قال الإمام العسکري عليه السلام

احادیث درباره آمر به معروف از امام عسکری (ع)

امام حسن عسکری (علیه السلام)

فَهذِهِ لِآلِ مُحَمَّدٍ إلی آخِرِ الأئِمَّةِ وَ المَهْدِی وَ أصْحَابِهِ یمَلّکهُم اللَّهُ مَشَارِقَ الأرْضِ وَ مَغَارِبَهَا وَ یظْهِرُ بِهِ الدِّینَ وَ یمِیتُ اللَّهُ بِهِ وَ بِأصْحَابِهِ البِدَعَ وَ البَاطِلَ کمَا أَمَاتَ السُّفَهَاءُ الحَقَّ حَتَّی لَایری أینَ الظُّلْمُ وَ یأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَ ینْهُونَ عَنِ المُنْکرِ

این ویژگی برای آل محمد صلی الله علیه و آله تا آخرین امام و حضرت مهدی (عج) و اصحاب ایشان می باشد که خداوند به آنها در مشارق و مغارب زمین قدرت می دهد و دین خود را به وسیله آنها پیش می برد و خداوند به وسیله او و اصحابش بدعتها و باطل را از بین می برد، (از یک سو دین را پیش می برد و از سوی دیگر در درون مسلمین بدعت ها را نابود می کند) همان گونه که سُفَها حق را از بین می برند، تا آنجا که ظلمی دیده نمی شود و امر به معروف و نهی از منکر می کنند.

  1. بحارالأنوار، ج 51، ص 47.
آیت الله مکارم شیرازی؛ مشکات هدایت، ص: 160

كَانَ أَحْمَدُ بْنُ عُبَيْدِ اَللَّهِ بْنِ خَاقَانَ عَلَى اَلضِّيَاعِ وَ اَلْخَرَاجِ بِقُمَّ فَجَرَى فِي مَجْلِسِهِ يَوْماً ذِكْرُ اَلْعَلَوِيَّةِ وَ مَذَاهِبِهِمْ وَ كَانَ شَدِيدَ اَلنَّصْبِ فَقَالَ مَا رَأَيْتُ وَ لاَ عَرَفْتُ بِسُرَّ مَنْ رَأَى رَجُلاً مِنَ اَلْعَلَوِيَّةِ مِثْلَ اَلْحَسَنِ بْنِ عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدِ بْنِ اَلرِّضَا فِي هَدْيِهِ وَ سُكُونِهِ وَ عَفَافِهِ وَ نُبْلِهِ وَ كَرَمِهِ عِنْدَ أَهْلِ بَيْتِهِ وَ بَنِي هَاشِمٍ وَ تَقْدِيمِهِمْ إِيَّاهُ عَلَى ذَوِي اَلسِّنِّ مِنْهُمْ وَ اَلْخَطَرِ وَ كَذَلِكَ اَلْقُوَّادِ وَ اَلْوُزَرَاءِ وَ عَامَّةِ اَلنَّاسِ فَإِنِّي كُنْتُ يَوْماً…

احمد بن عبید الله بن خاقان که دشمنی سختی با علی و اولادش داشت، متصدی املاک و خراج شهر قم 244 - 3 بود -روزی در مجلسش از علویان و مذاهبشان سخن بمیان آمد، او گفت: من در سامره مردی از اولاد علی را از لحاظ رفتار و وقار و پاکدامنی و نجابت و بزرگواری در خانواده خودش و بنی هاشم مانند حسن بن علی بن محمد، ابن الرضا ندیدم و نشناختم که خاندان خودش و بنی هاشم و سرلشکران و وزیران و همه مردم او را بر سالخوردگان و اشراف مقدم بدارند. زیرا من روزی بالای سر پدرم ایستاده بودم و آن روزی بود که برای پذیرفتن مردم مینشست، ناگاه دربانانش در آمدند و گفتند: ابو محمد، ابن الرضا دم در است، پدرم بآواز بلند گفت: اجازه اش دهید. من تعجب کردم از اینکه در محضر پدرم مردی را بکنیه معرفی کردند، در صورتی که جز خلیفه و ولیعهد و…

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 503
Esc
↑ ↓ جابه‌جاییEnter باز کردن/ یا Ctrl K از هر صفحه