قال الإمام الرضاء عليه السلام:
رَأَيْتُ اَلرِّضَا ع وَاقِفاً عَلَى بَابِ بَيْتِ اَلْحَطَبِ وَ هُوَ يُنَاجِي وَ لَسْتُ أَرَى أَحَداً فَقُلْتُ يَا سَيِّدِي لِمَنْ تُنَاجِي فَقَالَ هَذَا عَامِرٌ اَلزَّهْرَائِيُّ أَتَانِي يَسْأَلُنِي وَ يَشْكُو إِلَيَّ فَقُلْتُ يَا سَيِّدِي أُحِبُّ أَنْ أَسْمَعَ كَلاَمَهُ فَقَالَ لِي إِنَّكِ إِنْ سَمِعْتِ بِهِ حُمِمْتِ سَنَةً فَقُلْتُ يَا سَيِّدِي أُحِبُّ أَنْ أَسْمَعَهُ فَقَالَ لِيَ اِسْمَعِي فَاسْتَمَعْتُ فَسَمِعْتُ شِبْهَ اَلصَّفِيرِ وَ رَكِبَتْنِيَ اَلْحُمَّى فَحُمِمْتُ سَنَةً .
حکیمه دختر موسی بن جعفر علیه السلام گوید: امام رضا علیه السلام را دیدم در هیزم خانه ایستاده و آهسته سخن می گوید و من دیگری را نمی دیدم. گفتم: آقای من با کی آهسته سخن میگویی فرمود: این عامر زهرایی است که نزد من آمده، و چیزی میپرسد و درد دل میکند. عرضکردم: سرورم دوست دارم سخنش را بشنوم، بمن فرمود: اگر تو سخنش را بشنوی یک سال تب میکنی، عرض کردم: آقایم دوست دارم بشنوم. فرمود: بشنو، من گوش دادم صدایی مانند سوت شنیدم و تب مرا گرفت تا یک سال.