كُنْتُ بِالْمَدِينَةِ وَ سَقْفُ اَلْمَسْجِدِ اَلَّذِي يُشْرِفُ عَلَى اَلْقَبْرِ قَدْ سَقَطَ وَ اَلْفَعَلَةُ يَصْعَدُونَ وَ يَنْزِلُونَ وَ نَحْنُ جَمَاعَةٌ فَقُلْتُ لِأَصْحَابِنَا مَنْ مِنْكُمْ لَهُ مَوْعِدٌ يَدْخُلُ عَلَى أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ ع اَللَّيْلَةَ فَقَالَ مِهْرَانُ بْنُ أَبِي نَصْرٍ أَنَا وَ قَالَ إِسْمَاعِيلُ بْنُ عَمَّارٍ اَلصَّيْرَفِيُّ أَنَا فَقُلْنَا لَهُمَا سَلاَهُ لَنَا عَنِ اَلصُّعُودِ لِنُشْرِفَ عَلَى قَبْرِ اَلنَّبِيِّ ص فَلَمَّا كَانَ مِنَ اَلْغَدِ لَقِينَاهُمَا فَاجْتَمَعْنَا جَمِيعاً فَقَالَ إِسْمَاعِيلُ قَدْ سَأَلْنَاهُ لَكُمْ عَمَّا ذَكَرْتُمْ فَقَالَ مَا أُحِبُّ…
جعفر بن مثنی گوید: من در مدینه بودم زمانی که سقف مسجد، طرف بالای قبر پیغمبر فرو ریخته بود و کارگرها بالا میرفتند و پایین می آمدند، من همراه جماعتی آنجا بودم، برفقای خود گفتم: کدام یک از شما بناست امشب خدمت امام صادق علیه السلام برسد؟ مهران بن ابی نصر گفت: من، و اسماعیل بن عمار صیرفی هم گفت: من، ما بآن دو گفتیم: از آن حضرت راجع ببالا رفتن در اینجا بپرسید تا ما هم بر قبر پیغمبر صلی الله علیه و آله مشرف شویم، چون فردا شد، آن دو نفر را دیدیم و همه گرد آمدیم، اسماعیل گفت: آنچه را گفتید، ما از حضرت برای شما پرسیدیم، فرمود: من دوست ندارم هیچ یک از شما بالای قبر برآید و او را ایمن ندهم از دیدن چیزی که بینایی چشمش نابود شود، یا آن حضرت را بنماز ایستاده و یا همراه بعضی از همسرانش بیند.