كُنْتُ بِمَدِينَةِ اَلْهِنْدِ اَلْمَعْرُوفَةِ بِقِشْمِيرَ اَلدَّاخِلَةِ وَ أَصْحَابٌ لِي يَقْعُدُونَ عَلَى كَرَاسِيَّ عَنْ يَمِينِ اَلْمَلِكِ أَرْبَعُونَ رَجُلاً كُلُّهُمْ يَقْرَأُ اَلْكُتُبَ اَلْأَرْبَعَةَ اَلتَّوْرَاةَ وَ اَلْإِنْجِيلَ وَ اَلزَّبُورَ وَ صُحُفَ إِبْرَاهِيمَ نَقْضِي بَيْنَ اَلنَّاسِ وَ نُفَقِّهُهُمْ فِي دِينِهِمْ وَ نُفْتِيهِمْ فِي حَلاَلِهِمْ وَ حَرَامِهِمْ يَفْزَعُ اَلنَّاسُ إِلَيْنَا اَلْمَلِكُ فَمَنْ دُونَهُ فَتَجَارَيْنَا ذِكْرَ رَسُولِ اَللَّهِ ص فَقُلْنَا هَذَا اَلنَّبِيُّ اَلْمَذْكُورُ فِي اَلْكُتُبِ قَدْ خَفِيَ عَلَيْنَا أَمْرُهُ وَ يَجِبُ عَلَيْنَا اَلْفَحْصُ عَنْهُ…
ابو سعید غانم هندی گوید: من در یکی از شهرهای هندوستان که بکشمیر داخله معروفست بودم و رفقایی داشتم که کرسی نشین دست راست سلطان بودند، آنها 40 مرد بودند، همگی چهار کتاب معروف: تورات، انجیل، زبور، صحف ابراهیم را مطالعه میکردند، من و آنها میان مردم قضاوت میکردیم و مسایل دینشان را بآنها تعلیم نموده، راجع بحلال و حرامشان فتوی میدادیم و خود سلطان و مردم دیگر، در این امور بما رو می آوردند، روزی نام رسول خدا را مطرح کردیم و گفتیم: این پیغمبری که نامش در کتب است، ما از وضعش اطلاع نداریم، لازمست در این باره جستجو کنیم و دنبالش برویم، همگی رای دادند و توافق کردند که من بیرون روم و در جستجوی این امر باشم، لذا من از کشمیر بیرون آمدم و پول بسیاری همراه داشتم، 12 ماه راه رفتم تا نزدیک کابل رسیدم، مردمی ترک…
إِنَّ اَلْحَسَنَ بْنَ اَلنَّضْرِ وَ أَبَا صِدَامٍ وَ جَمَاعَةً تَكَلَّمُوا بَعْدَ مُضِيِّ أَبِي مُحَمَّدٍ ع فِيمَا فِي أَيْدِي اَلْوُكَلاَءِ وَ أَرَادُوا اَلْفَحْصَ فَجَاءَ اَلْحَسَنُ بْنُ اَلنَّضْرِ إِلَى أَبِي اَلصِّدَامِ فَقَالَ إِنِّي أُرِيدُ اَلْحَجَّ فَقَالَ لَهُ أَبُو صِدَامٍ أَخِّرْهُ هَذِهِ اَلسَّنَةَ فَقَالَ لَهُ اَلْحَسَنُ بْنُ اَلنَّضْرِ إِنِّي أَفْزَعُ فِي اَلْمَنَامِ وَ لاَ بُدَّ مِنَ اَلْخُرُوجِ وَ أَوْصَى إِلَى أَحْمَدَ بْنِ يَعْلَى بْنِ حَمَّادٍ وَ أَوْصَى لِلنَّاحِيَةِ بِمَالٍ وَ أَمَرَهُ أَنْ لاَ يُخْرِجَ شَيْئاً إِلاَّ مِنْ يَدِهِ إِلَى يَدِهِ بَعْدَ ظُهُورِهِ قَالَ فَقَالَ…
حسن بن نضر و ابو صدام و جماعتی دیگر بعد از وفات حضرت امام حسن عسکری علیه السلام در باره وجوهی که در دست وکلا آن حضرت بود سخن میگفتند(که آنها را چه باید کرد؟ )و خواستند جستجو کنند. (تا وصی آن حضرت را پیدا کنند)حسن بن نضر نزد ابی صدام آمد و گفت: من میخواهم حج گزارم، ابو صدام گفت: امسال را بتاخیر انداز، حسن گفت: من در خواب میترسم(زیرا خوابهای پریشان میبینم)و ناچار باید بروم، آنگاه باحمد بن یعلی بن حماد وصیت کرد(در باره کارهای شخصی و امور مربوط بخانواده اش)و پولی هم برای ناحیه وصیت کرد و باو دستور داد که هیچ پولی بکسی ندهد، مگر با دست خودش و بدست او (یعنی حضرت صاحب الزمان علیه السلام)بعد از آنکه او را کاملا بشناسد. -حسن گوید: چون ببغداد رسیدم، منزلی اجاره کردم و آنجا فرود آمدم، یکی از وکلا نزد…
خَرَجَ بِي نَاصُورٌ عَلَى مَقْعَدَتِي فَأَرَيْتُهُ اَلْأَطِبَّاءَ وَ أَنْفَقْتُ عَلَيْهِ مَالاً فَقَالُوا لاَ نَعْرِفُ لَهُ دَوَاءً فَكَتَبْتُ رُقْعَةً أَسْأَلُ اَلدُّعَاءَ فَوَقَّعَ ع إِلَيَّ أَلْبَسَكَ اَللَّهُ اَلْعَافِيَةَ وَ جَعَلَكَ مَعَنَا فِي اَلدُّنْيَا وَ اَلْآخِرَةِ قَالَ فَمَا أَتَتْ عَلَيَّ جُمْعَةٌ حَتَّى عُوفِيتُ وَ صَارَ مِثْلَ رَاحَتِي فَدَعَوْتُ طَبِيباً مِنْ أَصْحَابِنَا وَ أَرَيْتُهُ إِيَّاهُ فَقَالَ مَا عَرَفْنَا لِهَذَا دَوَاءً .
