كُنْتُ مُجَاوِراً بِالْمَدِينَةِ مَدِينَةِ اَلرَّسُولِ ص وَ كَانَ أَبُو جَعْفَرٍ ع يَجِي ءُ فِي كُلِّ يَوْمٍ مَعَ اَلزَّوَالِ إِلَى اَلْمَسْجِدِ فَيَنْزِلُ فِي اَلصَّحْنِ وَ يَصِيرُ إِلَى رَسُولِ اَللَّهِ ص وَ يُسَلِّمُ عَلَيْهِ وَ يَرْجِعُ إِلَى بَيْتِ فَاطِمَةَ ع فَيَخْلَعُ نَعْلَيْهِ وَ يَقُومُ فَيُصَلِّي فَوَسْوَسَ إِلَيَّ اَلشَّيْطَانُ فَقَالَ إِذَا نَزَلَ فَاذْهَبْ حَتَّى تَأْخُذَ مِنَ اَلتُّرَابِ اَلَّذِي يَطَأُ عَلَيْهِ فَجَلَسْتُ فِي ذَلِكَ اَلْيَوْمِ أَنْتَظِرُهُ لِأَفْعَلَ هَذَا فَلَمَّا أَنْ كَانَ وَقْتُ اَلزَّوَالِ أَقْبَلَ ع عَلَى حِمَارٍ لَهُ فَلَمْ يَنْزِلْ فِي اَلْمَوْضِعِ…
عبد الله بن رزین گوید: من در مدینه-شهر پیغمبر صلی الله علیه و آله-مجاور بودم و امام جواد علیه السلام هر روز هنگام ظهر بمسجد می آمد و در صحن فرود میشد و بطرف پیغمبر صلی الله علیه و آله میرفت، بآن حضرت سلام میداد و سپس بجانب خانه فاطمه علیها السلام برمیگشت و نعلینش را میکند و بنماز میایستاد، -شیطان بمن وسوسه کرد و گفت: چون فرود آمد، برو و از خاکی که بر آن قدم میگذارد برگیر(در صورتی که امام باین امر راضی نبود و استحباب چنین کاری از هیچ معصومی روایت نشده است)من در آن روز بانتظار نشستم تا این کار را انجام دهم، چون ظهر شد، حضرت بیامد و بر الاغش سوار بود، ولی در محلی که همیشه فرود می آمد پایین نشد، بلکه روی سنگی که در مسجد بود فرود آمد، آنگاه وارد شد و بر پیغمبر صلی الله علیه و آله سلام داد، سپس…
خَرَجَ ع عَلَيَّ فَنَظَرْتُ إِلَى رَأْسِهِ وَ رِجْلَيْهِ لِأَصِفَ قَامَتَهُ لِأَصْحَابِنَا بِمِصْرَ فَبَيْنَا أَنَا كَذَلِكَ حَتَّى قَعَدَ وَ قَالَ يَا عَلِيُّ إِنَّ اَللَّهَ اِحْتَجَّ فِي اَلْإِمَامَةِ بِمِثْلِ مَا اِحْتَجَّ فِي اَلنُّبُوَّةِ فَقَالَ وَ آتَيْناهُ اَلْحُكْمَ صَبِيًّا قَالَ وَ لَمّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ بَلَغَ أَرْبَعِينَ سَنَةً َدْ يَجُوزُ أَنْ يُؤْتَى اَلْحُكْمَ صَبِيّاً وَ يَجُوزُ أَنْ يُعْطَاهَا وَ هُوَ اِبْنُ أَرْبَعِينَ سَنَةً .
علی بن اسباط گوید: امام جواد علیه السلام بطرف من می آمد و من بسر و پای آن حضرت مینگریستم تا اندامش را برای رفقای خود در مصر وصف کنم، من در این فکر بودم که آن حضرت بنشست و فرمود: ای علی همانا خدا در باره امامت حجت آورده، چنان که در باره نبوت حجت آورده و فرموده: «در کودکی باو حکمت داوری دادیم-13 سوره 19-»و باز فرموده: «چون بنیرومندی رسید»«و چهل ساله شد»پس رواست که در کودکی بامام حکمت داوری داده شود چنان که رواست در سن چهل سالگی باو عطا شود(بحدیث 992 رجوع شود).
