كَتَبَ مُحَمَّدُ بْنُ حُجْرٍ إِلَى أَبِي مُحَمَّدٍ ع يَشْكُو عَبْدَ اَلْعَزِيزِ بْنَ دُلَفَ وَ يَزِيدَ بْنَ عَبْدِ اَللَّهِ فَكَتَبَ إِلَيْهِ أَمَّا عَبْدُ اَلْعَزِيزِ فَقَدْ كُفِيتَهُ وَ أَمَّا يَزِيدُ فَإِنَّ لَكَ وَ لَهُ مَقَاماً بَيْنَ يَدَيِ اَللَّهِ فَمَاتَ عَبْدُ اَلْعَزِيزِ وَ قَتَلَ يَزِيدُ مُحَمَّدَ بْنَ حُجْرٍ .
محمد بن حجر بحضرت ابی محمد علیه السلام نامه نوشت و از عبد العزیز بن دلف و یزید بن عبد الله شکایت کرد، امام در پاسخش نوشت: اما شر عبد العزیز از تو برکنار شد و اما یزید، ترا با او نزد خدا مقامی است(برای دادخواهی)سپس عبد العزیز بمرد و یزید محمد بن حجر را بکشت.
سُلِّمَ أَبُو مُحَمَّدٍ ع إِلَى نِحْرِيرٍ فَكَانَ يُضَيِّقُ عَلَيْهِ وَ يُؤْذِيهِ قَالَ فَقَالَتْ لَهُ اِمْرَأَتُهُ وَيْلَكَ اِتَّقِ اَللَّهَ لاَ تَدْرِي مَنْ فِي مَنْزِلِكَ وَ عَرَّفَتْهُ صَلاَحَهُ وَ قَالَتْ إِنِّي أَخَافُ عَلَيْكَ مِنْهُ فَقَالَ لَأَرْمِيَنَّهُ بَيْنَ اَلسِّبَاعِ ثُمَّ فَعَلَ ذَلِكَ بِهِ فَرُئِيَ ع قَائِماً يُصَلِّي وَ هِيَ حَوْلَهُ .
حضرت ابو محمد علیه السلام را به نحریر(که گویا مستخدم باغ وحش بوده)سپردند(تا نزد او زندانی باشد)او بر حضرت سخت میگرفت و اذیتش میکرد، زنش باو گفت: وای بر تو، از خدا بترس، نمیدانی چه شخصی در منزل تو است؟ و شایستگی حضرت را برای او بیان کرد و گفت: من در باره او بر تو نگرانم، مرد گفت: او را میان درندگان میاندازم و همین کار را هم کرد. امام علیه السلام را دیدند بنماز ایستاده و درندگان گرد او هستند.
دَخَلْتُ عَلَى أَبِي مُحَمَّدٍ ع فَسَأَلْتُهُ أَنْ يَكْتُبَ لِأَنْظُرَ إِلَى خَطِّهِ فَأَعْرِفَهُ إِذَا وَرَدَ فَقَالَ نَعَمْ ثُمَّ قَالَ يَا أَحْمَدُ إِنَّ اَلْخَطَّ سَيَخْتَلِفُ عَلَيْكَ مِنْ بَيْنِ اَلْقَلَمِ اَلْغَلِيظِ إِلَى اَلْقَلَمِ اَلدَّقِيقِ فَلاَ تَشُكَّنَّ ثُمَّ دَعَا بِالدَّوَاةِ فَكَتَبَ وَ جَعَلَ يَسْتَمِدُّ إِلَى مَجْرَى اَلدَّوَاةِ فَقُلْتُ فِي نَفْسِي وَ هُوَ يَكْتُبُ أَسْتَوْهِبُهُ اَلْقَلَمَ اَلَّذِي كَتَبَ بِهِ فَلَمَّا فَرَغَ مِنَ اَلْكِتَابَةِ أَقْبَلَ يُحَدِّثُنِي وَ هُوَ يَمْسَحُ اَلْقَلَمَ بِمِنْدِيلِ اَلدَّوَاةِ سَاعَةً ثُمَّ قَالَ هَاكَ يَا أَحْمَدُ فَنَاوَلَنِيهِ…
احمد بن اسحاق گوید: خدمت حضرت ابی محمد علیه السلام رسیدم و درخواست کردم چیزی بنویسد که من خطش را به بینم تا هر وقت دیدم بشناسم، فرمود: بسیار خوب، سپس فرمود: ای احمد خط با قلم درشت و ریز در نظرت مختلف مینماید، مبادا بشک افتی(اسلوب خط را ببین نه ریز و درشتیش را)آنگاه دوات طلبید و خط نوشت و مرکب را از ته دوات بسرش میکشید، وقتی مینوشت با خود گفتم: تقاضا میکنم قلمی را که با آن مینویسد، بمن ببخشد، چون از نوشتن فارغ شد، با من حرف میزد و تا مدتی قلم را با دستمالش پاک میکرد، سپس فرمود: بگیر، ای احمد و قلم را بمن داد. گفتم: قربانت گردم، مطلبی در دل دارم که بخاطر آن اندوهگینم، میخواستم آن را از پدر شما بپرسم، پیش آمد نکرد، فرمود: ای احمد چیست آن؟ عرضکردم: آقای من از پدران شما برای ما روایت کرده اند که…