم و سرلشکران و مردم باستقبالش رفتند با این شرط که چون بسامره وارد شود، متوکل قطعه زمینی باو واگذارد و برای او در آنجا ساختمان کند و می فروشان و آوازه خوانان را…
مَرِضْتُ فَدَخَلَ اَلطَّبِيبُ عَلَيَّ لَيْلاً فَوَصَفَ لِي دَوَاءً بِلَيْلٍ آخُذُهُ كَذَا وَ كَذَا يَوْماً فَلَمْ يُمَكِّنِّي فَلَمْ يَخْرُجِ اَلطَّبِيبُ مِنَ اَلْبَابِ حَتَّى وَرَدَ عَلَيَّ نَصْرٌ بِقَارُورَةٍ فِيهَا ذَلِكَ اَلدَّوَاءُ بِعَيْنِهِ فَقَالَ لِي أَبُو اَلْحَسَنِ يُقْرِئُكَ اَلسَّلاَمَ وَ يَقُولُ لَكَ خُذْ هَذَا اَلدَّوَاءَ كَذَا وَ كَذَا يَوْماً فَأَخَذْتُهُ فَشَرِبْتُهُ فَبَرَأْتُ: قَالَ مُحَمَّدُ بْنُ عَلِيٍّ قَالَ لِي زَيْدُ بْنُ عَلِيٍّ يَأْبَى اَلطَّاعِنُ أَيْنَ اَلْغُلاَةُ عَنْ هَذَا اَلْحَدِيثِ .
زید بن علی بن حسین بن زید گوید: من بیمار شدم و شبانه پزشکی برای معالجه ام آمد و دوایی برایم نسخه کرد که در شب بیاشامم و تا چند روز آن را داشته باشم، برای من ممکن نشد(که دوا را در آن شب تهیه کنم)هنوز پزشک از در بیرون نرفته بود، که نصر(خادم امام دهم علیه السلام)با شیشه ای که همان دوا در آن بود، وارد شد و گفت: حضرت ابو الحسن بتو سلام میرساند و میفرماید: این دوا را در این چند روز داشته باش، من آن را گرفتم و آشامیدم و بهبودی یافتم. محمد بن علی گوید: زید بن علی بمن گفت: کسی که امام را سرزنش کند و طعنه زند(این روایت یا امامت و فضیلت ایمه را)نمیپذیرد(در صورتی که دلالت روشنی بر علم غیب امام دارد)کجایند غالیان در باره ایمه که این حدیث را بشنوند(و دلیل عقیده خود دانند که علم غیب ذاتی امامست، در صورتی…
كَانَ أَحْمَدُ بْنُ عُبَيْدِ اَللَّهِ بْنِ خَاقَانَ عَلَى اَلضِّيَاعِ وَ اَلْخَرَاجِ بِقُمَّ فَجَرَى فِي مَجْلِسِهِ يَوْماً ذِكْرُ اَلْعَلَوِيَّةِ وَ مَذَاهِبِهِمْ وَ كَانَ شَدِيدَ اَلنَّصْبِ فَقَالَ مَا رَأَيْتُ وَ لاَ عَرَفْتُ بِسُرَّ مَنْ رَأَى رَجُلاً مِنَ اَلْعَلَوِيَّةِ مِثْلَ اَلْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ اَلرِّضَا فِي هَدْيِهِ وَ سُكُونِهِ وَ عَفَافِهِ وَ نُبْلِهِ وَ كَرَمِهِ عِنْدَ أَهْلِ بَيْتِهِ وَ بَنِي هَاشِمٍ وَ تَقْدِيمِهِمْ إِيَّاهُ عَلَى ذَوِي اَلسِّنِّ مِنْهُمْ وَ اَلْخَطَرِ وَ كَذَلِكَ اَلْقُوَّادِ وَ اَلْوُزَرَاءِ وَ عَامَّةِ اَلنَّاسِ فَإِنِّي كُنْتُ يَوْماً…
احمد بن عبید الله بن خاقان که دشمنی سختی با علی و اولادش داشت، متصدی املاک و خراج شهر قم 244 - 3 بود -روزی در مجلسش از علویان و مذاهبشان سخن بمیان آمد، او گفت: من در سامره مردی از اولاد علی را از لحاظ رفتار و وقار و پاکدامنی و نجابت و بزرگواری در خانواده خودش و بنی هاشم مانند حسن بن علی بن محمد، ابن الرضا ندیدم و نشناختم که خاندان خودش و بنی هاشم و سرلشکران و وزیران و همه مردم او را بر سالخوردگان و اشراف مقدم بدارند. زیرا من روزی بالای سر پدرم ایستاده بودم و آن روزی بود که برای پذیرفتن مردم مینشست، ناگاه دربانانش در آمدند و گفتند: ابو محمد، ابن الرضا دم در است، پدرم بآواز بلند گفت: اجازه اش دهید. من تعجب کردم از اینکه در محضر پدرم مردی را بکنیه معرفی کردند، در صورتی که جز خلیفه و ولیعهد و…