اِحْتَالَ اَلْمَأْمُونُ عَلَى أَبِي جَعْفَرٍ ع بِكُلِّ حِيلَةٍ فَلَمْ يُمْكِنْهُ فِيهِ شَيْ ءٌ فَلَمَّا اِعْتَلَّ وَ أَرَادَ أَنْ يَبْنِيَ عَلَيْهِ اِبْنَتَهُ دَفَعَ إِلَى مِائَتَيْ وَصِيفَةٍ مِنْ أَجْمَلِ مَا يَكُونُ إِلَى كُلِّ وَاحِدَةٍ مِنْهُنَّ جَاماً فِيهِ جَوْهَرٌ يَسْتَقْبِلْنَ أَبَا جَعْفَرٍ ع إِذَا قَعَدَ فِي مَوْضِعِ اَلْأَخْيَارِ فَلَمْ يَلْتَفِتْ إِلَيْهِنَّ وَ كَانَ رَجُلٌ يُقَالُ لَهُ مُخَارِقٌ صَاحِبُ صَوْتٍ وَ عُودٍ وَ ضَرْبٍ طَوِيلُ اَللِّحْيَةِ فَدَعَاهُ اَلْمَأْمُونُ فَقَالَ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ إِنْ كَانَ فِي شَيْ ءٍ مِنْ أَمْرِ اَلدُّنْيَا فَأَنَا أَكْفِيكَ…
محمد بن ریان گوید: مامون برای امام جواد علیه السلام هر نیرنگی که داشت بکار برد(تا شاید آن حضرت را آلوده و دنیا طلب نشان دهد)ولی او را ممکن نگشت، چون درمانده شد و خواست دخترش را برای زفاف نزد حضرت فرستد، دویست دختر از زیباترین کنیزان را بخواست و بهر یک از آنها جامی که در آن گوهری بود بداد تا چون حضرت بکرسی دامادی نشیند، در پیشش دارند، امام بآنها هم توجهی نفرمود. مردی بود بنام مخارق آوازه خوان و تار زن و ضرب گیر که ریش درازی داشت. مامون او را (برای این کار)دعوت کرد. او گفت: یا امیر المومنین اگر امام جواد مشغول کاری از امور دنیا باشد من ترا در باره او کارگزاری میکنم(چنان که تو خواهی او را بدنیا مشغول میکنم)سپس در برابر امام جواد علیه السلام نشست و عرعر خری کرد که اهل خانه نزدش گرد آمدند و شروع…
دَخَلْتُ عَلَى أَبِي جَعْفَرٍ ع وَ مَعِي ثَلاَثُ رِقَاعٍ غَيْرُ مُعَنْوَنَةٍ وَ اِشْتَبَهَتْ عَلَيَّ فَاغْتَمَمْتُ فَتَنَاوَلَ إِحْدَاهُمَا وَ قَالَ هَذِهِ رُقْعَةُ زِيَادِ بْنِ شَبِيبٍ ثُمَّ تَنَاوَلَ اَلثَّانِيَةَ فَقَالَ هَذِهِ رُقْعَةُ فُلاَنٍ فَبُهِتُّ أَنَا فَنَظَرَ إِلَيَّ فَتَبَسَّمَ قَالَ وَ أَعْطَانِي ثَلاَثَمِائَةِ دِينَارٍ وَ أَمَرَنِي أَنْ أَحْمِلَهَا إِلَى بَعْضِ بَنِي عَمِّهِ وَ قَالَ أَمَا إِنَّهُ سَيَقُولُ لَكَ دُلَّنِي عَلَى حَرِيفٍ يَشْتَرِي لِي بِهَا مَتَاعاً فَدُلَّهُ عَلَيْهِ قَالَ فَأَتَيْتُهُ بِالدَّنَانِيرِ فَقَالَ لِي يَا أَبَا هَاشِمٍ دُلَّنِي عَلَى حَرِيفٍ يَشْتَرِي…
