قَدِمَ عَلَيْنَا بِسُرَّ مَنْ رَأَى رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ مِصْرَ يُقَالُ لَهُ سَيْفُ بْنُ اَللَّيْثِ يَتَظَلَّمُ إِلَى اَلْمُهْتَدِي فِي ضَيْعَةٍ لَهُ قَدْ غَصَبَهَا إِيَّاهُ شَفِيعٌ اَلْخَادِمُ وَ أَخْرَجَهُ مِنْهَا فَأَشَرْنَا عَلَيْهِ أَنْ يَكْتُبَ إِلَى أَبِي مُحَمَّدٍ ع يَسْأَلُهُ تَسْهِيلَ أَمْرِهَا فَكَتَبَ إِلَيْهِ أَبُو مُحَمَّدٍ ع لاَ بَأْسَ عَلَيْكَ ضَيْعَتُكَ تُرَدُّ عَلَيْكَ فَلاَ تَتَقَدَّمْ إِلَى اَلسُّلْطَانِ وَ اِلْقَ اَلْوَكِيلَ اَلَّذِي فِي يَدِهِ اَلضَّيْعَةُ وَ خَوِّفْهُ بِالسُّلْطَانِ اَلْأَعْظَمِ اَللَّهِ رَبِّ اَلْعَالَمِينَ فَلَقِيَهُ فَقَالَ لَهُ اَلْوَكِيلُ اَلَّذِي فِي…
عمر بن ابی مسلم گوید مردی از اهل مصر که نامش سیف بن لیث بود در سامره نزد ما آمد، تا در باره ملکی که شفیع خادم از او بزور گرفته و او را بیرون کرده بود، نزد مهتدی عباسی دادخواهی کند. ما باو گفتیم بحضرت ابی محمد علیه السلام نامه نویسد و تسهیل کارش را بخواهد، حضرت در جواب او نوشت: باک مدار، ملکت را بتو برمیگردانند، نزد سلطان مرو، بلکه وکیلی را که ملکت دست او است ببین و او را از سلطان اعظم، خداوند رب العالمین بترسان. سیف او را دید، وکیل گفت: چون از مصر خارج شدی، او بمن نوشت که ترا بخواهم و ملکت را بتو برگردانم، سپس بحکم ابن ابی الشوارب قاضی، و شهادت گواهان ملکش را باو برگردانید و محتاج نشد که بمهتدی شکایت کند. ملک باو برگشت و در دست او بود و دیگر از او خبری نشد. راوی گوید: و همین سیف بن لیث گفت…