كَتَبَ أَبُو مُحَمَّدٍ ع إِلَى أَبِي اَلْقَاسِمِ إِسْحَاقَ بْنِ جَعْفَرٍ اَلزُّبَيْرِيِّ قَبْلَ مَوْتِ اَلْمُعْتَزِّ بِنَحْوِ عِشْرِينَ يَوْماً اِلْزَمْ بَيْتَكَ حَتَّى يَحْدُثَ اَلْحَادِثُ فَلَمَّا قُتِلَ بُرَيْحَةُ كَتَبَ إِلَيْهِ قَدْ حَدَثَ اَلْحَادِثُ فَمَا تَأْمُرُنِي فَكَتَبَ لَيْسَ هَذَا اَلْحَادِثُ هُوَ اَلْحَادِثَ اَلْآخِرَ فَكَانَ مِنْ أَمْرِ اَلْمُعْتَزِّ مَا كَانَ وَ عَنْهُ قَالَ كَتَبَ إِلَى رَجُلٍ آخَرَ يُقْتَلُ اِبْنُ مُحَمَّدِ بْنِ دَاوُدَ عَبْدُ اَللَّهِ قَبْلَ قَتْلِهِ بِعَشَرَةِ أَيَّامٍ فَلَمَّا كَانَ فِي اَلْيَوْمِ اَلْعَاشِرِ قُتِلَ .
محمد بن اسماعیل گوید: حضرت ابو محمد(امام یازدهم)علیه السلام قریب 20 روز پیش از مرگ المعتز باسحاق بن جعفر زبیری نوشت: در خانه ات بنشین تا حادثه ای پیش آید، چون بریحه کشته شد، اسحاق بحضرت نوشت: حادثه پیش آمد اکنون چه دستور میفرمایی؟ حضرت نوشت: این پیش آمد(که تو گمان کرده یی)نیست، پیش آمد دیگری هست، سپس کار المعتز بدان جا رسید که رسید. و نیز همین راوی گوید: بمرد دیگری نوشت: عبد الله بن محمد بن داود کشته می شود-و این نوشته ده روز پیش از کشته شدنش بود-چون روز دهم رسید او کشته شد.
ضَاقَ بِنَا اَلْأَمْرُ فَقَالَ لِي أَبِي اِمْضِ بِنَا حَتَّى نَصِيرَ إِلَى هَذَا اَلرَّجُلِ يَعْنِي أَبَا مُحَمَّدٍ فَإِنَّهُ قَدْ وُصِفَ عَنْهُ سَمَاحَةٌ فَقُلْتُ تَعْرِفُهُ فَقَالَ مَا أَعْرِفُهُ وَ لاَ رَأَيْتُهُ قَطُّ قَالَ فَقَصَدْنَاهُ فَقَالَ لِي أَبِي وَ هُوَ فِي طَرِيقِهِ مَا أَحْوَجَنَا إِلَى أَنْ يَأْمُرَ لَنَا بِخَمْسِمِائَةِ دِرْهَمٍ مِائَتَا دِرْهَمٍ لِلْكِسْوَةِ وَ مِائَتَا دِرْهَمٍ لِلدَّيْنِ وَ مِائَةٌ لِلنَّفَقَةِ فَقُلْتُ فِي نَفْسِي لَيْتَهُ أَمَرَ لِي بِثَلاَثِمِائَةِ دِرْهَمٍ مِائَةٌ أَشْتَرِي بِهَا حِمَاراً وَ مِائَةٌ لِلنَّفَقَةِ وَ مِائَةٌ لِلْكِسْوَةِ وَ أَخْرُجَ…
محمد بن علی بن ابراهیم بن موسی بن جعفر علیهما السلام گوید: کار ما سخت و دشوار گردید، پدرم بمن گفت: با من بیا نزد این مرد یعنی ابو محمد(امام عسکری علیه السلام)برویم، زیرا از او جوانمردی شنیده می شود، گفتم: او را میشناسی؟ گفت: نمیشناسم و هرگز او را ندیده ام، سپس آهنگ او کردیم، پدرم در بین راه بمن میگفت: چقدر احتیاج به 500 درهم داریم. اگر بما بدهد 200 درهمش را برای پوشاک و 200 درهمش را برای بدهی و 100 درهمش را برای مخارج صرف میکنیم، منهم با خود گفتم: کاش بمن هم 300 درهم بدهد که با 100 درهمش الاغی بخرم و 100 درهمش برای خرجی و 100 دیگرش برای پوشاک باشد تا بکوهستان(همدان و اطرافش)بروم. چون بدر خانه رسیدیم، غلامش آمد و گفت: علی بن ابراهیم با پسرش محمد در آیند، چون وارد شدیم و سلام کردیم، بپدرم…
