عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ قَالَ : كَانَ غُلاَمٌ مِنَ اَلْيَهُودِ يَأْتِي رَسُولَ اَللَّهِ كَثِيرا حَتَّى اِسْتَخَفَّهُ وَ رُبَّمَا أَرْسَلَهُ فِي حَاجَةٍ وَ رُبَّمَا كَتَبَ لَهُ اَلْكِتَابَ إِلَى قَوْمٍ فَافْتَقَدَهُ أَيَّاما فَسَأَلَ عَنْهُ فَقَالَ قَائِلٌ تَرَكْتُهُ فِي آخِرِ يَوْمٍ مِنْ أَيَّامِ اَلدُّنْيَا فَأَتَاهُ اَلنَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فِي نَاسٍ مِنْ أَصْحَابِهِ وَ كَانَ صَلَّى اَللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ بَرَكَة لاَ يَكَادُ يُكَلِّمُ أَحَدا إِلاَّ أَجَابَهُ فَقَالَ يَا فُلاَنُ فَفَتَحَ عَيْنَهُ فَقَالَ لَبَّيْكَ يَا أَبَا اَلْقَاسِمِ فَقَالَ اِشْهَدْ…
امام باقر علیه السّلام فرمود:جوانی یهودی زیاد نزد رسول خدا صلّی اللّٰه علیه و آله می آمد تا حدی که رسول خدا صلّی اللّٰه علیه و آله او را تند و تیز یافت، گاهی او را برای کاری می فرستاد، و گاهی به همراه نامه ای به سوی قومی می فرستاد، تا اینکه چند روزی او را ندید، از او سراغ گرفت، کسی به ایشان عرض کرد:در یکی از آخرین روزهای عمرش او را ملاقات کردم، پیامبر صلّی اللّٰه علیه و آله به همراه عدّه ای از یارانش به دیدن او رفت، پیامبر برکتی بود که هرگز با کسی صحبت نمی کرد مگر اینکه جوابش را می داد، سپس فرمود:ای جوان، جوان چشمانش را گشود، و گفت:لبیک ای ابا القاسم، فرمود:بگو شهادت می دهم به وحدانیت خدا و اینکه من محمد رسول خدایم، جوان نگاهی به پدرش کرد و چیزی نگفت، سپس برای مرتبه دوم رسول خدا صلّی اللّٰه…