نَاظَرْتُ رَجُلاً مِنَ اَلثَّنَوِيَّةِ بِالْأَهْوَازِ ثُمَّ قَدِمْتُ سُرَّ مَنْ رَأَى وَ قَدْ عَلِقَ بِقَلْبِي شَيْ ءٌ مِنْ مَقَالَتِهِ فَإِنِّي لَجَالِسٌ عَلَى بَابِ أَحْمَدَ بْنِ اَلْخَضِيبِ إِذْ أَقْبَلَ أَبُو مُحَمَّدٍ ع مِنْ دَارِ اَلْعَامَّةِ يَؤُمُّ اَلْمَوْكِبَ فَنَظَرَ إِلَيَّ وَ أَشَارَ بِسَبَّاحَتِهِ أَحَدٌ أَحَدٌ فَرْدٌ فَسَقَطْتُ مَغْشِيّاً عَلَيَّ .
محمد بن ربیع شایی گوید: با مردی از ثنویه(قایلین بدو خدا)در اهواز مباحثه کردم، سپس به سامره رفتم و بعضی از سخنان او بدلم چسبیده بود، روز بار عام خلیفه بود. من در خانه احمد بن خضیب نشسته بودم که حضرت ابو محمد علیه السلام از اتاق عمومی وارد شد، بمن نگریست و با انگشت سبابه اش اشاره فرمود: «یکتاست، یکتاست، فرد است»من بیهوش شدم و افتادم.
كَتَبْتُ إِلَى أَبِي مُحَمَّدٍ ع أَسْأَلُهُ كَيْفَ يَعْبُدُ اَلْعَبْدُ رَبَّهُ وَ هُوَ لاَ يَرَاهُ فَوَقَّعَ ع يَا أَبَا يُوسُفَ جَلَّ سَيِّدِي وَ مَوْلاَيَ وَ اَلْمُنْعِمُ عَلَيَّ وَ عَلَى آبَائِي أَنْ يُرَى قَالَ وَ سَأَلْتُهُ هَلْ رَأَى رَسُولُ اَللَّهِ ص رَبَّهُ فَوَقَّعَ ع إِنَّ اَللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى أَرَى رَسُولَهُ بِقَلْبِهِ مِنْ نُورِ عَظَمَتِهِ مَا أَحَبَّ .
یعقوب بن اسحاق گوید: بامام حسن عسکری(ع)نوشتم که: چگونه بنده پروردگارش را پرستد در صورتی که او را نبیند، آن حضرت نوشت: ای ابا یوسف: آقا و مولا و ولینعمت من و پدرانم بزرگتر از آنست که دیده شود. گوید از آن حضرت سوال کردم آیا پیغمبر(ص)پروردگارش را دیده است، در جواب نوشت خدای تبارک و تعالی از نور عظمتش بقلب پیغمبرش آنچه دوست داشت ارایه فرمود.
قَلْبُ اَلْأَحْمَقِ فِي فَمِهِ وَ فَمُ اَلْحَكِيمِ فِي قَلْبِهِ.
دل بی خرد در دهان است و دهان خردمند در دلش.