قال الإمام العسکري عليه السلام

احادیث امام عسکری (ع)

امام حسن عسکری (علیه السلام)

۹۱ حدیث · صفحه ۲ از ۸

كَتَبْتُ إِلَى أَبِي مُحَمَّدٍ أَسْأَلُهُ عَنِ اَلْإِمَامِ هَلْ يَحْتَلِمُ وَ قُلْتُ فِي نَفْسِي بَعْدَ مَا فَصَلَ اَلْكِتَابُ اَلاِحْتِلاَمُ شَيْطَنَةٌ وَ قَدْ أَعَاذَ اَللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَوْلِيَاءَهُ مِنْ ذَلِكَ فَوَرَدَ اَلْجَوَابُ حَالُ اَلْأَئِمَّةِ فِي اَلْمَنَامِ حَالُهُمْ فِي اَلْيَقَظَةِ لاَ يُغَيِّرُ اَلنَّوْمُ مِنْهُمْ شَيْئاً وَ قَدْ أَعَاذَ اَللَّهُ أَوْلِيَاءَهُ مِنْ لَمَّةِ اَلشَّيْطَانِ كَمَا حَدَّثَتْكَ نَفْسُكَ .

اقرع گوید: بحضرت ابی محمد نوشتم: آیا امام محتلم می شود؟ و بعد از آنکه نامه از دستم خارج شد، با خود گفتم: احتلام امریست شیطانی و خدای تبارک و تعالی دوستانش را از آن برکنار داشته است، سپس جواب آمد: حال ایمه در خواب مانند بیداری است، خواب حال آنها را دگرگون نکند، و خدا اولیا خود را از برخورد شیطان محفوظ داشته، چنان که بخاطرت گذشت.

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 509

اِخْتَلَجَ فِي صَدْرِي مَسْأَلَتَانِ أَرَدْتُ اَلْكِتَابَ فِيهِمَا إِلَى أَبِي مُحَمَّدٍ ع فَكَتَبْتُ أَسْأَلُهُ عَنِ اَلْقَائِمِ ع إِذَا قَامَ بِمَا يَقْضِي وَ أَيْنَ مَجْلِسُهُ اَلَّذِي يَقْضِي فِيهِ بَيْنَ اَلنَّاسِ وَ أَرَدْتُ أَنْ أَسْأَلَهُ عَنْ شَيْ ءٍ لِحُمَّى اَلرِّبْعِ فَأَغْفَلْتُ خَبَرَ اَلْحُمَّى فَجَاءَ اَلْجَوَابُ سَأَلْتَ عَنِ اَلْقَائِمِ فَإِذَا قَامَ قَضَى بَيْنَ اَلنَّاسِ بِعِلْمِهِ كَقَضَاءِ دَاوُدَ ع لاَ يَسْأَلُ اَلْبَيِّنَةَ وَ كُنْتَ أَرَدْتَ أَنْ تَسْأَلَ لِحُمَّى اَلرِّبْعِ فَأُنْسِيتَ فَاكْتُبْ فِي وَرَقَةٍ وَ عَلِّقْهُ عَلَى اَلْمَحْمُومِ فَإِنَّهُ يَبْرَأُ بِإِذْنِ…

حسن بن ظریف گوید: دو مساله در خاطرم بود که میخواستم بحضرت ابی محمد علیه السلام نامه بنویسم و بپرسم، سپس نامه نوشتم و راجع بحضرت قایم علیه السلام پرسیدم که چون قیام کند، چگونه داوری کند و دادگستری او در میان مردم در کجاست؟ و میخواستم راجع بمعالجه تب ربع(که یک روز میگیرد و دو روز نمیگیرد)سوال کنم، ولی فراموش کردم. جواب آمد که در باره حضرت قایم پرسیدی، چون او قیام کند بعلم و یقین خود داوری کند، چنان که داود علیه السلام داوری میکرد، و گواه نخواهد، و میخواستی راجع به تب ربع هم بپرسی ولی فراموش کردی. این آیه را بر کاغذی بنویس و بر تب دار بیاویز، باجازه خدا بهبودی یابد، ان شا الله: « / یا نار کونی بردا و سلاما علی ابراهیم / »آنچه ابو محمد فرمود نوشتم و باو آویختم، بهبودی یافت.

