قال الإمام الکاظم عليه السلام

احادیث درباره گذشت از امام کاظم (ع)

امام موسی کاظم (علیه السلام)

۱۸ حدیث · صفحه ۱ از ۲

أَنَّهُ سَأَلَ أَبَا اَلْحَسَنِ اَلْأَوَّلَ ع أَ كَانَ رَسُولُ اَللَّهِ ص مَحْجُوجاً بِأَبِي طَالِبٍ فَقَالَ لاَ وَ لَكِنَّهُ كَانَ مُسْتَوْدَعاً لِلْوَصَايَا فَدَفَعَهَا إِلَيْهِ ص قَالَ قُلْتُ فَدَفَعَ إِلَيْهِ اَلْوَصَايَا عَلَى أَنَّهُ مَحْجُوجٌ بِهِ فَقَالَ لَوْ كَانَ مَحْجُوجاً بِهِ مَا دَفَعَ إِلَيْهِ اَلْوَصِيَّةَ قَالَ فَقُلْتُ فَمَا كَانَ حَالُ أَبِي طَالِبٍ قَالَ أَقَرَّ بِالنَّبِيِّ وَ بِمَا جَاءَ بِهِ وَ دَفَعَ إِلَيْهِ اَلْوَصَايَا وَ مَاتَ مِنْ يَوْمِهِ .

درست بن ابی منصور از حضرت موسی بن جعفر علیه السلام پرسید که: آیا ابو طالب بر پیغمبر صلی الله علیه و آله حجت بود؟ فرمود: نه، بلکه وصایای(پیغمبران)نزد او بامانت بود و او تحویل پیغمبر داد، راوی گوید: من گفتم: وصایا را باو داد، چون که بر او حجت بود؟ فرمود: اگر بر او حجت میبود، وصیت را تحویل او نمی داد، عرضکردم: پس حال ابو طالب(از نظر عقیده)چگونه بود؟ فرمود: او بپیغمبر و آنچه آورده بود، اقرار کرد، و وصایا را باو تحویل داد و همان روز درگذشت.

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 445

كُنْتُ عِنْدَ أَبِي اَلْحَسَنِ مُوسَى ع إِذْ أَتَاهُ رَجُلٌ نَصْرَانِيٌّ وَ نَحْنُ مَعَهُ بِالْعُرَيْضِ فَقَالَ لَهُ اَلنَّصْرَانِيُّ أَتَيْتُكَ مِنْ بَلَدٍ بَعِيدٍ وَ سَفَرٍ شَاقٍّ وَ سَأَلْتُ رَبِّي مُنْذُ ثَلاَثِينَ سَنَةً أَنْ يُرْشِدَنِي إِلَى خَيْرِ اَلْأَدْيَانِ وَ إِلَى خَيْرِ اَلْعِبَادِ وَ أَعْلَمِهِمْ وَ أَتَانِي آتٍ فِي اَلنَّوْمِ فَوَصَفَ لِي رَجُلاً بِعُلْيَا دِمَشْقَ فَانْطَلَقْتُ حَتَّى أَتَيْتُهُ فَكَلَّمْتُهُ فَقَالَ أَنَا أَعْلَمُ أَهْلِ دِينِي وَ غَيْرِي أَعْلَمُ مِنِّي فَقُلْتُ أَرْشِدْنِي إِلَى مَنْ هُوَ أَعْلَمُ مِنْكَ فَإِنِّي لاَ أَسْتَعْظِمُ اَلسَّفَرَ وَ لاَ تَبْعُدُ…

یعقوب بن جعفر بن ابراهیم گوید: خدمت موسی بن جعفر علیه السلام بودم که مردی نصرانی نزد آن حضرت آمد، مادر عریض(وادی مدینه)بودیم، نصرانی عرضکرد: من از شهری دور و سفری پر مشقت نزد شما آمده ام، و 30 سالست که از پروردگارم درخواست میکنم که مرا ببهترین دینها و بسوی بهترین و داناترین بندگان خود هدایت کند، تا آنکه شخصی در خواب من آمد و مردی را که در علیا دمشق است بمن معرفی کرد. من نزدش رفتم و با او سخن گفتم، او گفت: من از تمام همکیشان خود داناترم ولی از من داناتر هم هست: من گفتم: مرا بکسی که از تو داناتر است رهبری کن، زیرا مسافرت برای من دشوار و سنگین نیست من تمام انجیل و مزامیر داود و چهار سفر از تورات و ظاهر تمام قرآن را خوانده ام. دانشمند بمن گفت: اگر علم نصرانیت را میخواهی، من از تمام عرب و عجم بآن…

