حدیث امام علی (ع) درباره آزمایش مدعیان امامت

آزمایش مدعیان امامت
شماره ۱۸۳۱۸ امام علی (ع)

قال الإمام عليّ عليه السلام:

رَأَيْتُ أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ ع فِي شُرْطَةِ اَلْخَمِيسِ وَ مَعَهُ دِرَّةٌ لَهَا سَبَابَتَانِ يَضْرِبُ بِهَا بَيَّاعِي اَلْجِرِّيِّ وَ اَلْمَارْمَاهِي وَ اَلزِّمَّارِ وَ يَقُولُ لَهُمْ يَا بَيَّاعِي مُسُوخِ بَنِي إِسْرَائِيلَ وَ جُنْدِ بَنِي مَرْوَانَ فَقَامَ إِلَيْهِ فُرَاتُ بْنُ أَحْنَفَ فَقَالَ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ وَ مَا جُنْدُ بَنِي مَرْوَانَ قَالَ فَقَالَ لَهُ أَقْوَامٌ حَلَقُوا اَللِّحَى وَ فَتَلُوا اَلشَّوَارِبَ فَمُسِخُوا فَلَمْ أَرَ نَاطِقاً أَحْسَنَ نُطْقاً مِنْهُ ثُمَّ اِتَّبَعْتُهُ فَلَمْ أَزَلْ أَقْفُو أَثَرَهُ حَتَّى قَعَدَ فِي رَحَبَةِ اَلْمَسْجِدِ فَقُلْتُ لَهُ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ مَا دَلاَلَةُ اَلْإِمَامَةِ يَرْحَمُكَ اَللَّهُ قَالَتْ فَقَالَ اِئْتِينِي بِتِلْكِ اَلْحَصَاةِ وَ أَشَارَ بِيَدِهِ إِلَى حَصَاةٍ فَأَتَيْتُهُ بِهَا فَطَبَعَ لِي فِيهَا بِخَاتَمِهِ ثُمَّ قَالَ لِي يَا حَبَابَةُ إِذَا اِدَّعَى مُدَّعٍ اَلْإِمَامَةَ فَقَدَرَ أَنْ يَطْبَعَ كَمَا رَأَيْتِ فَاعْلَمِي أَنَّهُ إِمَامٌ مُفْتَرَضُ اَلطَّاعَةِ وَ اَلْإِمَامُ لاَ يَعْزُبُ عَنْهُ شَيْ ءٌ يُرِيدُهُ قَالَتْ ثُمَّ اِنْصَرَفْتُ حَتَّى قُبِضَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ ع فَجِئْتُ إِلَى اَلْحَسَنِ ع وَ هُوَ فِي مَجْلِسِ أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ ع وَ اَلنَّاسُ يَسْأَلُونَهُ فَقَالَ يَا حَبَابَةُ اَلْوَالِبِيَّةُ فَقُلْتُ نَعَمْ يَا مَوْلاَيَ فَقَالَ هَاتِي مَا مَعَكِ قَالَ فَأَعْطَيْتُهُ فَطَبَعَ فِيهَا كَمَا طَبَعَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ ع قَالَتْ ثُمَّ أَتَيْتُ اَلْحُسَيْنَ ع وَ هُوَ فِي مَسْجِدِ رَسُولِ اَللَّهِ ص فَقَرَّبَ وَ رَحَّبَ ثُمَّ قَالَ لِي إِنَّ فِي اَلدَّلاَلَةِ دَلِيلاً عَلَى مَا تُرِيدِينَ أَ فَتُرِيدِينَ دَلاَلَةَ اَلْإِمَامَةِ فَقُلْتُ نَعَمْ يَا سَيِّدِي فَقَالَ هَاتِي مَا مَعَكِ فَنَاوَلْتُهُ اَلْحَصَاةَ فَطَبَعَ لِي فِيهَا قَالَتْ ثُمَّ أَتَيْتُ عَلِيَّ بْنَ اَلْحُسَيْنِ ع وَ قَدْ بَلَغَ بِيَ اَلْكِبَرُ إِلَى أَنْ أُرْعِشْتُ وَ أَنَا أَعُدُّ يَوْمَئِذٍ مِائَةً وَ ثَلاَثَ عَشْرَةَ سَنَةً فَرَأَيْتُهُ رَاكِعاً وَ سَاجِداً وَ مَشْغُولاً بِالْعِبَادَةِ فَيَئِسْتُ مِنَ اَلدَّلاَلَةِ فَأَوْمَأَ إِلَيَّ بِالسَّبَّابَةِ فَعَادَ إِلَيَّ شَبَابِي قَالَتْ فَقُلْتُ يَا سَيِّدِي كَمْ مَضَى مِنَ اَلدُّنْيَا وَ كَمْ بَقِيَ فَقَالَ أَمَّا مَا مَضَى فَنَعَمْ وَ أَمَّا مَا بَقِيَ فَلاَ قَالَتْ ثُمَّ قَالَ لِي هَاتِي مَا مَعَكِ فَأَعْطَيْتُهُ اَلْحَصَاةَ فَطَبَعَ لِي فِيهَا ثُمَّ أَتَيْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع فَطَبَعَ لِي فِيهَا ثُمَّ أَتَيْتُ أَبَا عَبْدِ اَللَّهِ ع فَطَبَعَ لِي فِيهَا ثُمَّ أَتَيْتُ أَبَا اَلْحَسَنِ مُوسَى ع فَطَبَعَ لِي فِيهَا ثُمَّ أَتَيْتُ اَلرِّضَا ع فَطَبَعَ لِي فِيهَا وَ عَاشَتْ حَبَابَةُ بَعْدَ ذَلِكَ تِسْعَةَ أَشْهُرٍ عَلَى مَا ذَكَرَ مُحَمَّدُ بْنُ هِشَامٍ .

