لَمَّا أَنْ وَجَّهَ صَاحِبُ اَلْحَبَشَةِ بِالْخَيْلِ وَ مَعَهُمُ اَلْفِيلُ لِيَهْدِمَ اَلْبَيْتَ مَرُّوا بِإِبِلٍ لِعَبْدِ اَلْمُطَّلِبِ فَسَاقُوهَا فَبَلَغَ ذَلِكَ عَبْدَ اَلْمُطَّلِبِ فَأَتَى صَاحِبَ اَلْحَبَشَةِ فَدَخَلَ اَلْآذِنُ فَقَالَ هَذَا عَبْدُ اَلْمُطَّلِبِ بْنُ هَاشِمٍ قَالَ وَ مَا يَشَاءُ قَالَ اَلتَّرْجُمَانُ جَاءَ فِي إِبِلٍ لَهُ سَاقُوهَا يَسْأَلُكَ رَدَّهَا فَقَالَ مَلِكُ اَلْحَبَشَةِ لِأَصْحَابِهِ هَذَا رَئِيسُ قَوْمٍ وَ زَعِيمُهُمْ جِئْتُ إِلَى بَيْتِهِ اَلَّذِي يَعْبُدُهُ لِأَهْدِمَهُ وَ هُوَ يَسْأَلُنِي إِطْلاَقَ إِبِلِهِ أَمَا لَوْ سَأَلَنِيَ اَلْإِمْسَاكَ عَنْ هَدْمِهِ…
امام صادق علیه السلام فرمود: چون امیر حبشه لشکر خود را همراه پیلان بسوی مکه فرستاد تا خانه کعبه را خراب کند، بشتران عبد المطلب برخوردند و آنها را پیش راندند، این خبر بعبد المطلب رسید. او نزد امیر حبشه آمد. دربان امیر در آمد و گفت: این عبد المطلب بن هاشم است، گفت: چه میخواهد؟ مترجم گفت: آمده است و تقاضا دارد که شترانی را که لشکر تو برده اند باو برگردانی، پادشاه حبشه باصحابش گفت: -این مرد رییس و پیشوای قومی است که من برای خراب کردن خانه ای که عبادتش میکنند آمده ام، و او رها کردن شترانش را از من میخواهد، اگر او دست بازداشتن از خراب کردن کعبه را از من میخواست. میپذیرفتم، شترانش را باو برگردانید، عبد المطلب بمترجمش گفت: سلطان بتو چه گفت؟ مترجم باو گزارش داد، عبد المطلب گفت: من صاحب شتر هستم و…
كَانَ عَبْدُ اَلْمُطَّلِبِ يُفْرَشُ لَهُ بِفِنَاءِ اَلْكَعْبَةِ لاَ يُفْرَشُ لِأَحَدٍ غَيْرِهِ وَ كَانَ لَهُ وُلْدٌ يَقُومُونَ عَلَى رَأْسِهِ فَيَمْنَعُونَ مَنْ دَنَا مِنْهُ فَجَاءَ رَسُولُ اَللَّهِ ص وَ هُوَ طِفْلٌ يَدْرِجُ حَتَّى جَلَسَ عَلَى فَخِذَيْهِ فَأَهْوَى بَعْضُهُمْ إِلَيْهِ لِيُنَحِّيَهُ عَنْهُ فَقَالَ لَهُ عَبْدُ اَلْمُطَّلِبِ دَعِ اِبْنِي فَإِنَّ اَلْمَلَكَ قَدْ أَتَاهُ .
امام صادق علیه السلام فرمود: در آستانه کعبه برای عبد المطلب فرشی میگستردند که مخصوص او بود و برای دیگری در آنجا فرش گسترده نمیشد، و او فرزندانی داشت که بالای سرش میایستادند و از کسانی که نزدیکش میرفتند جلوگیری میکردند. رسول خدا صلی الله علیه و آله که کودکی بود تازه براه افتاده بیامد و روی زانوی عبد المطلب نشست، یکی از آنها خم شد تا رسول خدا را از او دور کند، عبد المطلب گفت از پسرم دست بدار، زیرا فرشته نزد او آمده او را آورده، یا سلطنت باو رسد .