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 478

كُنْتُ عِنْدَ أَبِي إِبْرَاهِيمَ ع وَ أَتَاهُ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ نَجْرَانَ اَلْيَمَنِ مِنَ اَلرُّهْبَانِ وَ مَعَهُ رَاهِبَةٌ فَاسْتَأْذَنَ لَهُمَا اَلْفَضْلُ بْنُ سَوَّارٍ فَقَالَ لَهُ إِذَا كَانَ غَداً فَأْتِ بِهِمَا عِنْدَ بِئْرِ أُمِّ خَيْرٍ قَالَ فَوَافَيْنَا مِنَ اَلْغَدِ فَوَجَدْنَا اَلْقَوْمَ قَدْ وَافَوْا فَأَمَرَ بِخَصَفَةِ بَوَارِيَّ ثُمَّ جَلَسَ وَ جَلَسُوا فَبَدَأَتِ اَلرَّاهِبَةُ بِالْمَسَائِلِ فَسَأَلَتْ عَنْ مَسَائِلَ كَثِيرَةٍ كُلَّ ذَلِكَ يُجِيبُهَا وَ سَأَلَهَا أَبُو إِبْرَاهِيمَ ع عَنْ أَشْيَاءَ لَمْ يَكُنْ عِنْدَهَا فِيهِ شَيْ ءٌ ثُمَّ أَسْلَمَتْ ثُمَّ أَقْبَلَ اَلرَّاهِبُ…

یعقوب بن جعفر گوید: خدمت موسی بن جعفر علیه السلام بودم که مرد و زن راهبی از اهل نجران یمن، خدمتش آمدند. فضل بن سوار برای آنها اجازه رسیدن خدمت امام را گرفت، امام فرمود: فردا آنها را نزد چاه ام الخیر بیاور، فضل گوید: فردا ما آنجا حاضر شدیم، دیدیم آن قوم هم آمده اند امام دستور داد حصیرهای لیف خرمایی انداختند، و خود نشست و مردم هم نشستند. ابتدا زن راهب مسایل بسیاری پرسید که امام علیه السلام همگی را پاسخ فرمود، سپس آن حضرت چیزهایی از او پرسید که پاسخ هیچ یک از آنها را نتوانست بگوید. آن زن اسلام آورد، آنگاه مرد راهب پیش آمد و سوال میکرد و امام همه را جواب می فرمود. مرد راهب گفت: من در دین خود نیرومند و توانایم و هیچ یک از نصاری در روی زمین بدرجه دانش من نرسد و شنیدم که مردی در هند است که هر گاه…

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 481

مَرَّ اَلْعَبْدُ اَلصَّالِحُ بِامْرَأَةٍ بِمِنًى وَ هِيَ تَبْكِي وَ صِبْيَانُهَا حَوْلَهَا يَبْكُونَ وَ قَدْ مَاتَتْ لَهَا بَقَرَةٌ فَدَنَا مِنْهَا ثُمَّ قَالَ لَهَا مَا يُبْكِيكِ يَا أَمَةَ اَللَّهِ قَالَتْ يَا عَبْدَ اَللَّهِ إِنَّ لَنَا صِبْيَاناً يَتَامَى وَ كَانَتْ لِي بَقَرَةٌ مَعِيشَتِي وَ مَعِيشَةُ صِبْيَانِي كَانَ مِنْهَا وَ قَدْ مَاتَتْ وَ بَقِيتُ مُنْقَطَعاً بِي وَ بِوُلْدِي لاَ حِيلَةَ لَنَا فَقَالَ يَا أَمَةَ اَللَّهِ هَلْ لَكِ أَنْ أُحْيِيَهَا لَكِ فَأُلْهِمَتْ أَنْ قَالَتْ نَعَمْ يَا عَبْدَ اَللَّهِ فَتَنَحَّى وَ صَلَّى رَكْعَتَيْنِ ثُمَّ رَفَعَ يَدَهُ هُنَيْئَةً وَ حَرَّكَ…

