كَانَ لِلنَّاحِيَةِ عَلَيَّ خَمْسُمِائَةِ دِينَارٍ فَضِقْتُ بِهَا ذَرْعاً ثُمَّ قُلْتُ فِي نَفْسِي لِي حَوَانِيتُ اِشْتَرَيْتُهَا بِخَمْسِمِائَةٍ وَ ثَلاَثِينَ دِينَاراً قَدْ جَعَلْتُهَا لِلنَّاحِيَةِ بِخَمْسِمِائَةِ دِينَارٍ وَ لَمْ أَنْطِقْ بِهَا فَكَتَبَ إِلَى مُحَمَّدِ بْنِ جَعْفَرٍ اِقْبِضِ اَلْحَوَانِيتَ مِنْ مُحَمَّدِ بْنِ هَارُونَ بِالْخَمْسِمِائَةِ دِينَارٍ اَلَّتِي لَنَا عَلَيْهِ .
محمد بن هارون گوید: پانصد دینار از ناحیه(بابت سهم امام)بعهده من بود، و من دست تنگ و ناراحت بودم، با خود گفتم: من دکانهایی دارم که آنها را به 530 دینار خریده ام، بجای 500 دینار ناحیه میگذارم و این مطلب را بزبان نیاوردم، حضرت بمحمد بن جعفر نوشت: دکانها را از محمد بن هارون بگیر بجای 500 دیناری که از او میخواهیم.
بَاعَ جَعْفَرٌ فِيمَنْ بَاعَ صَبِيَّةً جَعْفَرِيَّةً كَانَتْ فِي اَلدَّارِ يُرَبُّونَهَا فَبَعَثَ بَعْضَ اَلْعَلَوِيِّينَ وَ أَعْلَمَ اَلْمُشْتَرِيَ خَبَرَهَا فَقَالَ اَلْمُشْتَرِي قَدْ طَابَتْ نَفْسِي بِرَدِّهَا وَ أَنْ لاَ أُرْزَأَ مِنْ ثَمَنِهَا شَيْئاً فَخُذْهَا فَذَهَبَ اَلْعَلَوِيُّ فَأَعْلَمَ أَهْلَ اَلنَّاحِيَةِ اَلْخَبَرَ فَبَعَثُوا إِلَى اَلْمُشْتَرِي بِأَحَدٍ وَ أَرْبَعِينَ دِينَاراً وَ أَمَرُوهُ بِدَفْعِهَا إِلَى صَاحِبِهَا .
علی بن محمد گوید: جعفر(کذاب)در میان بردگانی که فروخت، دختری را که از اولاد جعفر بن ابی طالب بود و در خانه امام عسکری علیه السلام تربیت میشد، بفروخت. یکی از علویین کسی را نزد مشتری فرستاد و او را از موضوع آن دختر آگاه ساخت، مشتری گفت: من او را با رضایت خود پس میدهم، بشرط اینکه از بهایی که داده ام چیزی کم نشود، او را بگیر و ببر، مرد علوی برفت و خبر را باطلاع اهل ناحیه رسانید، اهل ناحیه 41 دینار نزد مشتری فرستادند و دستور دادند که آن دختر را بصاحب خودش برگرداند.