لَمَّا وُلِدَ اَلنَّبِيُّ ص مَكَثَ أَيَّاماً لَيْسَ لَهُ لَبَنٌ فَأَلْقَاهُ أَبُو طَالِبٍ عَلَى ثَدْيِ نَفْسِهِ فَأَنْزَلَ اَللَّهُ فِيهِ لَبَناً فَرَضَعَ مِنْهُ أَيَّاماً حَتَّى وَقَعَ أَبُو طَالِبٍ عَلَى حَلِيمَةَ اَلسَّعْدِيَّةِ فَدَفَعَهُ إِلَيْهَا .
و فرمود: چون پیغمبر صلی الله علیه و آله متولد شد، چند روز بی شیر بود(گویا مادرش بیمار بوده یا شیر نداشته است)ابو طالب آن حضرت را بسینه خود افکند، خدا در سینه او شیر جاری ساخت و تا چند روز پیغمبر از آن شیر میخورد، تا آنگاه که ابو طالب حلیمه سعدیه را پیدا کرد و پیغمبر را باو داد.
إِنَّ مَثَلَ أَبِي طَالِبٍ مَثَلُ أَصْحَابِ اَلْكَهْفِ أَسَرُّوا اَلْإِيمَانَ وَ أَظْهَرُوا اَلشِّرْكَ فَآتَاهُمُ اَللَّهُ أَجْرَهُمْ مَرَّتَيْنِ .
و فرمود: حکایت ابو طالب حکایت اصحاب کهف است که ایمان را نهان کردند و شرک را اظهار داشتند، پس خدا پاداششان را دو بار بآنها داد. (یک بار بجهت ایمان آوردن و یک بار بجهت تقیه کردن).
قِيلَ لَهُ إِنَّهُمْ يَزْعُمُونَ أَنَّ أَبَا طَالِبٍ كَانَ كَافِراً فَقَالَ كَذَبُوا كَيْفَ يَكُونُ كَافِراً وَ هُوَ يَقُولُ أَ لَمْ تَعْلَمُوا أَنَّا وَجَدْنَا مُحَمَّداً نَبِيّاً كَمُوسَى خُطَّ فِي أَوَّلِ اَلْكُتُبِ وَ فِي حَدِيثٍ آخَرَ كَيْفَ يَكُونُ أَبُو طَالِبٍ كَافِراً وَ هُوَ يَقُولُ لَقَدْ عَلِمُوا أَنَّ اِبْنَنَا لاَ مُكَذَّبٌ لَدَيْنَا وَ لاَ يَعْبَأُ بِقِيلِ اَلْأَبَاطِلِ وَ أَبْيَضَ يُسْتَسْقَى اَلْغَمَامُ بِوَجْهِهِ ثِمَالُ اَلْيَتَامَى عِصْمَةٌ لِلْأَرَامِلِ .
اسحاق بن جعفر از پدرش(امام صادق)علیه السلام نقل کند که بآن حضرت عرض شد: آنها(اهل سنت)گمان کنند که ابو طالب کافر بوده است، فرمود: دروغ گویند، چگونه او کافر است که میگوید: مگر نمیدانند که ما محمد را مانند موسی پیغمبری یافته ایم که در کتابهای نخست و سلف نامش نوشته است؟ و در حدیث دیگر فرمود: چگونه می شود که ابو طالب کافر باشد؟ در صورتی که خود او میگوید: مردم دانسته اند که ما فرزند خود را بدروغ نسبت ندهیم و بسخن یاوه سرایان اعتنا نمیشود. او رو سفید و آبرومندی است که باحترام آبروی او طلب باران می شود. او فریادرس یتیمان و پناه بیوه زنانست:
