حدیث امام باقر (ع) درباره میلاد امام باقر

میلاد امام باقر
شماره ۲۳۴۵ امام باقر (ع)

قال الإمام باقر عليه السلام:

لَمَّا حُمِلَ أَبُو جَعْفَرٍ ع إِلَى اَلشَّامِ إِلَى هِشَامِ بْنِ عَبْدِ اَلْمَلِكِ وَ صَارَ بِبَابِهِ قَالَ لِأَصْحَابِهِ وَ مَنْ كَانَ بِحَضْرَتِهِ مِنْ بَنِي أُمَيَّةَ إِذَا رَأَيْتُمُونِي قَدْ وَبَّخْتُ مُحَمَّدَ بْنَ عَلِيٍّ ثُمَّ رَأَيْتُمُونِي قَدْ سَكَتُّ فَلْيُقْبِلْ عَلَيْهِ كُلُّ رَجُلٍ مِنْكُمْ فَلْيُوَبِّخْهُ ثُمَّ أَمَرَ أَنْ يُؤْذَنَ لَهُ فَلَمَّا دَخَلَ عَلَيْهِ أَبُو جَعْفَرٍ ع قَالَ بِيَدِهِ اَلسَّلاَمُ عَلَيْكُمْ فَعَمَّهُمْ جَمِيعاً بِالسَّلاَمِ ثُمَّ جَلَسَ فَازْدَادَ هِشَامٌ عَلَيْهِ حَنَقاً بِتَرْكِهِ اَلسَّلاَمَ عَلَيْهِ بِالْخِلاَفَةِ وَ جُلُوسِهِ بِغَيْرِ إِذْنٍ فَأَقْبَلَ يُوَبِّخُهُ وَ يَقُولُ فِيمَا يَقُولُ لَهُ يَا مُحَمَّدَ بْنَ عَلِيٍّ لاَ يَزَالُ اَلرَّجُلُ مِنْكُمْ قَدْ شَقَّ عَصَا اَلْمُسْلِمِينَ وَ دَعَا إِلَى نَفْسِهِ وَ زَعَمَ أَنَّهُ اَلْإِمَامُ سَفَهاً وَ قِلَّةَ عِلْمٍ وَ وَبَّخَهُ بِمَا أَرَادَ أَنْ يُوَبِّخَهُ فَلَمَّا سَكَتَ أَقْبَلَ عَلَيْهِ اَلْقَوْمُ رَجُلٌ بَعْدَ رَجُلٍ يُوَبِّخُهُ حَتَّى اِنْقَضَى آخِرُهُمْ فَلَمَّا سَكَتَ اَلْقَوْمُ نَهَضَ ع قَائِماً ثُمَّ قَالَ أَيُّهَا اَلنَّاسُ أَيْنَ تَذْهَبُونَ وَ أَيْنَ يُرَادُ بِكُمْ بِنَا هَدَى اَللَّهُ أَوَّلَكُمْ وَ بِنَا يَخْتِمُ آخِرَكُمْ فَإِنْ يَكُنْ لَكُمْ مُلْكٌ مُعَجَّلٌ فَإِنَّ لَنَا مُلْكاً مُؤَجَّلاً وَ لَيْسَ بَعْدَ مُلْكِنَا مُلْكٌ لِأَنَّا أَهْلُ اَلْعَاقِبَةِ يَقُولُ اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ اَلْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ فَأَمَرَ بِهِ إِلَى اَلْحَبْسِ فَلَمَّا صَارَ إِلَى اَلْحَبْسِ تَكَلَّمَ فَلَمْ يَبْقَ فِي اَلْحَبْسِ رَجُلٌ إِلاَّ تَرَشَّفَهُ وَ حَنَّ إِلَيْهِ فَجَاءَ صَاحِبُ اَلْحَبْسِ إِلَى هِشَامٍ فَقَالَ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ إِنِّي خَائِفٌ عَلَيْكَ مِنْ أَهْلِ اَلشَّامِ أَنْ يَحُولُوا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ مَجْلِسِكَ هَذَا ثُمَّ أَخْبَرَهُ بِخَبَرِهِ فَأَمَرَ بِهِ فَحُمِلَ عَلَى اَلْبَرِيدِ هُوَ وَ أَصْحَابُهُ لِيُرَدُّوا إِلَى اَلْمَدِينَةِ وَ أَمَرَ أَنْ لاَ يُخْرَجَ لَهُمُ اَلْأَسْوَاقُ وَ حَالَ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ اَلطَّعَامِ وَ اَلشَّرَابِ فَسَارُوا ثَلاَثاً لاَ يَجِدُونَ طَعَاماً وَ لاَ شَرَاباً حَتَّى اِنْتَهَوْا إِلَى مَدْيَنَ فَأُغْلِقَ بَابُ اَلْمَدِينَةِ دُونَهُمْ فَشَكَا أَصْحَابُهُ اَلْجُوعَ وَ اَلْعَطَشَ قَالَ فَصَعِدَ جَبَلاً لِيُشْرِفَ عَلَيْهِمْ فَقَالَ بِأَعْلَى صَوْتِهِ يَا أَهْلَ اَلْمَدِينَةِ اَلظّالِمِ أَهْلُها أَنَا بَقِيَّةُ اَللَّهِ يَقُولُ اَللَّهُ بَقِيَّتُ اَللّهِ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنِينَ وَ ما أَنَا عَلَيْكُمْ بِحَفِيظٍ لَ وَ كَانَ فِيهِمْ شَيْخٌ كَبِيرٌ فَأَتَاهُمْ فَقَالَ لَهُمْ يَا قَوْمِ هَذِهِ وَ اَللَّهِ دَعْوَةُ شُعَيْبٍ اَلنَّبِيِّ وَ اَللَّهِ لَئِنْ لَمْ تُخْرِجُوا إِلَى هَذَا اَلرَّجُلِ بِالْأَسْوَاقِ لَتُؤْخَذُنَّ مِنْ فَوْقِكُمْ وَ مِنْ تَحْتِ أَرْجُلِكُمْ فَصَدِّقُونِي فِي هَذِهِ اَلْمَرَّةِ وَ أَطِيعُونِي وَ كَذِّبُونِي فِيمَا تَسْتَأْنِفُونَ فَإِنِّي لَكُمْ نَاصِحٌ قَالَ فَبَادَرُوا فَأَخْرَجُوا إِلَى مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ وَ أَصْحَابِهِ بِالْأَسْوَاقِ فَبَلَغَ هِشَامَ بْنَ عَبْدِ اَلْمَلِكِ خَبَرُ اَلشَّيْخِ فَبَعَثَ إِلَيْهِ فَحَمَلَهُ فَلَمْ يُدْرَ مَا صَنَعَ بِهِ .