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 509

قَعَدْتُ لِأَبِي مُحَمَّدٍ ع عَلَى ظَهْرِ اَلطَّرِيقِ فَلَمَّا مَرَّ بِي شَكَوْتُ إِلَيْهِ اَلْحَاجَةَ وَ حَلَفْتُ لَهُ أَنَّهُ لَيْسَ عِنْدِي دِرْهَمٌ فَمَا فَوْقَهَا وَ لاَ غَدَاءٌ وَ لاَ عَشَاءٌ قَالَ فَقَالَ تَحْلِفُ بِاللَّهِ كَاذِباً وَ قَدْ دَفَنْتَ مِائَتَيْ دِينَارٍ وَ لَيْسَ قَوْلِي هَذَا دَفْعاً لَكَ عَنِ اَلْعَطِيَّةِ أَعْطِهِ يَا غُلاَمُ مَا مَعَكَ فَأَعْطَانِي غُلاَمُهُ مِائَةَ دِينَارٍ ثُمَّ أَقْبَلَ عَلَيَّ فَقَالَ لِي إِنَّكَ تُحْرَمُهَا أَحْوَجَ مَا تَكُونُ إِلَيْهَا يَعْنِي اَلدَّنَانِيرَ اَلَّتِي دَفَنْتُ وَ صَدَقَ ع وَ كَانَ كَمَا قَالَ دَفَنْتُ مِائَتَيْ دِينَارٍ وَ…

اسماعیل بن محمد، نوه عبد المطلب گوید: سر راه حضرت ابی محمد نشستم، چون بر من گذشت، از نیازمندی خود باو شکایت کردم و سوگند خوردم که یکدرهم و بیشتر ندارم و صبحانه و شام هم ندارم، فرمود: بنام خدا سوگند دروغ میخوری در صورتی که 200 دینار زیر خاک کرده یی؟ من این سخن را برای نبخشیدن بتو نمیگویم، غلام هر چه همراه داری باو ده. غلامش صد دینار بمن داد سپس رو بمن کرد و فرمود: هنگامی که احتیاج بسیاری بآن دنانیر زیر خاکداری محروم میشوی، و راست فرمود، و چنان شد که او گفت، زیرا 200 دینار زیر خاک کردم و با خود گفتم: پشتیبان و پس انداز روز بیچارگیم باشد، سپس بشدت برای مخارجی ناچار شدم و درهای روزی برویم بسته شد، آنجا را کندم معلوم شد، پسرم جای آنها را دانسته و برداشته و فرار کرده و چیزی از آنها بدست من نرسید.

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 509

كَانَ لِي فَرَسٌ وَ كُنْتُ بِهِ مُعْجَباً أُكْثِرُ ذِكْرَهُ فِي اَلْمَحَالِّ فَدَخَلْتُ عَلَى أَبِي مُحَمَّدٍ يَوْماً فَقَالَ لِي مَا فَعَلَ فَرَسُكَ فَقُلْتُ هُوَ عِنْدِي وَ هُوَ ذَا هُوَ عَلَى بَابِكَ وَ عَنْهُ نَزَلْتُ فَقَالَ لِيَ اِسْتَبْدِلْ بِهِ قَبْلَ اَلْمَسَاءِ إِنْ قَدَرْتَ عَلَى مُشْتَرِي وَ لاَ تُؤَخِّرْ ذَلِكَ وَ دَخَلَ عَلَيْنَا دَاخِلٌ وَ اِنْقَطَعَ اَلْكَلاَمُ فَقُمْتُ مُتَفَكِّراً وَ مَضَيْتُ إِلَى مَنْزِلِي فَأَخْبَرْتُ أَخِي اَلْخَبَرَ فَقَالَ مَا أَدْرِي مَا أَقُولُ فِي هَذَا وَ شَحَحْتُ بِهِ وَ نَفِسْتُ عَلَى اَلنَّاسِ بِبَيْعِهِ وَ أَمْسَيْنَا فَأَتَانَا اَلسَّائِسُ وَ…