كُنْتُ مَعَ أَبِي بِسُرَّ مَنْ رَأَى وَ كَانَ أَبِي يَتَعَاطَى اَلْبَيْطَرَةَ فِي مَرْبِطِ أَبِي مُحَمَّدٍ قَالَ وَ كَانَ عِنْدَ اَلْمُسْتَعِينِ بَغْلٌ لَمْ يُرَ مِثْلُهُ حُسْناً وَ كِبْراً وَ كَانَ يَمْنَعُ ظَهْرَهُ وَ اَللِّجَامَ وَ اَلسَّرْجَ وَ قَدْ كَانَ جَمَعَ عَلَيْهِ اَلرَّاضَةَ فَلَمْ يُمَكِّنْ لَهُمْ حِيلَةً فِي رُكُوبِهِ قَالَ فَقَالَ لَهُ بَعْضُ نُدَمَائِهِ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ أَ لاَ تَبْعَثُ إِلَى اَلْحَسَنِ اِبْنِ اَلرِّضَا حَتَّى يَجِي ءَ فَإِمَّا أَنْ يَرْكَبَهُ وَ إِمَّا أَنْ يَقْتُلَهُ فَتَسْتَرِيحَ مِنْهُ قَالَ فَبَعَثَ إِلَى أَبِي مُحَمَّدٍ وَ مَضَى مَعَهُ أَبِي…
احمد بن حارث قزوینی گوید: من با پدرم در سامره بودم، و پدرم دامپزشک اصطبل امام حسن عسکری علیه السلام بود. مستعین بالله(خلیفه عباسی)استری داشت که در زیبایی و بزرگی مانند نداشت، ولی از سواری دادن و لجام و زین گرفتن سرپیچی میکرد، رام کنندگان ستور بر سرش ریخته بودند و چاره یی برای سواری او نیافته بودند، یکی از همدمان خلیفه گفت: یا امیر المومنین چرا دنبال حسن بن رضا نمیفرستی تا بیاید، یا این استر را سوار شود و یا او را بکشد ناراحت شوی. خلیفه نزد ابو محمد(امام عسکری علیه السلام)فرستاد، پدرم نیز همراه او بود، پدرم گوید: چون حضرت وارد خانه شد، من با او بودم -نگاهی باستر کرد که در صحن منزل ایستاده بود، بجانب او رفت و دست بر کپلش گذاشت، استر را دیدم که عرق از او سرازیر است، سپس نزد مستعین رفت و سلام…
شَكَوْتُ إِلَى أَبِي مُحَمَّدٍ ع اَلْحَاجَةَ فَحَكَّ بِسَوْطِهِ اَلْأَرْضَ قَالَ وَ أَحْسَبُهُ غَطَّاهُ بِمِنْدِيلٍ وَ أَخْرَجَ خَمْسَمِائَةِ دِينَارٍ فَقَالَ يَا أَبَا هَاشِمٍ خُذْ وَ أَعْذِرْنَا .
ابو هاشم جعفری گوید: از نیازمندی خود بامام حسن عسکری علیه السلام شکایت کردم، حضرت با تازیانه اش بزمین کشید و بگمانم با دستمالی بود که روی آن را پوشید و 500 اشرفی بیرون آورد و فرمود ای ابا هاشم بگیر و ما را معذور دار(که کم است یا از اینکه دیر بتو رسیدیم تا خودت سوال کردی).
أَنَّهُ كَتَبَ إِلَيْهِ سَنَةَ اَلْقَادِسِيَّةِ يُعْلِمُهُ اِنْصِرَافَ اَلنَّاسِ وَ أَنَّهُ يَخَافُ اَلْعَطَشَ فَكَتَبَ ع اِمْضُوا فَلاَ خَوْفٌ عَلَيْكُمْ إِنْ شَاءَ اَللَّهُ فَمَضَوْا سَالِمِينَ وَ اَلْحَمْدُ لِلّهِ رَبِّ اَلْعالَمِين .
ابی علی مطهر در سال قادسیه بآن حضرت نوشت که مردم از رفتن بمکه منصرف میشوند، و او هم از تشنگی ترس دارد. حضرت نوشت؟ «بروید، بیمی بر شما نیست ان شا الله»سپس آنها بسلامت برفتند / و الحمد لله رب العالمین /.