ابو بکر حضرمی گوید: چون امام باقر علیه السلام را بشام سوی هشام بن عبد الملک بردند، و بدربارش رسید، هشام باصحاب خود و حضار مجلس که از بنی امیه بودند، گفت: چون دیدید من محمد ابن علی را توبیخ کردم و ساکت شدم. شما یک بیک باو رو آورید و توبیخش کنید، سپس بحضرت اجازه ورود داد. -چون امام باقر علیه السلام وارد شد، با دست بهمگان اشاره کرد و فرمود: السلام علیکم همگان را مشمول سلام خود ساخت و بنشست. چون بهشام بعنوان خلافت سلام نکرد، و بی اجازه نشست کینه و خشم او افزون گشت، پس باو رو آورد و توبیخ میکرد، از جمله سخنانش این بود: ای محمد بن علی همیشه مردی از شما خاندان میان مسلمین اختلاف انداخته و آنها را بسوی خود دعوت کرده و از روی بیخردی و کم دانشی گمان کرده که او امامست. هر چه دلش خواست آن حضرت را توبیخ کرد، چون او خاموش شد، حاضران یکی پس از دیگری تا نفر آخر بحضرت رو آوردند و توبیخ می کردند. چون همگی ساکت شدند، حضرت برخاست و فرمود: ای مردم بکجا میروید و شیطان میخواهد شما را بکجا اندازد؟ (یعنی حقیقت کجا و شما کجا؟ خدا برای سعادت خود شما، پیروی کردن از ما را از شما خواسته و شما با ما مخالفت و دشمنی می کنید ) خدا بوسیله ما خانواده پیشینیان شما را هدایت کرد و پسینیان شما هم از برکت ما(هدایتشان)پایان یابد (یعنی در زمان ظهور امام قایم علیه السلام)اگر شما سلطنتی شتابان و زود گذر دارید، ما سلطنتی دیررس و جاودان داریم که بعد از سلطنت ما سلطنتی نباشد، زیرا ما اهل پایان و انجامیم، و خدای عز و جل میفرماید: «سرانجام از آن پرهیزگارانست-125 سوره 7-». هشام دستور داد حضرت را بزندان برند، چون بزندان رفت، با زندانیان سخن می گفت، همه زندانیان از جان و دل سخنش را پذیرفته، باو دل دادند، زندانبان نزد هشام آمد و گفت: یا امیر المومنین من از اهل شام بر تو هراسانم و می ترسم که ترا از این مقام عزل کنند، سپس گزارش را باو گفت. هشام دستور داد آن حضرت و اصحابش را بر استر نشانده توسط کاروان پست بمدینه برگردانند و فرمان داد که در بین راه بازارها را بروی آنها ببندند و از خوراک و آشامیدنی جلوگیرشان باشند(مقصودش از این دستورها توهین و توبیخ آن حضرت بود)پس سه روز راه رفتند و هیچ گونه خوراک و آشامیدنی بدست نیاوردند، تا آنکه بشهر مدین(شهر شعیب پیغمبر)رسیدند -مردم در شهر را بروی آنها بستند، اصحاب حضرت از گرسنگی و تشنگی باو شکایت بردند. امام علیه السلام بر کوهی که بآنها مشرف بود بالا رفت و با صدای بلند فرمود: ای اهل شهری که مردمش ستمکارند، من بقیه اللهم و خدا می فرماید: «بقیت الله برای شما بهتر است اگر ایمان دارید و من نگهبان شما نیستم. -86 سوره 11-». در میان آن مردم شیخی سالخورده بود، نزد مردم شهر آمد و گفت: ای قوم بخدا که این ندا، مانند دعوت شعیب پیغمبر است، اگر در بازارها را بروی این مرد باز نکنید، از بالای سر و زیر پا گرفتار شوید، این بار مرا تصدیق کنید و فرمانبرید، و در آینده تکذیبم کنید. من خیر خواه شمایم. مردم شتاب کردند و بازارها را بروی حضرت و اصحابش گشودند، خبر آن شیخ بهشام بن عبد الملک رسید، دنبالش فرستاد و او را برد و کسی ندانست که کارش بکجا رسید.

Esc
↑ ↓ جابه‌جاییEnter باز کردن/ یا Ctrl K از هر صفحه