داود بن قاسم جعفری گوید: خدمت امام جواد علیه السلام رسیدم و سه نامه بی آدرس همراه من بود که بر من مشتبه شده بود، و اندوهگین بودم، حضرت یکی از آنها را برداشت و فرمود: این نامه زیاد بن شبیب است، دومی را برداشت و فرمود: این نامه فلانی است، من مات و مبهوت شدم حضرت لبخندی زد. و نیز 300 دینار بمن داد و امر فرمود که آن را نزدیکی از پسر عموهایش برم و فرمود: آگاه باش که او بتو خواهد گفت: مرا به پیشه وری راهنمایی کن تا با این پول از او کالایی بخرم، تو او را راهنمایی کن. داود گوید: من دینارها را نزد او بردم، بمن گفت: ای ابا هاشم مرا به پیشه وری راهنمایی کن تا با این پول از او کالایی بخرم، گفتم: آری میکنم. و نیز ساربانی از من تقاضا کرده بود بآن حضرت بگویم: او را نزد خود بکاری گمارد، من خدمتش رفتم تا در…
دَخَلْتُ عَلَى أَبِي جَعْفَرٍ ع صَبِيحَةَ عُرْسِهِ حَيْثُ بَنَى بِابْنَةِ اَلْمَأْمُونِ وَ كُنْتُ تَنَاوَلْتُ مِنَ اَللَّيْلِ دَوَاءً فَأَوَّلُ مَنْ دَخَلَ عَلَيْهِ فِي صَبِيحَتِهِ أَنَا وَ قَدْ أَصَابَنِي اَلْعَطَشُ وَ كَرِهْتُ أَنْ أَدْعُوَ بِالْمَاءِ فَنَظَرَ أَبُو جَعْفَرٍ ع فِي وَجْهِي وَ قَالَ أَظُنُّكَ عَطْشَانَ فَقُلْتُ أَجَلْ فَقَالَ يَا غُلاَمُ أَوْ جَارِيَةُ اِسْقِنَا مَاءً فَقُلْتُ فِي نَفْسِي اَلسَّاعَةَ يَأْتُونَهُ بِمَاءٍ يَسُمُّونَهُ بِهِ فَاغْتَمَمْتُ لِذَلِكَ فَأَقْبَلَ اَلْغُلاَمُ وَ مَعَهُ اَلْمَاءُ فَتَبَسَّمَ فِي وَجْهِي ثُمَّ قَالَ يَا غُلاَمُ نَاوِلْنِي اَلْمَاءَ…
محمد بن علی هاشمی گوید: بامداد روزی که امام جواد علیه السلام با دختر مامون عروسی کرده بود خدمتش رسیدم، و در آن شب دوایی خورده بودم که تشنگی بمن دست داده بود و من نخستین کسی بودم که خدمتش رسیدم، و نمیخواستم آب طلب کنم، امام بچهره من نگاه کرد و فرمود: بگمانم تشنه یی؟ عرض کردم: آری فرمود: ای غلام(یا فرمود)ای کنیز برای ما آب آشامیدنی بیاور، من با خود گفتم: اکنون آبی مسموم می آورند. از این جهت اندوهگین شدم. غلام آمد و آب آورد، حضرت بچهره من تبسمی نمود و فرمود: ای غلام آب را بمن ده، آن را گرفت و آشامید، سپس بمن داد، من هم آشامیدم، باز تشنه شدم و دوست نداشتم آب بخواهم، باز هم امام مانند بار اول عمل کرد، و چون غلام با جام آب آمد، همان خیال بار اول در دلم افتاد(که شاید آب مسموم باشد)امام جام را گرفت…
اِسْتَأْذَنَ عَلَى أَبِي جَعْفَرٍ ع قَوْمٌ مِنْ أَهْلِ اَلنَّوَاحِي مِنَ اَلشِّيعَةِ فَأَذِنَ لَهُمْ فَدَخَلُوا فَسَأَلُوهُ فِي مَجْلِسٍ وَاحِدٍ عَنْ ثَلاَثِينَ أَلْفَ مَسْأَلَةٍ فَأَجَابَ ع وَ لَهُ عَشْرُ سِنِينَ .