علی بن زید گوید: اسبی داشتم که از آن خوشم می آمد و در مجالس وصفش را زیاد میگفتم، روزی خدمت ابی محمد علیه السلام رسیدم، حضرت بمن فرمود: اسبت چه شد؟ عرضکردم: آن را دارم و اکنون از آن پیاده شدم و در منزل شماست. فرمود: اگر مشتری پیدا کردی تا شب نرسیده آن را معاوضه کن و تاخیر میانداز. آنگاه مردی وارد شد و سخن ما را قطع کرد. من بفکر فرو رفتم و بمنزلم رفتم و خبر را ببرادرم گفتم: او گفت نمیدانم در این باره چه بگویم؟ من دریغ کردم و حیفم آمد که آن را بمردم بفروشم تا شب شد. نماز عشا را خوانده بودیم که تیمارگر اسب آمد و گفت: مولای من اسبت مرد. من اندوهگین شدم و دانستم که مقصود حضرت از آن سخن این بوده. پس از چند روز خدمت آن حضرت رسیدم و با خود میگفتم: کاش بجای آن بمن چارپایی میداد، که این اندوه بمن از…

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 510

كَتَبْتُ إِلَى أَبِي مُحَمَّدٍ ع حِينَ أَخَذَ اَلْمُهْتَدِي فِي قَتْلِ اَلْمَوَالِي يَا سَيِّدِي اَلْحَمْدُ لِلَّهِ اَلَّذِي شَغَلَهُ عَنَّا فَقَدْ بَلَغَنِي أَنَّهُ يَتَهَدَّدُكَ وَ يَقُولُ وَ اَللَّهِ لَأُجْلِيَنَّهُمْ عَنْ جَدِيدِ اَلْأَرْضِ فَوَقَّعَ أَبُو مُحَمَّدٍ ع بِخَطِّهِ ذَاكَ أَقْصَرُ لِعُمُرِهِ عُدَّ مِنْ يَوْمِكَ هَذَا خَمْسَةَ أَيَّامٍ وَ يُقْتَلُ فِي اَلْيَوْمِ اَلسَّادِسِ بَعْدَ هَوَانٍ وَ اِسْتِخْفَافٍ يَمُرُّ بِهِ فَكَانَ كَمَا قَالَ ع .

احمد بن محمد گوید: چون مهتدی عباسی دست بکشتار موالیان ترک زد، بحضرت ابی محمد علیه السلام نامه نوشتم: آقای من خدا را شکر که او را از ما بازداشت، شنیده ام شما را تهدید کرده و گفته است: بخدا آنها را از روی زمین برمیدارم: حضرت بخط خود نوشت: این رفتار عمرش را کوتاه کرد، از همین امروز پنج روز بشمار، او در روز ششم کشته می شود، بعد از خواری و ذلتی که باو برسد. و چنان شد که فرمود.

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 510

كَتَبْتُ إِلَى أَبِي مُحَمَّدٍ ع أَسْأَلُهُ أَنْ يَدْعُوَ اَللَّهَ لِي مِنْ وَجَعِ عَيْنِي وَ كَانَتْ إِحْدَى عَيْنَيَّ ذَاهِبَةً وَ اَلْأُخْرَى عَلَى شَرَفِ ذَهَابٍ فَكَتَبَ إِلَيَّ حَبَسَ اَللَّهُ عَلَيْكَ عَيْنَكَ فَأَفَاقَتِ اَلصَّحِيحَةُ وَ وَقَّعَ فِي آخِرِ اَلْكِتَابِ آجَرَكَ اَللَّهُ وَ أَحْسَنَ ثَوَابَكَ فَاغْتَمَمْتُ لِذَلِكَ وَ لَمْ أَعْرِفْ فِي أَهْلِي أَحَداً مَاتَ فَلَمَّا كَانَ بَعْدَ أَيَّامٍ جَاءَتْنِي وَفَاةُ اِبْنِي طَيِّبٍ فَعَلِمْتُ أَنَّ اَلتَّعْزِيَةَ لَهُ .

