حدیث امام حسین (ع) درباره کیفر قاتل امام حسین

کیفر قاتل امام حسین
شماره ۹۹۶۵ امام حسین (ع)

قال الإمام حسين عليه السلام:

قَدِمَ عَلَيْنَا رَجُلٌ مِنْ بَنِي دَارِمٍ مِمَّنْ شَهِدَ قَتْلَ اَلْحُسَيْنِ ع مُسْوَدَّ اَلْوَجْهِ وَ كَانَ رَجُلاً جَمِيلاً شَدِيدَ اَلْبَيَاضِ فَقُلْتُ لَهُ مَا كِدْتُ أَعْرِفُكَ لِتَغَيُّرِ لَوْنِكَ فَقَالَ قَتَلْتُ رَجُلاً مِنْ أَصْحَابِ اَلْحُسَيْنِ يُبْصَرُ بَيْنَ عَيْنَيْهِ أَثَرُ اَلسُّجُودِ وَ جِئْتُ بِرَأْسِهِ فَقَالَ اَلْقَاسِمُ لَقَدْ رَأَيْتُهُ عَلَى فَرَسٍ لَهُ مَرِحاً وَ قَدْ عَلَّقَ اَلرَّأْسَ بِلَبَانِهَا وَ هُوَ يُصِيبُ رُكْبَتَهَا قَالَ فَقُلْتُ لِأَبِي لَوْ أَنَّهُ رَفَعَ اَلرَّأْسَ قَلِيلاً أَ مَا تَرَى مَا تَصْنَعُ بِهِ اَلْفَرَسُ بِيَدَيْهَا فَقَالَ لِي يَا بُنَيَّ مَا يُصْنَعُ بِي أَشَدُّ لَقَدْ حَدَّثَنِي قَالَ مَا نِمْتُ لَيْلَةً مُنْذُ قَتَلْتُهُ إِلاَّ أَتَانِي فِي مَنَامِي حَتَّى يَأْخُذَ بِكَتِفِي فَيَقُودَنِي وَ يَقُولَ اِنْطَلِقْ فَيَنْطَلِقُ بِي إِلَى جَهَنَّمَ فَيَقْذَفَ بِي فَأَصِيحَ قَالَ فَسَمِعَتْ بِذَلِكَ جَارَةٌ لَهُ فَقَالَ مَا يَدَعُنَا نَنَامُ شَيْئاً مِنَ اَللَّيْلِ مِنْ صِيَاحِهِ قَالَ فَقُمْتُ فِي شَبَابٍ مِنَ اَلْحَيِّ فَأَتَيْنَا اِمْرَأَتَهُ فَسَأَلْنَاهَا فَقَالَتْ قَدْ أَبْدَى عَلَى نَفْسِهِ قَدْ صَدَقَكُمْ .

قاسم بن اصبغ بن نباته گوید: مردی سیاه روی از قبیله «بنی دارم»که پیش از این زیبا و بسیار سفید روی بود و شاهد قتل امام حسین علیه السلام شده بود نزد ما آمد به او گفتم: به خاطر تغییر رنگ چهره ات تو را به سختی شناختم. آن مرد گفت: مردی از یاران حسین علیه السلام را که سفید روی بود و بر پیشانی اش اثر سجده بود کشتم و با خود آوردم. قاسم در ادامه گوید: پس از کشتن او من آن مرد را سوار بر اسب دیدم که خوشحال بود و آن سر را بر سینه اسبش آویخته بود و آن سر به دست های اسب برخورد می کرد. به پدرم گفتم: ای کاش آن سر را کمی بالاتر می برد نمی بینی که دست های اسب با آن سر چه می کند؟ پدرم گفت: فرزند عزیزم آنچه بر سرش آورده اند سخت تر از این بوده است. آن مرد خود برایم تعریف می کرد که از آن هنگام که او را کشته ام شبی به خواب نمی روم جز آنکه او به سراغم می آید و شانه هایم را می گیرد و مرا می کشد و می گوید: راه بیفت و مرا به دوزخ می کشاند و در آن می افکند تا صبح از خواب برخیزم، و نیز گفت: یکی از زنان همسایه که صدایش را در خواب شنیده بود می گفت: با ناله ها و نعره هایش نمی گذارد که یک لحظه از شب را هم به خواب رویم. راوی در ادامه گفت: با گروهی از جوانان قبیله نزد همسرش رفتیم و در باره او از همسرش پرسیدیم و او گفت: خود همه چیز را آشکارا گفته است و راست گفته است.

Esc
↑ ↓ جابه‌جاییEnter باز کردن/ یا Ctrl K از هر صفحه