قال رسول الله صلى الله عليه و آله

گنجینه احادیث

کلام نورانی پیامبر اکرم (ص) و اهل بیت (ع) با متن عربی، ترجمه فارسی و منبع.

۱٬۳۹۷ حدیث · صفحه ۲۳ از ۱۱۷

كَانَ لِأَبِي مُحَمَّدٍ وَكِيلٌ قَدِ اِتَّخَذَ مَعَهُ فِي اَلدَّارِ حُجْرَةً يَكُونُ فِيهَا مَعَهُ خَادِمٌ أَبْيَضُ فَأَرَادَ اَلْوَكِيلُ اَلْخَادِمَ عَلَى نَفْسِهِ فَأَبَى إِلاَّ أَنْ يَأْتِيَهُ بِنَبِيذٍ فَاحْتَالَ لَهُ بِنَبِيذٍ ثُمَّ أَدْخَلَهُ عَلَيْهِ وَ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ أَبِي مُحَمَّدٍ ثَلاَثَةُ أَبْوَابٍ مُغْلَقَةٍ قَالَ فَحَدَّثَنِي اَلْوَكِيلُ قَالَ إِنِّي لَمُنْتَبِهٌ إِذْ أَنَا بِالْأَبْوَابِ تُفْتَحُ حَتَّى جَاءَ بِنَفْسِهِ فَوَقَفَ عَلَى بَابِ اَلْحُجْرَةِ ثُمَّ قَالَ يَا هَؤُلاَءِ اِتَّقُوا اَللَّهَ خَافُوا اَللَّهَ فَلَمَّا أَصْبَحْنَا أَمَرَ بِبَيْعِ اَلْخَادِمِ وَ…

یحیی بن قشیری که اهل قریه قیر بود گفت: حضرت ابی محمد علیه السلام وکیلی داشت که در منزل آن حضرت اتاقی داشت و خدمتگزاری سفید پوست همراه او بود، وکیل خواست بر خدمتگزار سوار شود او را بر خود سوار کند خادم گفت: نمیپذیرم، جز اینکه برایم شراب آوری، وکیل با زرنگی شرابی بدست آورد و نزد او برد، و میان او و حضرت ابی محمد علیه السلام سه در اتاق بسته بود. وکیل گوید: ناگاه من متوجه شدم و دیدم درها باز می شود تا خودش تشریف آورد و در اتاق ایستاد و فرمود: آهای از خدا پروا کنید، از خدا بترسید: و چون صبح شد، دستور داد خادم را بفروشند و مرا از خانه بیرون کنند.

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 511

نَاظَرْتُ رَجُلاً مِنَ اَلثَّنَوِيَّةِ بِالْأَهْوَازِ ثُمَّ قَدِمْتُ سُرَّ مَنْ رَأَى وَ قَدْ عَلِقَ بِقَلْبِي شَيْ ءٌ مِنْ مَقَالَتِهِ فَإِنِّي لَجَالِسٌ عَلَى بَابِ أَحْمَدَ بْنِ اَلْخَضِيبِ إِذْ أَقْبَلَ أَبُو مُحَمَّدٍ ع مِنْ دَارِ اَلْعَامَّةِ يَؤُمُّ اَلْمَوْكِبَ فَنَظَرَ إِلَيَّ وَ أَشَارَ بِسَبَّاحَتِهِ أَحَدٌ أَحَدٌ فَرْدٌ فَسَقَطْتُ مَغْشِيّاً عَلَيَّ .

محمد بن ربیع شایی گوید: با مردی از ثنویه(قایلین بدو خدا)در اهواز مباحثه کردم، سپس به سامره رفتم و بعضی از سخنان او بدلم چسبیده بود، روز بار عام خلیفه بود. من در خانه احمد بن خضیب نشسته بودم که حضرت ابو محمد علیه السلام از اتاق عمومی وارد شد، بمن نگریست و با انگشت سبابه اش اشاره فرمود: «یکتاست، یکتاست، فرد است»من بیهوش شدم و افتادم.