عبد الله بن مغیره گوید: موسی بن جعفر علیه السلام در منی بزنی گذشت که میگریست و فرزندانش هم گردش میگریستند، زیرا گاو آنها مرده بود. حضرت نزدیک آن زن رفت و فرمود: چرا گریه میکنی ای کنیز خدا؟ زن گفت: ای بنده خدا: من فرزندانی یتیم دارم و گاوی داشتیم که زندگی من و کودکانم از آن میگذشت، اکنون آن گاو مرده و من و فرزندانم از همه چیز دست کوتاه و بیچاره مانده ایم. امام فرمود: کنیز خدا میخواهی آن را برای تو زنده کنم؟ باو الهام شد که بگوید: آری ای بنده خدا حضرت بکناری رفت و دو رکعت نماز گزارد و اندکی دست بلند کرد و لبهایش را تکان داد، سپس برخاست و گاو را صدایی زد و نفهمیدم با سر عصا یا پنجه پایش بود که بآن گاو زد، گاو برخاست و راست بایستاد. چون زن نگاهش بگاو افتاد: فریادی کشید و گفت: بپروردگار کعبه این…

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 484

سَمِعْتُ اَلْعَبْدَ اَلصَّالِحَ يَنْعَى إِلَى رَجُلٍ نَفْسَهُ فَقُلْتُ فِي نَفْسِي وَ إِنَّهُ لَيَعْلَمُ مَتَى يَمُوتُ اَلرَّجُلُ مِنْ شِيعَتِهِ فَالْتَفَتَ إِلَيَّ شِبْهَ اَلْمُغْضَبِ فَقَالَ يَا إِسْحَاقُ قَدْ كَانَ رُشَيْدٌ اَلْهَجَرِيُّ يَعْلَمُ عِلْمَ اَلْمَنَايَا وَ اَلْبَلاَيَا وَ اَلْإِمَامُ أَوْلَى بِعِلْمِ ذَلِكَ ثُمَّ قَالَ يَا إِسْحَاقُ اِصْنَعْ مَا أَنْتَ صَانِعٌ فَإِنَّ عُمُرَكَ قَدْ فَنِيَ وَ إِنَّكَ تَمُوتُ إِلَى سَنَتَيْنِ وَ إِخْوَتَكَ وَ أَهْلَ بَيْتِكَ لاَ يَلْبَثُونَ بَعْدَكَ إِلاَّ يَسِيراً حَتَّى تَتَفَرَّقَ كَلِمَتُهُمْ وَ يَخُونُ بَعْضُهُمْ بَعْضاً حَتَّى يَشْمَتَ…

اسحاق بن عمار گوید: شنیدم موسی بن جعفر علیه السلام خبر مرگ مردی را بخود او گفت، من با خود گفتم: مگر او میداند هر یک از شیعیانش کی میمیرند؟ حضرت با قیافه ای مانند خشمگین متوجه من شد و فرمود: ای اسحاق رشید هجری علم منایا و بلایا(مرگ و مصیبات مردم)را میدانست، امام که بدانستن آن سزاوارتر است. سپس فرمود: ای اسحاق هر چه خواهی بکن که عمر تو گذشته و تا دو سال دیگر و بدو سال نرسیده میمیری و برادران و خانواده ات اندکی پس از تو اختلاف کلمه پیدا کنند و بیکدیگر خیانت ورزند. آنجا که دشمن شماتتشان کند، با آنکه در دل تو چنان گذشت(که من چگونه مرگ شیعیانم را میدانم). من گفتم: من از آنچه در دلم گذشت از خدا آمرزش میخواهم. سپس مدتی پس از این مجلس نگذشت که اسحاق مرد و خاندان عمار دست نیاز باموال مردم گشودند و…

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 484

جَاءَنِي مُحَمَّدُ بْنُ إِسْمَاعِيلَ وَ قَدِ اِعْتَمَرْنَا عُمْرَةَ رَجَبٍ وَ نَحْنُ يَوْمَئِذٍ بِمَكَّةَ فَقَالَ يَا عَمِّ إِنِّي أُرِيدُ بَغْدَادَ وَ قَدْ أَحْبَبْتُ أَنْ أُوَدِّعَ عَمِّي أَبَا اَلْحَسَنِ يَعْنِي مُوسَى بْنَ جَعْفَرٍ ع وَ أَحْبَبْتُ أَنْ تَذْهَبَ مَعِي إِلَيْهِ فَخَرَجْتُ مَعَهُ نَحْوَ أَخِي وَ هُوَ فِي دَارِهِ اَلَّتِي بِالْحَوْبَةِ وَ ذَلِكَ بَعْدَ اَلْمَغْرِبِ بِقَلِيلٍ فَضَرَبْتُ اَلْبَابَ فَأَجَابَنِي أَخِي فَقَالَ مَنْ هَذَا فَقُلْتُ عَلِيٌّ فَقَالَ هُوَ ذَا أَخْرُجُ وَ كَانَ بَطِي ءَ اَلْوُضُوءِ فَقُلْتُ اَلْعَجَلَ قَالَ وَ أَعْجَلُ فَخَرَجَ وَ عَلَيْهِ إِزَارٌ…