محمد بن یوسف گوید: در نشیمنگاهم دمل و زخمی پیدا شد(که گویا در این زمان فیستول نام دارد) من آن را به پزشکان نشان دادم و پولها خرج کردم، همه گفتند: ما دارویی برایش سراغ نداریم، نامه یی (بحضرت قایم علیه السلام)نوشتم و تقاضای دعا کردم، آن حضرت بمن نوشت: «خدا ترا لباس عافیت پوشاند و در دنیا و آخرت همراه ما دارد»یک هفته نگذشت که عافیت یافتم و مثل کف دستم شد، پزشکی از رفقای خود را دیدم و باو نشان دادم. گفت: ما برای این دارویی سراغ نداریم(یعنی از راه معجزه بهبودی یافته است، نه از راه دوا).
لَمَّا مَضَى أَبُو مُحَمَّدٍ ع وَرَدَ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ مِصْرَ بِمَالٍ إِلَى مَكَّةَ لِلنَّاحِيَةِ فَاخْتُلِفَ عَلَيْهِ فَقَالَ بَعْضُ اَلنَّاسِ إِنَّ أَبَا مُحَمَّدٍ ع مَضَى مِنْ غَيْرِ خَلَفٍ وَ اَلْخَلَفُ جَعْفَرٌ وَ قَالَ بَعْضُهُمْ مَضَى أَبُو مُحَمَّدٍ عَنْ خَلَفٍ فَبَعَثَ رَجُلاً يُكَنَّى بِأَبِي طَالِبٍ فَوَرَدَ اَلْعَسْكَرَ وَ مَعَهُ كِتَابٌ فَصَارَ إِلَى جَعْفَرٍ وَ سَأَلَهُ عَنْ بُرْهَانٍ فَقَالَ لاَ يَتَهَيَّأُ فِي هَذَا اَلْوَقْتِ فَصَارَ إِلَى اَلْبَابِ وَ أَنْفَذَ اَلْكِتَابَ إِلَى أَصْحَابِنَا فَخَرَجَ إِلَيْهِ آجَرَكَ اَللَّهُ فِي صَاحِبِكَ فَقَدْ مَاتَ وَ أَوْصَى بِالْمَالِ…
حسن بن عیسی گوید: چون امام حسن عسکری علیه السلام درگذشت، مردی از اهل مصر بمکه آمد و مالی متعلق بناحیه همراه داشت، در آن باره اختلاف پیدا شد، بعضی از مردم گفتند: امام عسکری بدون فرزند مرده و جانشین او همان جعفر(کذاب)است. برخی گفتند: او فرزند بجا گذاشته، حسن بن عیسی مردی را که کنیه اش ابو طالب بود. همراه نامه بسامره فرستاد، او نزد جعفر آمد و از او دلیل و برهان خواست جعفر گفت: اکنون حاضر نیست، او بدر خانه آمد و نامه را باصحاب ما داد، جواب آمد که: خدا در باره رفیقت(حسن بن عیسی)بتو اجر دهد، او مرد و نسبت بمالی که همراه داشت، بمرد امینی وصیت کرد که هر گونه لازمست دوست دارد رفتار کند، و از نامه او جواب داده شد(چون بمکه برگشت چنان بود که حضرت فرموده بود).
خَرَجَ نَهْيٌ عَنْ زِيَارَةِ مَقَابِرِ قُرَيْشٍ وَ اَلْحَيْرِ فَلَمَّا كَانَ بَعْدَ أَشْهُرٍ دَعَا اَلْوَزِيرُ اَلْبَاقَطَائِيَّ فَقَالَ لَهُ اِلْقَ بَنِي اَلْفُرَاتِ وَ اَلْبُرْسِيِّينَ وَ قُلْ لَهُمْ لاَ يَزُورُوا مَقَابِرَ قُرَيْشٍ فَقَدْ أَمَرَ اَلْخَلِيفَةُ أَنْ يُتَفَقَّدَ كُلُّ مَنْ زَارَ فَيُقْبَضَ عَلَيْهِ .
(از جانب ناحیه مقدسه و حضرت صاحب الزمان علیه السلام)نامه رسید و از زیارت مقابر قریش(کاظمین علیهما السلام)و حایر(کربلای معلی)نهی شد. چون چند ماه گذشت. وزیر(یعنی ابو الفتح جعفر بن فرات)باقطایی را خواست و باو گفت: بنی فرات و برسیها را ملاقات کن و بآنها بگو، مبادا بزیارت مقابر قریش بروند، زیرا خلیفه دستور داده است، هر که زیارت کند، در کمینش باشند و او را بگیرند.