حبابه والبیه(نام زنی است از والبه یمن)گوید: امیر المومنین علیه السلام را در محل پیش قراولان لشکر دیدم که با تازیانه دوسری که همراه داشت فروشندگان ماهی جری(بی فلس)و مار ماهی و ماهی زمار را(که فروش آنها حرامست)میزد و میفرمود: ای فروشندگان مسخ شده های بنی اسراییل و لشکر بنی مروان فرات بن احنف نزد حضرت ایستاد و گفت: یا امیر المومنین لشکر بنی مروان کیانند فرمود: مردمی که ریشها را میتراشیدند و سبیلها را تاب میدادند سپس مسخ شدند. (فرات گوید)من گوینده ای را خوش بیان تر از او ندیده بودم. از دنبالش میرفتم تا در جلو خان مسجد نشست، باو عرضکردم: دلیل بر امامت چیست خدایت رحمت کند؟ فرمود: آن سنگریزه را بیاور-و با دست اشاره بسنگریزه یی کرد-آن را نزدش آوردم، پس با خاتمش آن را مهر کرد و سپس بمن فرمود: ای حبابه: هر گاه کسی ادعای امامت کرد و توانست چنان که دیدی مهر کند، بدان که او امامیست که اطاعتش واجب است و نیز امام هر چه را بخواهد، از او پنهان نگردد. حبابه گوید: من رفتم تا زمانی که امیر المومنین علیه السلام وفات کرد، نزد امام حسن علیه السلام آمدم، زمانی که آن حضرت در مسند امیر المومنین علیه السلام نشسته و مردم از او سوال میکردند. فرمود: ای حبابه والبیه عرضکردم: آری، مولای من؛ فرمود: آنچه همراه داری بیاور، من آن سنگریزه را باو دادم، حضرت برای من بر آن مهر نهاد چنان که امیر المومنین علیه السلام مهر نهاد. سپس نزد حسین علیه السلام آمدم، زمانی که در مسجد پیغمبر صلی الله علیه و آله بود، مرا پیش خواند و خوش آمد گفت -سپس فرمود: در میان نشانه امامت آنچه را هم تو میخواهی هست، دلیل امامت را میخواهی؟ گفتم: آری، آقای من فرمود: آنچه همراه داری بیاور، سنگریزه را بآن حضرت دادم، او هم برای من بر آن مهر نهاد. سپس نزد علی بن الحسین علیه السلام آمدم و از پیری بآنجا رسیده بودم که مرا رعشه گرفته بود و من آن زمان 113 سال برای خود میشمردم. آن حضرت را دیدم رکوع و سجود میکند و مشغول عبادتست. من از دریافت نشانه امامت مایوس شدم حضرت با انگشت سبابه بمن اشاره کرد، جوانی من برگشت، گفتم: آقای من از دنیا چقدر گذشته و چقدر باقی مانده؟ فرمود: اما نسبت بگذشته آری و اما نسبت بباقیمانده، نه(گذشته را میتوان معلوم کرد ولی باقیمانده را کسی را نمیداند)سپس فرمود: آنچه همراه داری بیاور. من سنگریزه را باو دادم، حضرت بر آن مهر نهاد. سپس آن را بامام باقر علیه السلام دادم او هم برایم مهر کرد سپس نزد امام صادق علیه السلام آمدم او هم برایم مهر کرد: سپس خدمت ابو الحسن موسی بن جعفر علیه السلام آمدم، او هم برایم مهر کرد، سپس خدمت حضرت رضا علیه السلام آمدم، او هم برایم مهر کرد و چنانچه محمد بن هشام نقل کرده، لبابه بعد از آن 9 ماه دیگر هم زنده بود.

Esc
↑ ↓ جابه‌جاییEnter باز کردن/ یا Ctrl K از هر صفحه