كَانَ رَجُلٌ مِنْ نُدَمَاءِ روزحسنى وَ آخَرُ مَعَهُ فَقَالَ لَهُ هُوَ ذَا يَجْبِي اَلْأَمْوَالَ وَ لَهُ وُكَلاَءُ وَ سَمَّوْا جَمِيعَ اَلْوُكَلاَءِ فِي اَلنَّوَاحِي وَ أُنْهِيَ ذَلِكَ إِلَى عُبَيْدِ اَللَّهِ بْنِ سُلَيْمَانَ اَلْوَزِيرِ فَهَمَّ اَلْوَزِيرُ بِالْقَبْضِ عَلَيْهِمْ فَقَالَ اَلسُّلْطَانُ اُطْلُبُوا أَيْنَ هَذَا اَلرَّجُلُ فَإِنَّ هَذَا أَمْرٌ غَلِيظٌ فَقَالَ عُبَيْدُ اَللَّهِ بْنُ سُلَيْمَانَ نَقْبِضُ عَلَى اَلْوُكَلاَءِ فَقَالَ اَلسُّلْطَانُ لاَ وَ لَكِنْ دُسُّوا لَهُمْ قَوْماً لاَ يُعْرَفُونَ بِالْأَمْوَالِ فَمَنْ قَبَضَ مِنْهُمْ شَيْئاً قُبِضَ عَلَيْهِ قَالَ فَخَرَجَ بِأَنْ…
حسین بن حسن علوی گوید: مردی از ندیمان روز حسنی و مرد دیگری که همراه او بود باو گفت: اینک او(یعنی حضرت صاحب الزمان علیه السلام)اموال مردم را(بعنوان سهم امام علیه السلام) جمع میکند و وکلایی دارد و وکلا آن حضرت را که در اطراف پراکنده بودند نام بردند، این خبر بگوش عبید الله بن سلیمان وزیر رسید، وزیر همت گماشت که وکلا را بگیرد، سلطان گفت: جستجو کنید و نه بینید خود این مرد کجاست، زیرا این کار سختی است. عبید الله بن سلیمان گفت: وکلا را میگیریم. سلیمان گفت: نه، بلکه اشخاصی را که نمیشناسند بعنوان جاسوس با پول نزد آنها میفرستیم، هر کس از آنها پولی قبول کرد، او را میگیریم. از حضرت نامه رسید که بهمه وکلا دستور داده شود: از هیچ کس چیزی نگیرند و از گرفتن سهم امام خودداری نمایند و خود را بنادانی زنند، مردی…
خَرَجَ نَهْيٌ عَنْ زِيَارَةِ مَقَابِرِ قُرَيْشٍ وَ اَلْحَيْرِ فَلَمَّا كَانَ بَعْدَ أَشْهُرٍ دَعَا اَلْوَزِيرُ اَلْبَاقَطَائِيَّ فَقَالَ لَهُ اِلْقَ بَنِي اَلْفُرَاتِ وَ اَلْبُرْسِيِّينَ وَ قُلْ لَهُمْ لاَ يَزُورُوا مَقَابِرَ قُرَيْشٍ فَقَدْ أَمَرَ اَلْخَلِيفَةُ أَنْ يُتَفَقَّدَ كُلُّ مَنْ زَارَ فَيُقْبَضَ عَلَيْهِ .
(از جانب ناحیه مقدسه و حضرت صاحب الزمان علیه السلام)نامه رسید و از زیارت مقابر قریش(کاظمین علیهما السلام)و حایر(کربلای معلی)نهی شد. چون چند ماه گذشت. وزیر(یعنی ابو الفتح جعفر بن فرات)باقطایی را خواست و باو گفت: بنی فرات و برسیها را ملاقات کن و بآنها بگو، مبادا بزیارت مقابر قریش بروند، زیرا خلیفه دستور داده است، هر که زیارت کند، در کمینش باشند و او را بگیرند.
أَقْبَلَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ ع وَ مَعَهُ اَلْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ ع وَ هُوَ مُتَّكِئٌ عَلَى يَدِ سَلْمَانَ فَدَخَلَ اَلْمَسْجِدَ اَلْحَرَامَ فَجَلَسَ إِذْ أَقْبَلَ رَجُلٌ حَسَنُ اَلْهَيْئَةِ وَ اَللِّبَاسِ فَسَلَّمَ عَلَى أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ فَرَدَّ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمَ فَجَلَسَ ثُمَّ قَالَ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ أَسْأَلُكَ عَنْ ثَلاَثِ مَسَائِلَ إِنْ أَخْبَرْتَنِي بِهِنَّ عَلِمْتُ أَنَّ اَلْقَوْمَ رَكِبُوا مِنْ أَمْرِكَ مَا قُضِيَ عَلَيْهِمْ وَ أَنْ لَيْسُوا بِمَأْمُونِينَ فِي دُنْيَاهُمْ وَ آخِرَتِهِمْ وَ إِنْ تَكُنِ اَلْأُخْرَى عَلِمْتُ أَنَّكَ وَ هُمْ شَرَعٌ سَوَاءٌ فَقَالَ…
امام محمد تقی علیه السلام فرمود: امیر المومنین همراه حسن بن علی علیهما السلام می آمد و بدست سلمان تکیه کرده بود تا وارد مسجد الحرام شد و بنشست، مردی خوش قیافه و خوش لباس پیش آمد و بامیر المومنین علیه السلام سلام کرد، حضرت جوابش فرمود و او بنشست آنگاه عرضکرد: یا امیر المومنین سه مساله از شما میپرسم، اگر جواب گفتی، میدانم که آن مردم(که بعد از پیغمبر حکومت را متصرف شدند) در باره تو مرتکب عملی شدند که خود را محکوم ساختند و در امر دنیا و آخرت خویش آسوده و در امان نیستند و اگر جواب نگفتی میدانم تو هم با آنها برابری. امیر المومنین علیه السلام باو فرمود: هر چه خواهی از من بپرس، او گفت: بمن بگو: 1-وقتی انسان میخوابد روحش کجا میرود؟ ، 2-و چگونه می شود که انسان گاهی بیاد می آورد و گاهی فراموش میکند؟…
مِثْلَهُ سَوَاءً قَالَ مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى فَقُلْتُ لِمُحَمَّدِ بْنِ اَلْحَسَنِ يَا أَبَا جَعْفَرٍ وَدِدْتُ أَنَّ هَذَا اَلْخَبَرَ جَاءَ مِنْ غَيْرِ جِهَةِ أَحْمَدَ بْنِ أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ قَالَ فَقَالَ لَقَدْ حَدَّثَنِي قَبْلَ اَلْحَيْرَةِ بِعَشْرِ سِنِينَ .
