قال الإمام باقر عليه السلام:
أَتَيْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع أُرِيدُ اَلْإِذْنَ عَلَيْهِ فَإِذَا رِحَالُ إِبِلٍ عَلَى اَلْبَابِ مَصْفُوفَةٌ وَ إِذَا اَلْأَصْوَاتُ قَدِ اِرْتَفَعَتْ ثُمَّ خَرَجَ قَوْمٌ مُعْتَمِّينَ بِالْعَمَائِمِ يُشْبِهُونَ اَلزُّطَّ قَالَ فَدَخَلْتُ عَلَى أَبِي جَعْفَرٍ ع فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ أَبْطَأَ إِذْنُكَ عَلَيَّ اَلْيَوْمَ وَ رَأَيْتُ قَوْماً خَرَجُوا عَلَيَّ مُعْتَمِّينَ بِالْعَمَائِمِ فَأَنْكَرْتُهُمْ فَقَالَ أَ وَ تَدْرِي مَنْ أُولَئِكَ يَا سَعْدُ قَالَ قُلْتُ لاَ قَالَ فَقَالَ أُولَئِكَ إِخْوَانُكُمْ مِنَ اَلْجِنِّ يَأْتُونَّا فَيَسْأَلُونَّا عَنْ حَلاَلِهِمْ وَ حَرَامِهِمْ وَ مَعَالِمِ دِينِهِمْ .
سعد اسکاف گوید: خدمت امام باقر علیه السلام رهسپار شدم و می خواستم اجازه ورود بگیرم که دیدم جهازهای شتر در خانه صف کشیده و بردیف است، ناگاه صداهایی برخاست و سپس مردمی عمامه بسر شبیه سودانیها بیرون آمدند، من خدمت حضرت رسیدم و عرضکردم: قربانت، امروز بمن دیر اجازه فرمودی، و من اشخاصی عمامه بسر دیدم بیرون آمدند که آنها را نشناختم، فرمود: ندانستی آنها کیانند؟ عرضکردم: نه، فرمود: آنها برادران جن شما هستند که نزد ما می آیند و حلال و حرام و مسایل دینی خود را از ما میپرسند.