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 511

دَخَلْتُ عَلَى أَبِي مُحَمَّدٍ يَوْماً وَ أَنَا أُرِيدُ أَنْ أَسْأَلَهُ مَا أَصُوغُ بِهِ خَاتَماً أَتَبَرَّكُ بِهِ فَجَلَسْتُ وَ أُنْسِيتُ مَا جِئْتُ لَهُ فَلَمَّا وَدَّعْتُ وَ نَهَضْتُ رَمَى إِلَيَّ بِالْخَاتَمِ فَقَالَ أَرَدْتَ فِضَّةً فَأَعْطَيْنَاكَ خَاتَماً رَبِحْتَ اَلْفَصَّ وَ اَلْكِرَاءَ هَنَأَكَ اَللَّهُ يَا أَبَا هَاشِمٍ فَقُلْتُ يَا سَيِّدِي أَشْهَدُ أَنَّكَ وَلِيُّ اَللَّهِ وَ إِمَامِيَ اَلَّذِي أَدِينُ اَللَّهَ بِطَاعَتِهِ فَقَالَ غَفَرَ اَللَّهُ لَكَ يَا أَبَا هَاشِمٍ .

ابو هاشم جعفری گوید: روزی خدمت حضرت ابو محمد علیه السلام رسیدم و در نظر داشتم که قدری نقره از آن حضرت بگیرم تا از نظر تبرک با آن انگشتری بسازم، خدمتش نشستم، ولی فراموش کردم که برای چه آمده بودم، چون خداحافظی کردم و برخاستم، انگشترش را سوی من انداخت و فرمود: تو نقره میخواستی و ما انگشتر بتو دادیم، نگین و مزدش را هم سود بردی، گوارایت باد، ای ابا هاشم عرضکردم: آقای من گواهی دهم که تو ولی خدا و امام من هستی که با اطاعت از شما دینداری خدا میکنم. فرمود: خدا ترا بیامرزد، ای ابا هاشم

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 512

كُنْتُ أَدْخُلُ عَلَى أَبِي مُحَمَّدٍ ع فَأَعْطَشُ وَ أَنَا عِنْدَهُ فَأُجِلُّهُ أَنْ أَدْعُوَ بِالْمَاءِ فَيَقُولُ يَا غُلاَمُ اِسْقِهِ وَ رُبَّمَا حَدَّثْتُ نَفْسِي بِالنُّهُوضِ فَأُفَكِّرُ فِي ذَلِكَ فَيَقُولُ يَا غُلاَمُ دَابَّتَهُ .

محمد بن قاسم گوید: هر گاه خدمت حضرت ابی محمد علیه السلام میرسیدم و تشنه بودم، عظمتش مانع میشد که در خدمتش آب بخواهم، او میفرمود: غلام برایش آب بیاور. و بسا میشد که با خود می گفتم، حرکت کنم و در آن اندیشه بودم که می فرمود: غلام مرکبش را حاضر کن.

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 512

دَخَلَ اَلْعَبَّاسِيُّونَ عَلَى صَالِحِ بْنِ وَصِيفٍ وَ دَخَلَ صَالِحُ بْنُ عَلِيٍّ وَ غَيْرُهُ مِنَ اَلْمُنْحَرِفِينَ عَنْ هَذِهِ اَلنَّاحِيَةِ عَلَى صَالِحِ بْنِ وَصِيفٍ عِنْدَ مَا حَبَسَ أَبَا مُحَمَّدٍ ع فَقَالَ لَهُمْ صَالِحٌ وَ مَا أَصْنَعُ قَدْ وَكَّلْتُ بِهِ رَجُلَيْنِ مِنْ أَشَرِّ مَنْ قَدَرْتُ عَلَيْهِ فَقَدْ صَارَا مِنَ اَلْعِبَادَةِ وَ اَلصَّلاَةِ وَ اَلصِّيَامِ إِلَى أَمْرٍ عَظِيمٍ فَقُلْتُ لَهُمَا مَا فِيهِ فَقَالاَ مَا تَقُولُ فِي رَجُلٍ يَصُومُ اَلنَّهَارَ وَ يَقُومُ اَللَّيْلَ كُلَّهُ لاَ يَتَكَلَّمُ وَ لاَ يَتَشَاغَلُ وَ إِذَا نَظَرْنَا إِلَيْهِ اِرْتَعَدَتْ فَرَائِصُنَا وَ…

زمانی که حضرت ابو محمد علیه السلام(نزد صالح بن وصیف ترکی، پیشکار و اختیار دار مهتدی عباسی)در زندان بود، عباسیون و صالح بن علی و دیگرانی که از ناحیه اهل بیت منحرف بودند نزد صالح رفتند(تا باو سفارش کنند در باره حضرت سختگیری کند)صالح گفت: من چه کنم، دو نفر از نانجیب ترین مردانی را که میتوانستم پیدا کنم، بر او گماشتم، آن دو نفر(در اثر مشاهده رفتار حضرت) از لحاظ عبادت و نماز و روزه خیلی کوشا شدند، من بآن دو نفر گفتم: در او چه خصلت است؟ گفتند: چه میگویی در باره مردیکه روز را روزه میگیرد و تمام شب عبادت میکند، نه سخن میگوید و نه بچیزی سرگرم می شود چون باو نگاه میکنیم، رگهای گردن ما میلرزد و حالی بما دست میدهد که نمیتوانیم خود را نگه داریم چون چنین شنیدند، نومید برگشتند.