علی بن ابراهیم گوید: پدرم گفت: گروهی از شیعیان از شهرهای دور آمدند و از امام جواد علیه السلام اجازه تشرف گرفتند و خدمتش رسیدند و در یک مجلس 30 هزار مساله از او پرسیدند، حضرت بآنها جواب گفت و در آن زمان ده ساله بود.
أَنَّهُ دَخَلَ عَلَى أَبِي اَلْحَسَنِ اَلرِّضَا ع وَ أَمَرَ لَهُ بِشَيْ ءٍ فَأَخَذَهُ وَ لَمْ يَحْمَدِ اَللَّهَ قَالَ فَقَالَ لَهُ لِمَ لَمْ تَحْمَدِ اَللَّهَ قَالَ ثُمَّ دَخَلْتُ بَعْدُ عَلَى أَبِي جَعْفَرٍ ع وَ أَمَرَ لِي بِشَيْ ءٍ فَقُلْتُ اَلْحَمْدُ لِلَّهِ فَقَالَ لِي تَأَدَّبْتَ .
علی بن حکم گوید: دعبل بن علی(خزاعی شاعر و مداح معروف)خدمت امام رضا علیه السلام رسید حضرت دستور داد باو چیزی(صله و عطایی)دهند، او گرفت ولی حمد خدا نکرد، امام باو فرمود: چرا حمد خدا نکردی؟ دعبل گوید: سپس خدمت امام جواد علیه السلام رسیدم و آن حضرت دستور داد بمن عطایی دهند، من گفتم: الحمد لله حضرت فرمود: اکنون ادب شدی(یعنی از تذکری که پدرم بتو داد).
دَخَلْتُ عَلَى أَبِي اَلْحَسَنِ ع فَقَالَ يَا مُحَمَّدُ حَدَثَ بِآلِ فَرَجٍ حَدَثٌ فَقُلْتُ مَاتَ عُمَرُ فَقَالَ اَلْحَمْدُ لِلَّهِ حَتَّى أَحْصَيْتُ لَهُ أَرْبَعاً وَ عِشْرِينَ مَرَّةً فَقُلْتُ يَا سَيِّدِي لَوْ عَلِمْتُ أَنَّ هَذَا يَسُرُّكَ لَجِئْتُ حَافِياً أَعْدُو إِلَيْكَ قَالَ يَا مُحَمَّدُ أَ وَ لاَ تَدْرِي مَا قَالَ لَعَنَهُ اَللَّهُ لِمُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ أَبِي قَالَ قُلْتُ لاَ قَالَ خَاطَبَهُ فِي شَيْ ءٍ فَقَالَ أَظُنُّكَ سَكْرَانَ فَقَالَ أَبِي اَللَّهُمَّ إِنْ كُنْتَ تَعْلَمُ أَنِّي أَمْسَيْتُ لَكَ صَائِماً فَأَذِقْهُ طَعْمَ اَلْحَرْبِ وَ ذُلَّ اَلْأَسْرِ فَوَ اَللَّهِ إِنْ…
محمد بن سنان گوید: خدمت امام علی النقی علیه السلام رسیدم، فرمود: ای محمد برای آل فرج پیش آمدی شده است؟ گفتم: آری، عمر(بن فرج که والی مدینه بود)وفات کرد، حضرت فرمود، الحمد لله و تا 24 بار شمردم(که این جمله را تکرار کرد)عرضکردم: آقای من؟ اگر میدانستم این خبر شما را مسرور میکند، پا برهنه و دوان خدمت شما می آمدم. فرمود: ای محمد مگر نمیدانی او-که خدایش لعنت کند-بپدرم محمد بن علی چه گفته؟ عرضکردم: نه، فرمود: در باره موضوعی پدرم با او سخن می گفت، او در جواب گفت: بگمانم تو مستی، پدرم فرمود: خدایا اگر تو میدانی که من امروز را برای رضای تو روزه داشتم، مزه غارت شدن و خواری اسارت را باو بچشان، بخدا سوگند که پس از 243 - 3 چند روز پولها و داراییش غارت شد و سپس او را با سیری گرفتند و اینک هم مرده است…
صَلَّيْتُ مَعَ أَبِي جَعْفَرٍ ع فِي مَسْجِدِ اَلْمُسَيَّبِ وَ صَلَّى بِنَا فِي مَوْضِعِ اَلْقِبْلَةِ سَوَاءً وَ ذُكِرَ أَنَّ اَلسِّدْرَةَ اَلَّتِي فِي اَلْمَسْجِدِ كَانَتْ يَابِسَةً لَيْسَ عَلَيْهَا وَرَقٌ فَدَعَا بِمَاءٍ وَ تَهَيَّأَ تَحْتَ اَلسِّدْرَةِ فَعَاشَتِ اَلسِّدْرَةُ وَ أَوْرَقَتْ وَ حَمَلَتْ مِنْ عَامِهَا .