محمد بن حسن گوید: بحضرت ابی محمد علیه السلام نوشتم و تقاضا کردم برای درد چشمم دعا بفرماید، در حالی که یک چشمم از میان رفته بود و چشم دیگرم هم نزدیک برفتن بود، حضرت بمن نوشت: خدا چشمت را برایت نگهدارد نگهداشت پس چشم درستم بهبودی یافت و در آخر نامه نوشته بود: خدا بتو اجر و ثواب نیکو دهد، من از آن جهت اندوهگین شدم و خبر نداشتم که کسی از خاندانم مرده باشد، چند روز که گذشت، خبر مرگ پسرم طیب بمن رسید، دانستم سر سلامتی حضرت برای او بوده.

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 510

قَدِمَ عَلَيْنَا بِسُرَّ مَنْ رَأَى رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ مِصْرَ يُقَالُ لَهُ سَيْفُ بْنُ اَللَّيْثِ يَتَظَلَّمُ إِلَى اَلْمُهْتَدِي فِي ضَيْعَةٍ لَهُ قَدْ غَصَبَهَا إِيَّاهُ شَفِيعٌ اَلْخَادِمُ وَ أَخْرَجَهُ مِنْهَا فَأَشَرْنَا عَلَيْهِ أَنْ يَكْتُبَ إِلَى أَبِي مُحَمَّدٍ ع يَسْأَلُهُ تَسْهِيلَ أَمْرِهَا فَكَتَبَ إِلَيْهِ أَبُو مُحَمَّدٍ ع لاَ بَأْسَ عَلَيْكَ ضَيْعَتُكَ تُرَدُّ عَلَيْكَ فَلاَ تَتَقَدَّمْ إِلَى اَلسُّلْطَانِ وَ اِلْقَ اَلْوَكِيلَ اَلَّذِي فِي يَدِهِ اَلضَّيْعَةُ وَ خَوِّفْهُ بِالسُّلْطَانِ اَلْأَعْظَمِ اَللَّهِ رَبِّ اَلْعَالَمِينَ فَلَقِيَهُ فَقَالَ لَهُ اَلْوَكِيلُ اَلَّذِي فِي…

عمر بن ابی مسلم گوید مردی از اهل مصر که نامش سیف بن لیث بود در سامره نزد ما آمد، تا در باره ملکی که شفیع خادم از او بزور گرفته و او را بیرون کرده بود، نزد مهتدی عباسی دادخواهی کند. ما باو گفتیم بحضرت ابی محمد علیه السلام نامه نویسد و تسهیل کارش را بخواهد، حضرت در جواب او نوشت: باک مدار، ملکت را بتو برمیگردانند، نزد سلطان مرو، بلکه وکیلی را که ملکت دست او است ببین و او را از سلطان اعظم، خداوند رب العالمین بترسان. سیف او را دید، وکیل گفت: چون از مصر خارج شدی، او بمن نوشت که ترا بخواهم و ملکت را بتو برگردانم، سپس بحکم ابن ابی الشوارب قاضی، و شهادت گواهان ملکش را باو برگردانید و محتاج نشد که بمهتدی شکایت کند. ملک باو برگشت و در دست او بود و دیگر از او خبری نشد. راوی گوید: و همین سیف بن لیث گفت…

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 511

كَانَ لِأَبِي مُحَمَّدٍ وَكِيلٌ قَدِ اِتَّخَذَ مَعَهُ فِي اَلدَّارِ حُجْرَةً يَكُونُ فِيهَا مَعَهُ خَادِمٌ أَبْيَضُ فَأَرَادَ اَلْوَكِيلُ اَلْخَادِمَ عَلَى نَفْسِهِ فَأَبَى إِلاَّ أَنْ يَأْتِيَهُ بِنَبِيذٍ فَاحْتَالَ لَهُ بِنَبِيذٍ ثُمَّ أَدْخَلَهُ عَلَيْهِ وَ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ أَبِي مُحَمَّدٍ ثَلاَثَةُ أَبْوَابٍ مُغْلَقَةٍ قَالَ فَحَدَّثَنِي اَلْوَكِيلُ قَالَ إِنِّي لَمُنْتَبِهٌ إِذْ أَنَا بِالْأَبْوَابِ تُفْتَحُ حَتَّى جَاءَ بِنَفْسِهِ فَوَقَفَ عَلَى بَابِ اَلْحُجْرَةِ ثُمَّ قَالَ يَا هَؤُلاَءِ اِتَّقُوا اَللَّهَ خَافُوا اَللَّهَ فَلَمَّا أَصْبَحْنَا أَمَرَ بِبَيْعِ اَلْخَادِمِ وَ…