و مانند همین روایت را بی کم و زیاد محمد بن یحیی، از محمد بن حسن صفار، از احمد بن ابی عبد الله، از ابی هاشم نقل کرده است. محمد بن یحیی گوید: بمحمد بن حسن گفتم: ای ابا جعفر دلم میخواست این خبر از غیر طریق احمد بن ابی عبد الله میرسید، او گفت: وی ده سال پیش از سرگردانی خود: این حدیث را برای من نقل کرد.
قَالَ أَبِي لِجَابِرِ بْنِ عَبْدِ اَللَّهِ اَلْأَنْصَارِيِّ إِنَّ لِي إِلَيْكَ حَاجَةً فَمَتَى يَخِفُّ عَلَيْكَ أَنْ أَخْلُوَ بِكَ فَأَسْأَلَكَ عَنْهَا فَقَالَ لَهُ جَابِرٌ أَيَّ اَلْأَوْقَاتِ أَحْبَبْتَهُ فَخَلاَ بِهِ فِي بَعْضِ اَلْأَيَّامِ فَقَالَ لَهُ يَا جَابِرُ أَخْبِرْنِي عَنِ اَللَّوْحِ اَلَّذِي رَأَيْتَهُ فِي يَدِ أُمِّي فَاطِمَةَ ع بِنْتِ رَسُولِ اَللَّهِ ص وَ مَا أَخْبَرَتْكَ بِهِ أُمِّي أَنَّهُ فِي ذَلِكَ اَللَّوْحِ مَكْتُوبٌ فَقَالَ جَابِرٌ أَشْهَدُ بِاللَّهِ أَنِّي دَخَلْتُ عَلَى أُمِّكَ فَاطِمَةَ ع فِي حَيَاةِ رَسُولِ اَللَّهِ ص فَهَنَّيْتُهَا بِوِلاَدَةِ اَلْحُسَيْنِ وَ…
امام صادق علیه السلام فرماید: پدرم بجابر بن عبد الله انصاری فرمود: من با تو کاری دارم، چه وقت برایت آسان تر است که ترا تنها ببینم و از تو سوال کنم؟ جابر گفت: هر وقت شما بخواهی، پس روزی با او در خلوت نشست و باو فرمود: در باره لوحی که آن را در دست مادرم فاطمه علیها السلام دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله دیده یی و آنچه مادرم بتو فرمود که در آن لوح نوشته بود، بمن خبر ده. -جابر گفت: خدا را گواه میگیرم که من در زمان حیات رسول خدا صلی الله علیه و آله خدمت مادرت فاطمه علیها السلام رفتم و او را بولادت حسین علیه السلام تبریک گفتم، در دستش لوح سبزی دیدم که گمان کردم از زمرد است و مکتوبی سفید در آن دیدم که چون رنگ خورشید(درخشان)بود. باو عرضکردم: دختر پیغمبر پدر و مادرم قربانت، این لوح چیست؟ فرمود…
كُنَّا عِنْدَ مُعَاوِيَةَ أَنَا وَ اَلْحَسَنُ وَ اَلْحُسَيْنُ وَ عَبْدُ اَللَّهِ بْنُ عَبَّاسٍ وَ عُمَرُ اِبْنُ أُمِّ سَلَمَةَ وَ أُسَامَةُ بْنُ زَيْدٍ فَجَرَى بَيْنِي وَ بَيْنَ مُعَاوِيَةَ كَلاَمٌ فَقُلْتُ لِمُعَاوِيَةَ سَمِعْتُ رَسُولَ اَللَّهِ ص يَقُولُ أَنَا أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ ثُمَّ أَخِي عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ فَإِذَا اُسْتُشْهِدَ عَلِيٌّ فَالْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ ثُمَّ اِبْنِيَ اَلْحُسَيْنُ مِنْ بَعْدِهِ أَوْلى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ فَإِذَا اُسْتُشْهِدَ فَابْنُهُ…