ابو هاشم جعفری گوید: در مسجد مسیب همراه امام جواد علیه السلام نماز گزاردم. آن حضرت در جای قبله مستقیم(بدون انحراف و تمایل یا در وسط صف)برای ما نماز گزارد(یعنی برای ما امامت فرمود)و راوی یاد آور شد که در آن مسجد درخت سدری بود خشک و بی برگ، حضرت آب طلبید و زیر درخت وضو گرفت، سپس آن درخت در همان سال زنده شد و برگ و میوه داد.
مَضَى أَبُو اَلْحَسَنِ اَلرِّضَا ع وَ لِيَ عَلَيْهِ أَرْبَعَةُ آلاَفِ دِرْهَمٍ فَقُلْتُ فِي نَفْسِي ذَهَبَ مَالِي فَأَرْسَلَ إِلَيَّ أَبُو جَعْفَرٍ ع إِذَا كَانَ غَداً فَأْتِنِي وَ لْيَكُنْ مَعَكَ مِيزَانٌ وَ أَوْزَانٌ فَدَخَلْتُ عَلَى أَبِي جَعْفَرٍ ع فَقَالَ لِي مَضَى أَبُو اَلْحَسَنِ وَ لَكَ عَلَيْهِ أَرْبَعَةُ آلاَفِ دِرْهَمٍ فَقُلْتُ نَعَمْ فَرَفَعَ اَلْمُصَلَّى اَلَّذِي كَانَ تَحْتَهُ فَإِذَا تَحْتَهُ دَنَانِيرُ فَدَفَعَهَا إِلَيَّ .
مطرفی گوید: امام رضا علیه السلام درگذشت و 4 هزار درهم بمن بدهی داشت، با خود گفتم: پولم از بین رفت، سپس امام جواد علیه السلام برایم پیغام داد که فردا نزد من بیا و سنگ و ترازو با خود بیاور من خدمتش رفتم، فرمود: ابو الحسن درگذشت و تو از او 4 هزار درهم طلبداری؟ گفتم: آری، جانمازی که زیر پایش بود بلند کرد، زیرش دینار بسیاری بود آنها را بمن داد(تا با ترازو وزن کنم و برابر 4 هزار درهم خود برگیرم).