علی بن جعفر گوید: عمره رجب را گزارده و در مکه بودیم که محمد بن اسماعیل(نوه امام صادق علیه السلام که طایفه اسماعیلیه بپدر او منتسبند)نزد من آمد و گفت: عمو جان من خیال رفتن بغداد دارم و دوست دارم که با عمویم ابو الحسن یعنی موسی بن جعفر علیه السلام خداحافظی کنم. دلم میخواهد تو نیز همراه من باشی، من با او بطرف برادرم که در منزل حوبه بود رهسپار شدیم، اندکی از مغرب گذشته بود، من در زدم، برادرم جوابداد و در را باز کرد، و فرمود: این کیست؟ گفتم: علی است، فرمود: اکنون می آیم (و برای تطهیر باندرون رفت)و او وضو را طول میداد، من گفتم: شتاب کنید، فرمود: شتاب میکنم، سپس بیامد و پارچه رنگ کرده یی بگردنش بسته بود و پایین آستانه در نشست. علی بن جعفر گوید: من بجانب او خم شدم و سرش را بوسیدم و گفتم: من برای…

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 485

قَالَ لِي أَبُو اَلْحَسَنِ اَلْأَوَّلُ هَلْ عَلِمْتَ أَحَداً مِنْ أَهْلِ اَلْمَغْرِبِ قَدِمَ قُلْتُ لاَ قَالَ بَلَى قَدْ قَدِمَ رَجُلٌ فَانْطَلِقْ بِنَا فَرَكِبَ وَ رَكِبْتُ مَعَهُ حَتَّى اِنْتَهَيْنَا إِلَى اَلرَّجُلِ فَإِذَا رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ اَلْمَدِينَةِ مَعَهُ رَقِيقٌ فَقُلْتُ لَهُ اِعْرِضْ عَلَيْنَا فَعَرَضَ عَلَيْنَا سَبْعَ جَوَارٍ كُلَّ ذَلِكَ يَقُولُ أَبُو اَلْحَسَنِ ع لاَ حَاجَةَ لِي فِيهَا ثُمَّ قَالَ اِعْرِضْ عَلَيْنَا فَقَالَ مَا عِنْدِي إِلاَّ جَارِيَةٌ مَرِيضَةٌ فَقَالَ لَهُ مَا عَلَيْكَ أَنْ تَعْرِضَهَا فَأَبَى عَلَيْهِ فَانْصَرَفَ ثُمَّ أَرْسَلَنِي مِنَ اَلْغَدِ فَقَالَ قُلْ…

هشام بن احمر گوید: موسی بن جعفر بمن فرمود: میدانی کسی از اهل مغرب(بمدینه)آمده است؟ گفتم: نه، فرمود: چرا، مردی آمده است بیا برویم، پس سوار شد، من هم سوار شدم و رفتیم تا نزد آن مرد رسیدیم، مردی بود از اهل مدینه که برده همراه داشت. من گفتم: بردگانت را بما نشان ده او هفت کنیز آورد که موسی بن جعفر در باره همه آنها فرمود: این را نمیخواهم، سپس فرمود: باز بیاور، گفت: من جز یک دختر برده بیمار ندارم، فرمود: برای تو چه زیانی دارد که او را نشان دهی؟ او امتناع کرد، حضرت هم برگشت، فردا مرا فرستاد و فرمود: «باو بگو نظرت نسبت بآن دختر چند است؟ بهر چند که گفت، تو بگو از آن من باشد». من نزد او آمدم، گفت: آن دختر را از این مقدار کمتر نمیدهم، گفتم: از آن من باشد. گفت از تو باشد ولی بمن بگو: مردیکه دیروز همراه…

