حدیث امام باقر (ع) درباره دوری کردن از گناهان

دوری کردن از گناهان
شماره ۱۱۳۵۱ امام باقر (ع)

قال الإمام باقر عليه السلام:

عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ قَالَ : كَانَ غُلاَمٌ مِنَ اَلْيَهُودِ يَأْتِي رَسُولَ اَللَّهِ كَثِيرا حَتَّى اِسْتَخَفَّهُ وَ رُبَّمَا أَرْسَلَهُ فِي حَاجَةٍ وَ رُبَّمَا كَتَبَ لَهُ اَلْكِتَابَ إِلَى قَوْمٍ فَافْتَقَدَهُ أَيَّاما فَسَأَلَ عَنْهُ فَقَالَ قَائِلٌ تَرَكْتُهُ فِي آخِرِ يَوْمٍ مِنْ أَيَّامِ اَلدُّنْيَا فَأَتَاهُ اَلنَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فِي نَاسٍ مِنْ أَصْحَابِهِ وَ كَانَ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ بَرَكَة لاَ يَكَادُ يُكَلِّمُ أَحَدا إِلاَّ أَجَابَهُ فَقَالَ يَا فُلاَنُ فَفَتَحَ عَيْنَهُ فَقَالَ لَبَّيْكَ يَا أَبَا اَلْقَاسِمِ فَقَالَ اِشْهَدْ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ وَ أَنِّي رَسُولُ اَللَّهِ فَنَظَرَ اَلْغُلاَمُ إِلَى أَبِيهِ فَلَمْ يَقُلْ لَهُ شَيْئا ثُمَّ نَادَاهُ رَسُولُ اَللَّهُ اَلثَّانِيَةَ وَ قَالَ لَهُ مِثْلَ قَوْلِهِ اَلْأَوَّلِ فَالْتَفَتَ اَلْغُلاَمُ إِلَى أَبِيهِ فَلَمْ يَقُلْ لَهُ شَيْئا ثُمَّ نَادَاهُ رَسُولُ اَللَّهُ اَلثَّالِثَةَ فَالْتَفَتَ اَلْغُلاَمُ إِلَى أَبِيهِ فَقَالَ أَبُوهُ إِنْ شِئْتَ فَقُلْ وَ إِنْ شِئْتَ فَلاَ فَقَالَ اَلْغُلاَمُ أَشْهَدُ أَنْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ وَ أَنَّكَ رَسُولُ اَللَّهِ وَ مَاتَ مَكَانَهُ فَقَالَ رَسُولُ اَللَّهِ لِأَبِيهِ اُخْرُجْ عَنَّا ثُمَّ قَالَ لِأَصْحَابِهِ غَسِّلُوهُ وَ كَفِّنُوهُ وَ اِئْتُونِي بِهِ أُصَلِّي عَلَيْهِ ثُمَّ خَرَجَ وَ هُوَ يَقُولُ اَلْحَمْدُ لِلَّهِ اَلَّذِي أَنْجَى بِيَ اَلْيَوْمَ نَسَمَة مِنَ اَلنَّارِ .

امام باقر علیه السّلام فرمود:جوانی یهودی زیاد نزد رسول خدا صلّی اللّٰه علیه و آله می آمد تا حدی که رسول خدا صلّی اللّٰه علیه و آله او را تند و تیز یافت، گاهی او را برای کاری می فرستاد، و گاهی به همراه نامه ای به سوی قومی می فرستاد، تا اینکه چند روزی او را ندید، از او سراغ گرفت، کسی به ایشان عرض کرد:در یکی از آخرین روزهای عمرش او را ملاقات کردم، پیامبر صلّی اللّٰه علیه و آله به همراه عدّه ای از یارانش به دیدن او رفت، پیامبر برکتی بود که هرگز با کسی صحبت نمی کرد مگر اینکه جوابش را می داد، سپس فرمود:ای جوان، جوان چشمانش را گشود، و گفت:لبیک ای ابا القاسم، فرمود:بگو شهادت می دهم به وحدانیت خدا و اینکه من محمد رسول خدایم، جوان نگاهی به پدرش کرد و چیزی نگفت، سپس برای مرتبه دوم رسول خدا صلّی اللّٰه علیه و آله او را صدا زد و آنچه را در مرتبۀ اول به او گفته بود فرمود، جوان متوجه پدرش شد و چیزی نگفت، برای مرتبۀ سوم پیامبر او را صدا زد، جوان به طرف پدرش متوجه شد، پدرش گفت:اگر می خواهی بگو و اگر نمی خواهی نگو، غلام گفت:«أشهد أن لا اله الاّ اللّٰه و أنک رسول اللّٰه»و در همان جا مرد، رسول خدا صلّی اللّٰه علیه و آله به پدرش فرمود:شما بیرون بروید، سپس به یارانش فرمود:او را غسل دهید و کفن کنید و با من بیایید تا بر او نماز بخوانیم، سپس در حالی که خارج می شد می فرمود:سپاس خداوندی را که به وسیله من بنده ای را امروز از آتش جهنم رهایی بخشید.

Esc
↑ ↓ جابه‌جاییEnter باز کردن/ یا Ctrl K از هر صفحه