یحیی بن قشیری که اهل قریه قیر بود گفت: حضرت ابی محمد علیه السلام وکیلی داشت که در منزل آن حضرت اتاقی داشت و خدمتگزاری سفید پوست همراه او بود، وکیل خواست بر خدمتگزار سوار شود او را بر خود سوار کند خادم گفت: نمیپذیرم، جز اینکه برایم شراب آوری، وکیل با زرنگی شرابی بدست آورد و نزد او برد، و میان او و حضرت ابی محمد علیه السلام سه در اتاق بسته بود. وکیل گوید: ناگاه من متوجه شدم و دیدم درها باز می شود تا خودش تشریف آورد و در اتاق ایستاد و فرمود: آهای از خدا پروا کنید، از خدا بترسید: و چون صبح شد، دستور داد خادم را بفروشند و مرا از خانه بیرون کنند.

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 511

نَاظَرْتُ رَجُلاً مِنَ اَلثَّنَوِيَّةِ بِالْأَهْوَازِ ثُمَّ قَدِمْتُ سُرَّ مَنْ رَأَى وَ قَدْ عَلِقَ بِقَلْبِي شَيْ ءٌ مِنْ مَقَالَتِهِ فَإِنِّي لَجَالِسٌ عَلَى بَابِ أَحْمَدَ بْنِ اَلْخَضِيبِ إِذْ أَقْبَلَ أَبُو مُحَمَّدٍ ع مِنْ دَارِ اَلْعَامَّةِ يَؤُمُّ اَلْمَوْكِبَ فَنَظَرَ إِلَيَّ وَ أَشَارَ بِسَبَّاحَتِهِ أَحَدٌ أَحَدٌ فَرْدٌ فَسَقَطْتُ مَغْشِيّاً عَلَيَّ .

محمد بن ربیع شایی گوید: با مردی از ثنویه(قایلین بدو خدا)در اهواز مباحثه کردم، سپس به سامره رفتم و بعضی از سخنان او بدلم چسبیده بود، روز بار عام خلیفه بود. من در خانه احمد بن خضیب نشسته بودم که حضرت ابو محمد علیه السلام از اتاق عمومی وارد شد، بمن نگریست و با انگشت سبابه اش اشاره فرمود: «یکتاست، یکتاست، فرد است»من بیهوش شدم و افتادم.

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 511

دَخَلْتُ عَلَى أَبِي مُحَمَّدٍ يَوْماً وَ أَنَا أُرِيدُ أَنْ أَسْأَلَهُ مَا أَصُوغُ بِهِ خَاتَماً أَتَبَرَّكُ بِهِ فَجَلَسْتُ وَ أُنْسِيتُ مَا جِئْتُ لَهُ فَلَمَّا وَدَّعْتُ وَ نَهَضْتُ رَمَى إِلَيَّ بِالْخَاتَمِ فَقَالَ أَرَدْتَ فِضَّةً فَأَعْطَيْنَاكَ خَاتَماً رَبِحْتَ اَلْفَصَّ وَ اَلْكِرَاءَ هَنَأَكَ اَللَّهُ يَا أَبَا هَاشِمٍ فَقُلْتُ يَا سَيِّدِي أَشْهَدُ أَنَّكَ وَلِيُّ اَللَّهِ وَ إِمَامِيَ اَلَّذِي أَدِينُ اَللَّهَ بِطَاعَتِهِ فَقَالَ غَفَرَ اَللَّهُ لَكَ يَا أَبَا هَاشِمٍ .