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 486

إِنَّهُ كَانَ فِي بَنِي إِسْرَائِيلَ رَجُلٌ مُؤْمِنٌ وَ كَانَ لَهُ جَارٌ كَافِرٌ وَ كَانَ يَرْفُقُ بِالْمُؤْمِنِ وَ يُوَلِّيهِ اَلْمَعْرُوفَ فِي اَلدُّنْيَا فَلَمَّا أَنْ مَاتَ اَلْكَافِرُ بَنَى اَللَّهُ لَهُ بَيْتاً فِي اَلنَّارِ مِنْ طِينٍ فَكَانَ يَقِيهِ حَرَّهَا وَ يَأْتِيهِ اَلرِّزْقُ مِنْ غَيْرِهَا وَ قِيلَ لَهُ هَذَا بِمَا كُنْتَ تَدْخُلُ عَلَى جَارِكَ اَلْمُؤْمِنِ فُلاَنِ بْنِ فُلاَنٍ مِنَ اَلرِّفْقِ وَ تُوَلِّيهِ مِنَ اَلْمَعْرُوفِ فِي اَلدُّنْيَا.

مرد مومنی در بنی اسراییل بود که همسایه کافری داشت که با آن مومن مهربانی می کرد و در کار نیک دنیوی، دنباله رو و همراه او بود؛ پس چون آن کافر درگذشت خداوند خانه گلینی را برای او در دوزخ بنا کرد تا او را از حرارت آتش دوزخ نگاه دارد و روزی اش از جای دیگری به او می رسید و به او گفته شد: این حالت به سبب مهربانی و نیکی ای بود که با همسایه مومن خویش در دنیا می کردی.

ثواب الأعمال و عقاب الأعمال، ج 2، ص 169

اَلْإِيمَانُ اَلْكُفْرُ اَلتَّصْدِيقُ اَلتَّكْذِيبُ اَلْإِخْلاَصُ اَلنِّفَاقُ اَلرَّجَاءُ اَلْقُنُوطُ اَلْعَدْلُ اَلْجَوْرُ اَلرِّضَا اَلسُّخْطُ اَلشُّكْرُ اَلْكُفْرَانُ اَلْيَأْسُ اَلطَّمَعُ اَلتَّوَكُّلُ اَلْحِرْصُ اَلرَّأْفَةُ اَلْغِلْظَةُ اَلْعِلْمُ اَلْجَهْلُ اَلْعِفَّةُ اَلتَّهَتُّكُ اَلزُّهْدُ اَلرَّغْبَةُ اَلرِّفْقُ اَلْخُرْقُ اَلرَّهْبَةُ اَلْجُرْأَةُ اَلتَّوَاضُعُ اَلْكِبْرُ اَلتُّؤَدَةُ اَلْعَجَلَةُ اَلْحِلْمُ اَلسَّفَهُ اَلصَّمْتُ اَلْهَذَرُ اَلاِسْتِسْلاَمُ اَلاِسْتِكْبَارُ اَلتَّسْلِيمُ اَلتَّجَبُّرُ اَلْعَفْوُ اَلْحِقْدُ اَلرَّحْمَةُ اَلْقَسْوَةُ اَلْيَقِينُ اَلشَّكُّ اَلصَّبْرُ…

لشکریان خرد و نادانی -ایمان، کفر؛ باور داری، ناباوری؛ پاکدلی، دورویی؛ امیدواری، ناامیدی؛ دادگری، بیدادگری؛ خرسندی، ناخرسندی؛ سپاسداری، ناسپاسی؛ امید گسستن از مردم ، چشم داشت از مردم ؛ توکل، آز؛ -نرم رفتاری، تندی؛ دانش، نادانی؛ پاکدامنی، پرده دری؛ پارسایی، شوق به دنیا؛ مدارا، تندخویی؛ بیم، گستاخی؛ فروتنی، بزرگی؛ آهسته کاری، شتابزدگی؛ بردباری، نابردباری؛ سکوت، پرگویی؛ پذیرفتن، گردن فرازی؛ فرمانبری، گردنکشی؛ گذشت، کینه توزی؛ نرم دلی، سنگدلی؛ یقین، شک؛ شکیبایی، بی قراری؛ بخشش، انتقام؛ بی نیازی، نیازمندی؛ اندیشه کردن، غفلت ورزی؛ به خاطر سپاری، فراموشی؛ به هم پیوستن، از هم گسستن؛ قناعت، شکم پرستی؛ گشاده دستی، مضایقه؛ دوستی، دشمنی؛ وفاداری، خیانت؛ فرمانبری، نافرمانی؛ فروتنی، گردنفرازی؛ سلامتی…

تحف العقول عن آل الرسول صلی الله علیه و آله، ج 2، ص 401

اَلسَّخِيُّ اَلْحَسَنُ اَلْخُلُقِ فِي كَنَفِ اَللَّهِ لاَ يَتَخَلَّى اَللَّهُ عَنْهُ حَتَّى يُدْخِلَهُ اَلْجَنَّةَ وَ مَا بَعَثَ اَللَّهُ نَبِيّاً إِلاَّ سَخِيّاً وَ مَا زَالَ أَبِي يُوصِينِي بِالسَّخَاءِ وَ حُسْنِ اَلْخُلُقِ حَتَّى مَضَى .