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 512

أَنَّ أَبَا مُحَمَّدٍ ع بَعَثَ إِلَيَّ يَوْماً فِي وَقْتِ صَلاَةِ اَلظُّهْرِ فَقَالَ لِي اِفْصِدْ هَذَا اَلْعِرْقَ قَالَ وَ نَاوَلَنِي عِرْقاً لَمْ أَفْهَمْهُ مِنَ اَلْعُرُوقِ اَلَّتِي تُفْصَدُ فَقُلْتُ فِي نَفْسِي مَا رَأَيْتُ أَمْراً أَعْجَبَ مِنْ هَذَا يَأْمُرُنِي أَنْ أَفْصِدَ فِي وَقْتِ اَلظُّهْرِ وَ لَيْسَ بِوَقْتِ فَصْدٍ وَ اَلثَّانِيَةُ عِرْقٌ لاَ أَفْهَمُهُ ثُمَّ قَالَ لِيَ اِنْتَظِرْ وَ كُنْ فِي اَلدَّارِ فَلَمَّا أَمْسَى دَعَانِي وَ قَالَ لِي سَرِّحِ اَلدَّمَ فَسَرَّحْتُ ثُمَّ قَالَ لِي أَمْسِكْ فَأَمْسَكْتُ ثُمَّ قَالَ لِي كُنْ فِي اَلدَّارِ فَلَمَّا كَانَ نِصْفُ اَللَّيْلِ…

رگزنی نصرانی گوید: روزی هنگام نماز ظهر امام عسکری علیه السلام مرا خواست و فرمود: این این رگرا بزن، و رگی بدست من داد که آن را از رگهایی که زده می شود نمیشناختم، با خود گفتم: امری شگفت تر از این ندیده ام، بمن دستور میدهد: هنگام ظهر رگ بزنم، در صورتی که وقت رگ زدن نیست و دیگر اینکه رگی را که نمیشناسم بمن مینماید. -سپس فرمود: درهمین خانه منتظر باش، چون شب شد، مرا خواست و فرمود: خون را باز کن، باز کردم، سپس فرمود: ببند، بستم، فرمود: در همین خانه باش، چون نصف شب شد، مرا خواست و فرمود: خون را باز کن، من بیشتر از بار اول در شگفت شدم ولی نخواستم از آن حضرت سوال کنم. چون باز کردم، خون سفیدی مانند نمک، بیرون آمد، سپس فرمود: ببند، آن را بستم، باز فرمود: در خانه باش، چون صبح شد، بوکیل خرجش دستور داد 3…

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 512

كَتَبَ مُحَمَّدُ بْنُ حُجْرٍ إِلَى أَبِي مُحَمَّدٍ ع يَشْكُو عَبْدَ اَلْعَزِيزِ بْنَ دُلَفَ وَ يَزِيدَ بْنَ عَبْدِ اَللَّهِ فَكَتَبَ إِلَيْهِ أَمَّا عَبْدُ اَلْعَزِيزِ فَقَدْ كُفِيتَهُ وَ أَمَّا يَزِيدُ فَإِنَّ لَكَ وَ لَهُ مَقَاماً بَيْنَ يَدَيِ اَللَّهِ فَمَاتَ عَبْدُ اَلْعَزِيزِ وَ قَتَلَ يَزِيدُ مُحَمَّدَ بْنَ حُجْرٍ .

محمد بن حجر بحضرت ابی محمد علیه السلام نامه نوشت و از عبد العزیز بن دلف و یزید بن عبد الله شکایت کرد، امام در پاسخش نوشت: اما شر عبد العزیز از تو برکنار شد و اما یزید، ترا با او نزد خدا مقامی است(برای دادخواهی)سپس عبد العزیز بمرد و یزید محمد بن حجر را بکشت.

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 513

سُلِّمَ أَبُو مُحَمَّدٍ ع إِلَى نِحْرِيرٍ فَكَانَ يُضَيِّقُ عَلَيْهِ وَ يُؤْذِيهِ قَالَ فَقَالَتْ لَهُ اِمْرَأَتُهُ وَيْلَكَ اِتَّقِ اَللَّهَ لاَ تَدْرِي مَنْ فِي مَنْزِلِكَ وَ عَرَّفَتْهُ صَلاَحَهُ وَ قَالَتْ إِنِّي أَخَافُ عَلَيْكَ مِنْهُ فَقَالَ لَأَرْمِيَنَّهُ بَيْنَ اَلسِّبَاعِ ثُمَّ فَعَلَ ذَلِكَ بِهِ فَرُئِيَ ع قَائِماً يُصَلِّي وَ هِيَ حَوْلَهُ .