بَيْنَا اَلنَّبِيُّ ص فِي اَلْمَسْجِدِ اَلْحَرَامِ وَ عَلَيْهِ ثِيَابٌ لَهُ جُدُدٌ فَأَلْقَى اَلْمُشْرِكُونَ عَلَيْهِ سَلَى نَاقَةٍ فَمَلَئُوا ثِيَابَهُ بِهَا فَدَخَلَهُ مِنْ ذَلِكَ مَا شَاءَ اَللَّهُ فَذَهَبَ إِلَى أَبِي طَالِبٍ فَقَالَ لَهُ يَا عَمِّ كَيْفَ تَرَى حَسَبِي فِيكُمْ فَقَالَ لَهُ وَ مَا ذَاكَ يَا اِبْنَ أَخِي فَأَخْبَرَهُ اَلْخَبَرَ فَدَعَا أَبُو طَالِبٍ حَمْزَةَ وَ أَخَذَ اَلسَّيْفَ وَ قَالَ لِحَمْزَةَ خُذِ اَلسَّلَى ثُمَّ تَوَجَّهَ إِلَى اَلْقَوْمِ وَ اَلنَّبِيُّ مَعَهُ فَأَتَى قُرَيْشاً وَ هُمْ حَوْلَ اَلْكَعْبَةِ فَلَمَّا رَأَوْهُ عَرَفُوا اَلشَّرَّ فِي وَجْهِهِ ثُمَّ قَالَ…
امام صادق علیه السلام فرمود: در آن میان که پیغمبر صلی الله علیه و آله در مسجد الحرام بود و لباسهای نو در برداشت، مشرکین شکمبه شتری را بر او افکندند و لباسهایش را آلوده کردند، پیغمبر از این عمل بقدری ناراحت شد که خدا داند، آنگاه نزد ابو طالب آمد و گفت: ای عمو حسب مرا در میان خود چگونه میبینی؟ او گفت: مگر چه شده ای برادر زاده؟ حضرت گزارش داد، ابو طالب حمزه را طلبید و 235 - 3 خودش هم شمشیر برگرفت و بحمزه گفت: شکمبه را بردار، سپس همراه پیغمبر بسوی آن قوم رفت تا نزد قریش رسید، آنها گرد کعبه بودند، چون او را دیدند آثار خشم و بدی را در چهره اش خواندند، آنگاه بحمزه گفت: شکمبه را بر سبیل همه بمال، او چنین کرد، تا بنفر آخرشان هم مالید، سپس ابو طالب متوجه پیغمبر صلی الله علیه و آله شد و گفت: برادر…
لَمَّا تُوُفِّيَ أَبُو طَالِبٍ نَزَلَ جَبْرَئِيلُ عَلَى رَسُولِ اَللَّهِ ص فَقَالَ يَا مُحَمَّدُ اُخْرُجْ مِنْ مَكَّةَ فَلَيْسَ لَكَ فِيهَا نَاصِرٌ وَ ثَارَتْ قُرَيْشٌ بِالنَّبِيِّ ص فَخَرَجَ هَارِباً حَتَّى جَاءَ إِلَى جَبَلٍ بِمَكَّةَ يُقَالُ لَهُ اَلْحَجُونُ فَصَارَ إِلَيْهِ .
و فرمود: چون ابو طالب وفات یافت، جبرییل بر پیغمبر صلی الله علیه و آله نازل شد و عرض کرد: ای محمد از مکه بیرون رو، زیرا در اینجا یاوری نداری و قریش هم بر پیغمبر هجوم آوردند. حضرت از آنجا فرار کرد تا بیکی از کوههای مکه که حجونش میگفتند رسید و در آنجا شد، (گویا مقصود همان کوهی است که غار مشهور در آن بوده و هجرت در این زمان واقع شد).
إِنَّ أَبَا طَالِبٍ أَسْلَمَ بِحِسَابِ اَلْجُمَّلِ قَالَ بِكُلِّ لِسَانٍ .
و فرمود: همانا ابو طالب بحساب جمل اسلام آورد، یعنی بهر زبان.
أَسْلَمَ أَبُو طَالِبٍ بِحِسَابِ اَلْجُمَّلِ وَ عَقَدَ بِيَدِهِ ثَلاَثاً وَ سِتِّينَ.
و فرمود: ابو طالب بحساب جمل اسلام آورد و با دستش عدد شصت و سه را متشکل کرد.
