قال الإمام الهادي عليه السلام

احادیث درباره پدر و مادر از امام هادی (ع)

امام هادی (علیه السلام)

لَقِيتُ يَحْيَى بْنَ أَكْثَمَ فِي دَارِ اَلْعَامَّةِ فَسَأَلَنِي عَنْ مَسَائِلَ فَجِئْتُ إِلَى أَخِي عَلِيِّ بْنِ مُحَمَّدٍ ع فَدَارَ بَيْنِي وَ بَيْنَهُ مِنَ اَلْمَوَاعِظِ مَا حَمَلَنِي وَ بَصَّرَنِي طَاعَتَهُ فَقُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنَّ اِبْنَ أَكْثَمَ كَتَبَ يَسْأَلُنِي عَنْ مَسَائِلَ لِأُفْتِيَهُ فِيهَا فَضَحِكَ ع ثُمَّ قَالَ فَهَلْ أَفْتَيْتَهُ قُلْتُ لاَ لَمْ أَعْرِفْهَا قَالَ ع وَ مَا هِيَ قُلْتُ كَتَبَ يَسْأَلُنِي عَنْ قَوْلِ اَللَّهِ قالَ اَلَّذِي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ اَلْكِتابِ أَنَا آتِيكَ بِهِ قَبْلَ أَنْ يَرْتَدَّ إِلَيْكَ طَرْفُكَ نَبِيُّ اَللَّهِ كَانَ مُحْتَاجاً إِلَى…

پاسخهای امام هادی علیه السلام به سوالات یحیی بن اکثم - برادر امام هادی علیه السلام جناب موسی بن محمد بن رضا علیه السلام معروف به موسی مبرقع گوید: در دیوان عمومی به یحیی بن اکثم برخوردم و از من پرسشهایی نمود، من نزد برادرم علی بن محمد علیهما السلام آمدم و میان من و ایشان گفت و شنودهایی انجام پذیرفت و به من پندهایی داد و رهنمودهایی ارایه فرمود که مرا بینا و به طاعت از او واداشت. به ایشان عرض کردم: فدایت گردم ابن اکثم نامه ای به من داده و از من سوالاتی نموده و درخواست کرده پاسخش گویم. امام هادی علیه السلام تبسمی کرد و سپس فرمود: آیا تو نیز پاسخش دادی؟ گفتم: نه، پاسخ آنها را نمی دانستم. امام هادی علیه السلام فرمود: آن سوالات چیست؟ گفتم: در آن نامه این سوالات را مطرح کرده است: در باره فرمایش…

تحف العقول عن آل الرسول صلی الله علیه و آله، ج 2، ص 476

اِشْتَرَيْتُ لِأَبِي اَلْحَسَنِ ع غَنَماً كَثِيرَةً فَدَعَانِي فَأَدْخَلَنِي مِنْ إِصْطَبْلِ دَارِهِ إِلَى مَوْضِعٍ وَاسِعٍ لاَ أَعْرِفُهُ فَجَعَلْتُ أُفَرِّقُ تِلْكَ اَلْغَنَمَ فِيمَنْ أَمَرَنِي بِهِ فَبَعَثَ إِلَى أَبِي جَعْفَرٍ وَ إِلَى وَالِدَتِهِ وَ غَيْرِهِمَا مِمَّنْ أَمَرَنِي ثُمَّ اِسْتَأْذَنْتُهُ فِي اَلاِنْصِرَافِ إِلَى بَغْدَادَ إِلَى وَالِدِي وَ كَانَ ذَلِكَ يَوْمَ اَلتَّرْوِيَةِ فَكَتَبَ إِلَيَّ تُقِيمُ غَداً عِنْدَنَا ثُمَّ تَنْصَرِفُ قَالَ فَأَقَمْتُ فَلَمَّا كَانَ يَوْمُ عَرَفَةَ أَقَمْتُ عِنْدَهُ وَ بِتُّ لَيْلَةَ اَلْأَضْحَى فِي رِوَاقٍ لَهُ فَلَمَّا كَانَ فِي اَلسَّحَرِ…

اسحاق جلاب گوید: برای امام هادی علیه السلام گوسفندان بسیاری خریدم، سپس مرا خواست و از اصطبل منزلش بجای وسیعی برد که من آنجا را نمیشناختم، و در آنجا گوسفندان را بهر که دستور داد، تقسیم کردم، و برای(پسرش)ابو جعفر و مادر او و دیگران دستور داد و فرستاد، آنگاه روز ترویه بود که از حضرت اجازه گرفتم ببغداد نزد پدرم برگردم، بمن نوشت: فردا نزد ما باش و سپس برو. من هم بماندم و چون روز عرفه شد، نزد حضرت بودم و شب عید قربان هم در ایوان خانه اش خوابیدم هنگام سحر نزد من آمد و فرمود: ای اسحاق برخیز، من برخاستم و چون چشم گشودم، خود را در خانه ام در بغداد دیدم، خدمت پدرم رسیدم و گرد رفقایم نشستم، بآنها گفتم: روز عرفه در سامره بودم و روز عید ببغداد آمدم.

الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 498
Esc
↑ ↓ جابه‌جاییEnter باز کردن/ یا Ctrl K از هر صفحه