قَدِمْتُ عَلَى أَبِي اَلْحَسَنِ ع اَلْمَدِينَةَ فَقَالَ لِي مَا خَبَرُ اَلْوَاثِقِ عِنْدَكَ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ خَلَّفْتُهُ فِي عَافِيَةٍ أَنَا مِنْ أَقْرَبِ اَلنَّاسِ عَهْداً بِهِ عَهْدِي بِهِ مُنْذُ عَشَرَةِ أَيَّامٍ قَالَ فَقَالَ لِي إِنَّ أَهْلَ اَلْمَدِينَةِ يَقُولُونَ إِنَّهُ مَاتَ فَلَمَّا أَنْ قَالَ لِيَ اَلنَّاسَ عَلِمْتُ أَنَّهُ هُوَ ثُمَّ قَالَ لِي مَا فَعَلَ جَعْفَرٌ قُلْتُ تَرَكْتُهُ أَسْوَأَ اَلنَّاسِ حَالاً فِي اَلسِّجْنِ قَالَ فَقَالَ أَمَا إِنَّهُ صَاحِبُ اَلْأَمْرِ مَا فَعَلَ اِبْنُ اَلزَّيَّاتِ قُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ اَلنَّاسُ مَعَهُ وَ اَلْأَمْرُ أَمْرُهُ قَالَ فَقَالَ…
خیران اسباطی گوید: در مدینه خدمت حضرت ابو الحسن(امام دهم)علیه السلام رسیدم، بمن فرمود: از واثق چه خبر داری؟ عرضکردم: قربانت، وقتی از او جدا شدم با عافیت بود، من از همه مردم دیدارم باو نزدیکتر است، زیرا ده روز پیش او را دیده ام(و کسی در مدینه نیست که او را بعد از من دیده باشد)فرمود: اهل مدینه میگویند: او مرده است، چون بمن فرمود: مردم میگویند(و شخص معینی را نام نبرد)دانستم مطلب همانست(واثق مرده است و حضرت بعلم غیب دانسته و توریه میفرماید)سپس فرمود: جعفر(متوکل عباسی)چه کرد؟ عرضکردم: از او جدا شدم در حالی که در زندان بود و حالش از همه مردم بدتر بود، فرمود: او فرمانروا شد. ابن زیات(وزیر واثق)چه کرد؟ عرضکردم: قربانت، مردم با او بودند و فرمان فرمان او بود، فرمود: این پیشرفت برایش نامبارک بود، پس…
دَخَلْتُ عَلَى أَبِي اَلْحَسَنِ ع فَقُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ فِي كُلِّ اَلْأُمُورِ أَرَادُوا إِطْفَاءَ نُورِكَ وَ اَلتَّقْصِيرَ بِكَ حَتَّى أَنْزَلُوكَ هَذَا اَلْخَانَ اَلْأَشْنَعَ خَانَ اَلصَّعَالِيكِ فَقَالَ هَاهُنَا أَنْتَ يَا اِبْنَ سَعِيدٍ ثُمَّ أَوْمَأَ بِيَدِهِ وَ قَالَ اُنْظُرْ فَنَظَرْتُ فَإِذَا أَنَا بِرَوْضَاتٍ آنِقَاتٍ وَ رَوْضَاتٍ بَاسِرَاتٍ فِيهِنَّ خَيْرَاتٌ عَطِرَاتٌ وَ وِلْدَانٌ كَأَنَّهُنَّ اَللُّؤْلُؤُ اَلْمَكْنُونُ وَ أَطْيَارٌ وَ ظِبَاءٌ وَ أَنْهَارٌ تَفُورُ فَحَارَ بَصَرِي وَ حَسَرَتْ عَيْنِي فَقَالَ حَيْثُ كُنَّا فَهَذَا لَنَا عَتِيدٌ لَسْنَا فِي خَانِ اَلصَّعَالِيكِ…
صالح بن سعید گوید: خدمت امام هادی علیه السلام رسیدم و عرضکردم: قربانت، در هر امری در صدد خاموش کردن نور شما و کوتاهی در حق شما بودند، تا آنجا که شما را در این سرای زشت و بدنامی که سرای گدایان نامند منزل دادند، فرمود: پسر سعید؟ تو هم چنین فکر میکنی؟ سپس با دستش اشاره کرد و فرمود: بنگر، من نگاه کردم، بوستانهایی دیدم سرور بخش و بوستانهایی با میوه های تازه رس، که در آنها دخترانی نیکو و خوشبوی بود مانند مروارید در صدف و پسر بچه گان و مرغان و آهوان و نهرهای جوشان که چشمم خیره شد و دیده ام از کار افتاد، آنگاه فرمود: ما هر کجا باشیم اینها برای ما مهیاست، ما در سرای گدایان نیستیم.