ابو هاشم جعفری گوید: روزی خدمت حضرت ابو محمد علیه السلام رسیدم و در نظر داشتم که قدری نقره از آن حضرت بگیرم تا از نظر تبرک با آن انگشتری بسازم، خدمتش نشستم، ولی فراموش کردم که برای چه آمده بودم، چون خداحافظی کردم و برخاستم، انگشترش را سوی من انداخت و فرمود: تو نقره میخواستی و ما انگشتر بتو دادیم، نگین و مزدش را هم سود بردی، گوارایت باد، ای ابا هاشم عرضکردم: آقای من گواهی دهم که تو ولی خدا و امام من هستی که با اطاعت از شما دینداری خدا میکنم. فرمود: خدا ترا بیامرزد، ای ابا هاشم

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 512

كُنْتُ أَدْخُلُ عَلَى أَبِي مُحَمَّدٍ ع فَأَعْطَشُ وَ أَنَا عِنْدَهُ فَأُجِلُّهُ أَنْ أَدْعُوَ بِالْمَاءِ فَيَقُولُ يَا غُلاَمُ اِسْقِهِ وَ رُبَّمَا حَدَّثْتُ نَفْسِي بِالنُّهُوضِ فَأُفَكِّرُ فِي ذَلِكَ فَيَقُولُ يَا غُلاَمُ دَابَّتَهُ .

محمد بن قاسم گوید: هر گاه خدمت حضرت ابی محمد علیه السلام میرسیدم و تشنه بودم، عظمتش مانع میشد که در خدمتش آب بخواهم، او میفرمود: غلام برایش آب بیاور. و بسا میشد که با خود می گفتم، حرکت کنم و در آن اندیشه بودم که می فرمود: غلام مرکبش را حاضر کن.

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 512

دَخَلَ اَلْعَبَّاسِيُّونَ عَلَى صَالِحِ بْنِ وَصِيفٍ وَ دَخَلَ صَالِحُ بْنُ عَلِيٍّ وَ غَيْرُهُ مِنَ اَلْمُنْحَرِفِينَ عَنْ هَذِهِ اَلنَّاحِيَةِ عَلَى صَالِحِ بْنِ وَصِيفٍ عِنْدَ مَا حَبَسَ أَبَا مُحَمَّدٍ ع فَقَالَ لَهُمْ صَالِحٌ وَ مَا أَصْنَعُ قَدْ وَكَّلْتُ بِهِ رَجُلَيْنِ مِنْ أَشَرِّ مَنْ قَدَرْتُ عَلَيْهِ فَقَدْ صَارَا مِنَ اَلْعِبَادَةِ وَ اَلصَّلاَةِ وَ اَلصِّيَامِ إِلَى أَمْرٍ عَظِيمٍ فَقُلْتُ لَهُمَا مَا فِيهِ فَقَالاَ مَا تَقُولُ فِي رَجُلٍ يَصُومُ اَلنَّهَارَ وَ يَقُومُ اَللَّيْلَ كُلَّهُ لاَ يَتَكَلَّمُ وَ لاَ يَتَشَاغَلُ وَ إِذَا نَظَرْنَا إِلَيْهِ اِرْتَعَدَتْ فَرَائِصُنَا وَ…

زمانی که حضرت ابو محمد علیه السلام(نزد صالح بن وصیف ترکی، پیشکار و اختیار دار مهتدی عباسی)در زندان بود، عباسیون و صالح بن علی و دیگرانی که از ناحیه اهل بیت منحرف بودند نزد صالح رفتند(تا باو سفارش کنند در باره حضرت سختگیری کند)صالح گفت: من چه کنم، دو نفر از نانجیب ترین مردانی را که میتوانستم پیدا کنم، بر او گماشتم، آن دو نفر(در اثر مشاهده رفتار حضرت) از لحاظ عبادت و نماز و روزه خیلی کوشا شدند، من بآن دو نفر گفتم: در او چه خصلت است؟ گفتند: چه میگویی در باره مردیکه روز را روزه میگیرد و تمام شب عبادت میکند، نه سخن میگوید و نه بچیزی سرگرم می شود چون باو نگاه میکنیم، رگهای گردن ما میلرزد و حالی بما دست میدهد که نمیتوانیم خود را نگه داریم چون چنین شنیدند، نومید برگشتند.

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 512
Esc
↑ ↓ جابه‌جاییEnter باز کردن/ یا Ctrl K از هر صفحه