حضرت ابو محمد علیه السلام را به نحریر(که گویا مستخدم باغ وحش بوده)سپردند(تا نزد او زندانی باشد)او بر حضرت سخت میگرفت و اذیتش میکرد، زنش باو گفت: وای بر تو، از خدا بترس، نمیدانی چه شخصی در منزل تو است؟ و شایستگی حضرت را برای او بیان کرد و گفت: من در باره او بر تو نگرانم، مرد گفت: او را میان درندگان میاندازم و همین کار را هم کرد. امام علیه السلام را دیدند بنماز ایستاده و درندگان گرد او هستند.

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 513

دَخَلْتُ عَلَى أَبِي مُحَمَّدٍ ع فَسَأَلْتُهُ أَنْ يَكْتُبَ لِأَنْظُرَ إِلَى خَطِّهِ فَأَعْرِفَهُ إِذَا وَرَدَ فَقَالَ نَعَمْ ثُمَّ قَالَ يَا أَحْمَدُ إِنَّ اَلْخَطَّ سَيَخْتَلِفُ عَلَيْكَ مِنْ بَيْنِ اَلْقَلَمِ اَلْغَلِيظِ إِلَى اَلْقَلَمِ اَلدَّقِيقِ فَلاَ تَشُكَّنَّ ثُمَّ دَعَا بِالدَّوَاةِ فَكَتَبَ وَ جَعَلَ يَسْتَمِدُّ إِلَى مَجْرَى اَلدَّوَاةِ فَقُلْتُ فِي نَفْسِي وَ هُوَ يَكْتُبُ أَسْتَوْهِبُهُ اَلْقَلَمَ اَلَّذِي كَتَبَ بِهِ فَلَمَّا فَرَغَ مِنَ اَلْكِتَابَةِ أَقْبَلَ يُحَدِّثُنِي وَ هُوَ يَمْسَحُ اَلْقَلَمَ بِمِنْدِيلِ اَلدَّوَاةِ سَاعَةً ثُمَّ قَالَ هَاكَ يَا أَحْمَدُ فَنَاوَلَنِيهِ…

احمد بن اسحاق گوید: خدمت حضرت ابی محمد علیه السلام رسیدم و درخواست کردم چیزی بنویسد که من خطش را به بینم تا هر وقت دیدم بشناسم، فرمود: بسیار خوب، سپس فرمود: ای احمد خط با قلم درشت و ریز در نظرت مختلف مینماید، مبادا بشک افتی(اسلوب خط را ببین نه ریز و درشتیش را)آنگاه دوات طلبید و خط نوشت و مرکب را از ته دوات بسرش میکشید، وقتی مینوشت با خود گفتم: تقاضا میکنم قلمی را که با آن مینویسد، بمن ببخشد، چون از نوشتن فارغ شد، با من حرف میزد و تا مدتی قلم را با دستمالش پاک میکرد، سپس فرمود: بگیر، ای احمد و قلم را بمن داد. گفتم: قربانت گردم، مطلبی در دل دارم که بخاطر آن اندوهگینم، میخواستم آن را از پدر شما بپرسم، پیش آمد نکرد، فرمود: ای احمد چیست آن؟ عرضکردم: آقای من از پدران شما برای ما روایت کرده اند که…

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 513

خَرَجَ عَنْ أَبِي مُحَمَّدٍ ع حِينَ قُتِلَ اَلزُّبَيْرِيُّ هَذَا جَزَاءُ مَنِ اِفْتَرَى عَلَى اَللَّهِ فِي أَوْلِيَائِهِ زَعَمَ أَنَّهُ يَقْتُلُنِي وَ لَيْسَ لِي عَقِبٌ فَكَيْفَ رَأَى قُدْرَةَ اَللَّهِ وَ وُلِدَ لَهُ وَلَدٌ سَمَّاهُ م ح م د سَنَةَ سِتٍّ وَ خَمْسِينَ وَ مِائَتَيْنِ .