سخاوتمند نیک رفتار در حفاظت و حمایت خداست، او را وانگذارد تا به بهشت وارد کند و خداوند پیامبری را برنیانگیخت جز آن که سخاوت پیشه بود و همواره پدرم مرا به سخاوت و نیک رفتاری سفارش می فرمود تا اینکه درگذشت.

تحف العقول عن آل الرسول صلی الله علیه و آله، ج 2، ص 412

أَدْنَى مَا يُثَابُ بِهِ زَائِرُ الْحُسَيْنِ (ع) بِشَاطِئِ الْفُرَاتِ إِذَا عَرَفَ حَقَّهُ وَ حُرْمَتَهُ وَ وَلَايَتَهُ أَنْ يُغْفَرَ لَهُ مَا تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِهِ وَ مَا تَأَخَّرَ.

کمترین ثواب و اجری که به زائر امام حسین علیه السّلام در کنار شط فرات می دهند، این است که گناهان گذشته و آینده ‏اش را می ‏آمرزند، مشروط به این که حق و حرمت و ولایت آن حضرت را بشناسد.

ابن قولویه، کامل الزیارات، ص153

قُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ أَخْبِرْنِي عَنِ اَلنَّبِيِّ ص وَرِثَ اَلنَّبِيِّينَ كُلَّهُمْ قَالَ نَعَمْ قُلْتُ مِنْ لَدُنْ آدَمَ حَتَّى اِنْتَهَى إِلَى نَفْسِهِ قَالَ مَا بَعَثَ اَللَّهُ نَبِيّاً إِلاَّ وَ مُحَمَّدٌ ص أَعْلَمُ مِنْهُ قَالَ قُلْتُ إِنَّ عِيسَى اِبْنَ مَرْيَمَ كَانَ يُحْيِي اَلْمَوْتَى بِإِذْنِ اَللَّهِ قَالَ صَدَقْتَ وَ سُلَيْمَانَ بْنَ دَاوُدَ كَانَ يَفْهَمُ مَنْطِقَ اَلطَّيْرِ وَ كَانَ رَسُولُ اَللَّهِ ص يَقْدِرُ عَلَى هَذِهِ اَلْمَنَازِلِ قَالَ فَقَالَ إِنَّ سُلَيْمَانَ بْنَ دَاوُدَ قَالَ لِلْهُدْهُدِ حِينَ فَقَدَهُ وَ شَكَّ فِي أَمْرِهِ فَقالَ ما لِيَ لا أَرَى اَلْهُدْهُدَ…

ابراهیم گوید: پدرم گفت: بامام کاظم علیه السلام عرضکردم: قربانت گردم، بمن بفرمایید که: آیا پیغمبر ما صلی الله علیه و آله وارث تمام پیغمبران است؟ فرمود: آری، عرضکردم: از زمان آدم تا بخود آن حضرت برسد؟ -فرمود: خدا هیچ پیغمبری را مبعوث نفرمود، جز اینکه محمد صلی الله علیه و آله از او اعلم بود، عرضکردم: عیسی بن مریم مردگان را باذن خدا زنده میکرد، فرمود: راست گفتی و سلیمان هم نطق پرندگان را میفهمید و پیغمبر صلی الله علیه و آله هم بر این مراتب توانایی داشت، سپس فرمود: چون سلیمان شانه سر را حاضر نیافت و در امر او بشک افتاد، گفت: (20 سوره 27)«چرا شانه سر را نمی بینم مگر او غایب است؟ «پس بر او خشمگین شد و گفت، «او را عذابی سخت میکنم و یا سرش را میبرم و یا باید دلیل روشنی پیشم آرد»و خشم سلیمان بر شانه…

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 226
Esc
↑ ↓ جابه‌جاییEnter باز کردن/ یا Ctrl K از هر صفحه