سلیم بن قیس گوید: شنیدم عبد الله بن جعفر طیار گفت: من و حسن و حسین و عبد الله بن عباس و عمر بن ام سلمه و اسامه بن زید نزد معاویه بودیم که میان من و معاویه سخن درگرفت. من بمعاویه گفتم: من از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که میفرمود: من نسبت بمومنین از خود آنها اولی هستم، سپس برادرم علی بن ابی طالب نسبت بمومنین از خودشان اولی است و چون علی علیه السلام شهید شد حسن بن علی نسبت بمومنین از خودشان اولی است، آنگاه پس از او پسرم حسین نسبت بمومنین از خودشان اولی است و چون او شهید شود، پسرش علی بن الحسین نسبت بمومنین از خودشان اولی است، ای علی (بن ابی طالب)تو او را درک میکنی، سپس پسرش محمد بن علی، نسبت بمومنین از خودشان اولی است، و ای حسین تو او را درک میکنی. سپس تو دوازده امام را کامل میکنی…
شَهِدْتُ جِنَازَةَ أَبِي بَكْرٍ يَوْمَ مَاتَ وَ شَهِدْتُ عُمَرَ حِينَ بُويِعَ وَ عَلِيٌّ ع جَالِسٌ نَاحِيَةً فَأَقْبَلَ غُلاَمٌ يَهُودِيٌّ جَمِيلُ اَلْوَجْهِ بَهِيٌّ عَلَيْهِ ثِيَابُ حِسَانٌ وَ هُوَ مِنْ وُلْدِ هَارُونَ حَتَّى قَامَ عَلَى رَأْسِ عُمَرَ فَقَالَ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ أَنْتَ أَعْلَمُ هَذِهِ اَلْأُمَّةِ بِكِتَابِهِمْ وَ أَمْرِ نَبِيِّهِمْ قَالَ فَطَأْطَأَ عُمَرُ رَأْسَهُ فَقَالَ إِيَّاكَ أَعْنِي وَ أَعَادَ عَلَيْهِ اَلْقَوْلَ فَقَالَ لَهُ عُمَرُ لِمَ ذَاكَ قَالَ إِنِّي جِئْتُكَ مُرْتَاداً لِنَفْسِي شَاكّاً فِي دِينِي فَقَالَ دُونَكَ هَذَا اَلشَّابَّ قَالَ وَ مَنْ هَذَا…
ابی الطفیل گوید: روزی که ابو بکر مرد، من سر جنازه اش حاضر بودم، و زمانی که با عمر بیعت کردند حضور داشتم، که علی(بن ابی طالب علیه السلام)گوشه یی نشسته بود، جوانی یهودی، خوش صورت زیبا، نیکو لباس که از اولاد هارون(وصی موسی)بود، وارد شد و بالای سر عمر ایستاد و گفت: یا امیر المومنین تویی دانشمندترین این امت بکتابشان و امر نبوت پیغمبرشان؟ عمر سرش را پایین انداخت. یهودی-با تو هستم و سخنش را تکرار کرد. عمر-چرا این سوال را میکنی؟ یهودی-نزد تو آمده ام تا برای خود راهی بجویم، زیرا در دینم بشک افتاده ام. عمر-دامن این جوان را بگیر. یهودی-این جوان کیست؟ عمر-او علی بن ابی طالب، پسر عموی رسول خدا صلی الله علیه و آله است. او پدر حسن و حسین دو فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله است: او شوهر فاطمه دختر رسول…
إِنَّ اَللَّهَ خَلَقَ مُحَمَّداً وَ عَلِيّاً وَ أَحَدَ عَشَرَ مِنْ وُلْدِهِ مِنْ نُورِ عَظَمَتِهِ فَأَقَامَهُمْ أَشْبَاحاً فِي ضِيَاءِ نُورِهِ يَعْبُدُونَهُ قَبْلَ خَلْقِ اَلْخَلْقِ يُسَبِّحُونَ اَللَّهَ وَ يُقَدِّسُونَهُ وَ هُمُ اَلْأَئِمَّةُ مِنْ وُلْدِ رَسُولِ اَللَّهِ ص .