احمد بن محمد گوید: هنگامی که زبیری کشته شد، این مکتوب از جانب امام حسن عسکری علیه السلام بیرون آمد: «اینست مجازات کسی که بر خدا نسبت باولیایش دروغ بندد، او گمان کرد که مرا خواهد کشت و نسلم قطع می شود، چگونه قدرت خدا را مشاهده کرد؟ و برای او پسری متولد شد که او را «م ح م د»نام گذاشت، در سال 256(بحدیث 858 رجوع شود).

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 514

أَتَيْتُ سُرَّ مَنْ رَأَى وَ لَزِمْتُ بَابَ أَبِي مُحَمَّدٍ ع فَدَعَانِي مِنْ غَيْرِ أَنْ أَسْتَأْذِنَ فَلَمَّا دَخَلْتُ وَ سَلَّمْتُ قَالَ لِي يَا أَبَا فُلاَنٍ كَيْفَ حَالُكَ ثُمَّ قَالَ لِي اُقْعُدْ يَا فُلاَنُ ثُمَّ سَأَلَنِي عَنْ جَمَاعَةٍ مِنْ رِجَالٍ وَ نِسَاءٍ مِنْ أَهْلِي ثُمَّ قَالَ لِي مَا اَلَّذِي أَقْدَمَكَ قُلْتُ رَغْبَةٌ فِي خِدْمَتِكَ قَالَ فَقَالَ فَالْزَمِ اَلدَّارَ قَالَ فَكُنْتُ فِي اَلدَّارِ مَعَ اَلْخَدَمِ ثُمَّ صِرْتُ أَشْتَرِي لَهُمُ اَلْحَوَائِجَ مِنَ اَلسُّوقِ وَ كُنْتُ أَدْخُلُ عَلَيْهِ مِنْ غَيْرِ إِذْنٍ إِذَا كَانَ فِي دَارِ اَلرِّجَالِ فَدَخَلْتُ عَلَيْهِ يَوْماً…

(این روایت بشماره 859 در ص 119 همین جلد گذشت و در آنجا ترجمه شد، در اینجا تکرار نمی کنیم، )

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 514

كُنْتُ بِمَدِينَةِ اَلْهِنْدِ اَلْمَعْرُوفَةِ بِقِشْمِيرَ اَلدَّاخِلَةِ وَ أَصْحَابٌ لِي يَقْعُدُونَ عَلَى كَرَاسِيَّ عَنْ يَمِينِ اَلْمَلِكِ أَرْبَعُونَ رَجُلاً كُلُّهُمْ يَقْرَأُ اَلْكُتُبَ اَلْأَرْبَعَةَ اَلتَّوْرَاةَ وَ اَلْإِنْجِيلَ وَ اَلزَّبُورَ وَ صُحُفَ إِبْرَاهِيمَ نَقْضِي بَيْنَ اَلنَّاسِ وَ نُفَقِّهُهُمْ فِي دِينِهِمْ وَ نُفْتِيهِمْ فِي حَلاَلِهِمْ وَ حَرَامِهِمْ يَفْزَعُ اَلنَّاسُ إِلَيْنَا اَلْمَلِكُ فَمَنْ دُونَهُ فَتَجَارَيْنَا ذِكْرَ رَسُولِ اَللَّهِ ص فَقُلْنَا هَذَا اَلنَّبِيُّ اَلْمَذْكُورُ فِي اَلْكُتُبِ قَدْ خَفِيَ عَلَيْنَا أَمْرُهُ وَ يَجِبُ عَلَيْنَا اَلْفَحْصُ عَنْهُ…

ابو سعید غانم هندی گوید: من در یکی از شهرهای هندوستان که بکشمیر داخله معروفست بودم و رفقایی داشتم که کرسی نشین دست راست سلطان بودند، آنها 40 مرد بودند، همگی چهار کتاب معروف: تورات، انجیل، زبور، صحف ابراهیم را مطالعه میکردند، من و آنها میان مردم قضاوت میکردیم و مسایل دینشان را بآنها تعلیم نموده، راجع بحلال و حرامشان فتوی میدادیم و خود سلطان و مردم دیگر، در این امور بما رو می آوردند، روزی نام رسول خدا را مطرح کردیم و گفتیم: این پیغمبری که نامش در کتب است، ما از وضعش اطلاع نداریم، لازمست در این باره جستجو کنیم و دنبالش برویم، همگی رای دادند و توافق کردند که من بیرون روم و در جستجوی این امر باشم، لذا من از کشمیر بیرون آمدم و پول بسیاری همراه داشتم، 12 ماه راه رفتم تا نزدیک کابل رسیدم، مردمی ترک…

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 515
Esc
↑ ↓ جابه‌جاییEnter باز کردن/ یا Ctrl K از هر صفحه