رَأَيْتُ أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ ع يَوْمَ اِفْتَتَحَ اَلْبَصْرَةَ وَ رَكِبَ بَغْلَةَ رَسُولِ اَللَّهِ ص ثُمَّ قَالَ أَيُّهَا اَلنَّاسُ أَ لاَ أُخْبِرُكُمْ بِخَيْرِ اَلْخَلْقِ يَوْمَ يَجْمَعُهُمُ اَللَّهُ فَقَامَ إِلَيْهِ أَبُو أَيُّوبَ اَلْأَنْصَارِيُّ فَقَالَ بَلَى يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ حَدِّثْنَا فَإِنَّكَ كُنْتَ تَشْهَدُ وَ نَغِيبُ فَقَالَ إِنَّ خَيْرَ اَلْخَلْقِ يَوْمَ يَجْمَعُهُمُ اَللَّهُ سَبْعَةٌ مِنْ وُلْدِ عَبْدِ اَلْمُطَّلِبِ لاَ يُنْكِرُ فَضْلَهُمْ إِلاَّ كَافِرٌ وَ لاَ يَجْحَدُ بِهِ إِلاَّ جَاحِدٌ فَقَامَ عَمَّارُ بْنُ يَاسِرٍ رَحِمَهُ اَللَّهُ فَقَالَ يَا أَمِيرَ…
اصبغ بن نباته حنظلی گوید: امیر المومنین علیه السلام را دیدم روزی که بصره را فتح کرد و بر استر رسول خدا صلی الله علیه و آله سوار بود. سپس فرمود: ای مردم بشما خبر ندهم که بهترین مخلوق در روزی که خدا آنها را گرد آورد(روز قیامت)کیست؟ ابو ایوب انصاری برخاست و عرضکرد: چرا ای امیر المومنین بما خبر ده، زیرا(نزد پیغمبر و هنگام نزول وحی و دانستن حقایق و واقعیات)تو حاضر بوده ای و ما غایب. فرمود: همانا بهترین مخلوق در روزی که خدا گردشان آورد، هفت تن از فرزندان عبد المطلبند که جز کافر و جاحد منکر فضیلت ایشان نباشد. عمار بن یاسر-رحمه الله-برخاست و عرضکرد: یا امیر المومنین نام آنها را بما بگو تا بشناسیمشان، فرمود: بهترین مخلوق روزی که خدا گردشان آورد، پیغمبرانند و بهترین پیغمبران محمد صلی الله علیه و آله…
قُلْتُ لَهُ كَيْفَ كَانَتِ اَلصَّلاَةُ عَلَى اَلنَّبِيِّ ص قَالَ لَمَّا غَسَّلَهُ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ ع وَ كَفَّنَهُ سَجَّاهُ ثُمَّ أَدْخَلَ عَلَيْهِ عَشَرَةً فَدَارُوا حَوْلَهُ ثُمَّ وَقَفَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ ع فِي وَسَطِهِمْ فَقَالَ إِنَّ اَللّهَ وَ مَلائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى اَلنَّبِيِّ يا أَيُّهَا اَلَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَ سَلِّمُوا تَسْلِيماً َيَقُولُ اَلْقَوْمُ كَمَا يَقُولُ حَتَّى صَلَّى عَلَيْهِ أَهْلُ اَلْمَدِينَةِ وَ أَهْلُ اَلْعَوَالِي .
ابو مریم انصاری گوید: بامام باقر علیه السلام عرضکردم: چگونه بر جنازه پیغمبر صلی الله علیه و آله نماز خوانده شد؟ فرمود: چون امیر المومنین علیه السلام غسلش داد و کفنش نمود و روپوشی بر او کشید، بده نفر اجازه ورود داد تا گردش حلقه زدند. امیر المومنین علیه السلام در میان آنها ایستاد و فرمود: «همانا خدا و فرشتگانش بر پیغمبر درود میفرستند، ای کسانی که ایمان آورده اید بر او درود فرستید و سلام کنید، سلام تمام-56 سوره 33-»پس مردم هم چنان که حضرت میفرمود، میگفتند تا آنکه تمام اهل مدینه و اهل عوالی(آبادیهای نزدیک مدینه، در روی تپه ها)بر آن حضرت نماز گزاردند.
قَالَ اَلنَّبِيُّ ص لِعَلِيٍّ ع يَا عَلِيُّ اِدْفِنِّي فِي هَذَا اَلْمَكَانِ وَ اِرْفَعْ قَبْرِي مِنَ اَلْأَرْضِ أَرْبَعَ أَصَابِعَ وَ رُشَّ عَلَيْهِ مِنَ اَلْمَاءِ.
امام باقر علیه السلام فرمود: پیغمبر صلی الله علیه و آله بعلی علیه السلام فرمود: یا علی مرا در اینجا دفن کن و قبرم را چهار انگشت از زمین بلند کن و بر آن آب بپاش.