ابو حمزه گوید: شنیدم علی بن الحسین علیهما السلام میفرمود: همانا خدا محمد و علی و یازده فرزند او را از نور عظمت خود آفرید و سپس ایشان را بصورت اشباح(کالبد و سیاهی که از دور نمایانست) در پرتو نور خود بپاداشت، او را عبادت میکردند. پیش از آفرینش مخلوق، خدا را تسبیح و تقدیس مینمودند ایشان ایمه علیهم السلام از فرزندان رسول خدا صلی الله علیه و آله اند.
اَلاِثْنَا عَشَرَ اَلْإِمَامَ مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ ع كُلُّهُمْ مُحَدَّثٌ مِنْ وُلْدِ رَسُولِ اَللَّهِ ص وَ مِنْ وُلْدِ عَلِيٍّ وَ رَسُولُ اَللَّهِ وَ عَلِيٌّ ع هُمَا اَلْوَالِدَانِ فَقَالَ عَلِيُّ بْنُ رَاشِدٍ كَانَ أَخَا عَلِيِّ بْنِ اَلْحُسَيْنِ لِأُمِّهِ وَ أَنْكَرَ ذَلِكَ فَصَرَّرَ أَبُو جَعْفَرٍ ع وَ قَالَ أَمَا إِنَّ اِبْنَ أُمِّكَ كَانَ أَحَدَهُمْ .
زراره گوید شنیدم: امام باقر علیه السلام میفرمود: دوازده امام از آل محمد علیهم السلام همگی محدثند و از فرزندان رسول خدا صلی الله علیه و آله و از فرزندان علی باشند، و پیغمبر و علی علیهما السلام دو پدرند. علی بن راشد که برادر مادری علی بن الحسین(زین العابدین علیهما السلام)است این مطلب را انکار کرد، امام باقر علیه السلام فریاد کشید و فرمود: همانا پسر مادر تو(زین العابدین علیه السلام) یکی از آنهاست.
كُنْتُ حَاضِراً لَمَّا هَلَكَ أَبُو بَكْرٍ وَ اِسْتَخْلَفَ عُمَرَ أَقْبَلَ يَهُودِيٌّ مِنْ عُظَمَاءِ يَهُودِ يَثْرِبَ وَ تَزْعُمُ يَهُودُ اَلْمَدِينَةِ أَنَّهُ أَعْلَمُ أَهْلِ زَمَانِهِ حَتَّى رُفِعَ إِلَى عُمَرَ فَقَالَ لَهُ يَا عُمَرُ إِنِّي جِئْتُكَ أُرِيدُ اَلْإِسْلاَمَ فَإِنْ أَخْبَرْتَنِي عَمَّا أَسْأَلُكَ عَنْهُ فَأَنْتَ أَعْلَمُ أَصْحَابِ مُحَمَّدٍ بِالْكِتَابِ وَ اَلسُّنَّةِ وَ جَمِيعِ مَا أُرِيدُ أَنْ أَسْأَلَ عَنْهُ قَالَ فَقَالَ لَهُ عُمَرُ إِنِّي لَسْتُ هُنَاكَ لَكِنِّي أُرْشِدُكَ إِلَى مَنْ هُوَ أَعْلَمُ أُمَّتِنَا بِالْكِتَابِ وَ اَلسُّنَّةِ وَ جَمِيعِ مَا قَدْ تَسْأَلُ عَنْهُ…
ابو سعید خدری گوید: زمانی که ابو بکر مرد و عمر جانشین او شد، من حاضر بودم که مردی از بزرگان یهود مدینه نزد عمر آمد، و یهودیان مدینه معتقد بودند که دانشمندترین مردم زمان خود است، تا نزدیک عمر رسید گفت: ای عمر من نزد تو آمده ام و میخواهم مسلمان شوم. اگر هر چه پرسیدم جواب گفتی، میدانم تو دانشمندترین اصحاب محمد نسبت بقرآن و سنت و آنچه میخواهم از تو بپرسم هستی. عمر-من چنین نیستم، ولی ترا رهبری میکنم بکسی که دانشمندترین امت است نسبت بقرآن و سنت و آنچه از او بپرسی و او این مرد است-آنگاه اشاره بعلی علیه السلام کرد-. یهودی-اگر چنین است که میگویی چرا مردم با تو بیعت کنند، در صورتی که او دانشمندترین شما باشد؟ . -عمر باو درشتی و سرزنش کرد. یهودی بجانب علی علیه السلام رفت و گفت: تو چنانی که عمر گفت؟…