حدیث امام کاظم (ع) درباره انفال و خمس

انفال و خمس
شماره ۲۴۸۶ امام کاظم (ع)

قال الإمام الکاظم عليه السلام:

لَمَّا وَرَدَ أَبُو اَلْحَسَنِ مُوسَى ع عَلَى اَلْمَهْدِيِّ رَآهُ يَرُدُّ اَلْمَظَالِمَ فَقَالَ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ مَا بَالُ مَظْلِمَتِنَا لاَ تُرَدُّ فَقَالَ لَهُ وَ مَا ذَاكَ يَا أَبَا اَلْحَسَنِ قَالَ إِنَّ اَللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى لَمَّا فَتَحَ عَلَى نَبِيِّهِ ص فَدَكاً وَ مَا وَالاَهَا لَمْ يُوجَفْ عَلَيْهِ بِ خَيْلٍ وَ لا رِكابٍ فَأَنْزَلَ اَللَّهُ عَلَى نَبِيِّهِ ص وَ آتِ ذَا اَلْقُرْبى حَقَّهُ فَلَمْ يَدْرِ رَسُولُ اَللَّهِ ص مَنْ هُمْ فَرَاجَعَ فِي ذَلِكَ جَبْرَئِيلَ وَ رَاجَعَ جَبْرَئِيلُ ع رَبَّهُ فَأَوْحَى اَللَّهُ إِلَيْهِ أَنِ اِدْفَعْ فَدَكاً إِلَى فَاطِمَةَ ع فَدَعَاهَا رَسُولُ اَللَّهِ ص فَقَالَ لَهَا يَا فَاطِمَةُ إِنَّ اَللَّهَ أَمَرَنِي أَنْ أَدْفَعَ إِلَيْكِ فَدَكاً فَقَالَتْ قَدْ قَبِلْتُ يَا رَسُولَ اَللَّهِ مِنَ اَللَّهِ وَ مِنْكَ فَلَمْ يَزَلْ وُكَلاَؤُهَا فِيهَا حَيَاةَ رَسُولِ اَللَّهِ ص فَلَمَّا وُلِّيَ أَبُو بَكْرٍ أَخْرَجَ عَنْهَا وُكَلاَءَهَا فَأَتَتْهُ فَسَأَلَتْهُ أَنْ يَرُدَّهَا عَلَيْهَا فَقَالَ لَهَا اِئْتِينِي بِأَسْوَدَ أَوْ أَحْمَرَ يَشْهَدُ لَكِ بِذَلِكِ فَجَاءَتْ بِأَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ ع وَ أُمِّ أَيْمَنَ فَشَهِدَا لَهَا فَكَتَبَ لَهَا بِتَرْكِ اَلتَّعَرُّضِ فَخَرَجَتْ وَ اَلْكِتَابُ مَعَهَا فَلَقِيَهَا عُمَرُ فَقَالَ مَا هَذَا مَعَكِ يَا بِنْتَ مُحَمَّدٍ قَالَتْ كِتَابٌ كَتَبَهُ لِيَ اِبْنُ أَبِي قُحَافَةَ قَالَ أَرِينِيهِ فَأَبَتْ فَانْتَزَعَهُ مِنْ يَدِهَا وَ نَظَرَ فِيهِ ثُمَّ تَفَلَ فِيهِ وَ مَحَاهُ وَ خَرَقَهُ فَقَالَ لَهَا هَذَا لَمْ يُوجِفْ عَلَيْهِ أَبُوكِ بِ خَيْلٍ وَ لا رِكابٍ َعِي اَلْحِبَالَ فِي رِقَابِنَا فَقَالَ لَهُ اَلْمَهْدِيُّ يَا أَبَا اَلْحَسَنِ حُدَّهَا لِي فَقَالَ حَدٌّ مِنْهَا جَبَلُ أُحُدٍ وَ حَدٌّ مِنْهَا عَرِيشُ مِصْرَ وَ حَدٌّ مِنْهَا سِيفُ اَلْبَحْرِ وَ حَدٌّ مِنْهَا دُومَةُ اَلْجَنْدَلِ فَقَالَ لَهُ كُلُّ هَذَا قَالَ نَعَمْ يَا أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ هَذَا كُلُّهُ إِنَّ هَذَا كُلَّهُ مِمَّا لَمْ يُوجِفْ عَلَى أَهْلِهِ رَسُولُ اَللَّهِ ص بِخَيْلٍ وَ لاَ رِكَابٍ فَقَالَ كَثِيرٌ وَ أَنْظُرُ فِيهِ .

علی بن اسباط گوید: چون موسی بن جعفر علیه السلام بر مهدی عباسی وارد شد، دید(مشغول دادخواهی است و)آنچه از مردم بظلم گرفته اند برمیگرداند. فرمود: ای امیر المومنین چرا آنچه از ما بظلم گرفته شده بما برنمیگردانند؟ مهدی گفت: ای ابا الحسن موضوع چیست؟ فرمود: همانا خدای تبارک و تعالی چون فدک و حومه آن را برای پیغمبرش فتح نمود، و بر آن اسب و شتر رانده نشد(با جنگ گرفته نشد)خدا بر پیغمبرش صلی الله علیه و آله این آیه نازل فرمود: «حق خویشاوندان را بده-28 سوره 17-»پیغمبر صلی الله علیه و آله ندانست آنها کیانند، بجبرییل مراجعه کرد، جبرییل هم بپروردگارش مراجعه نمود، خدا باو وحی فرمود: فدک را بفاطمه بده، پیغمبر صلی الله علیه و آله فاطمه را خواست و باو فرمود: فاطمه خدا بمن امر فرموده که فدک را بتو دهم، فاطمه گفت: یا رسول الله من هم از شما و از خدا پذیرفتم و تا زمانی که پیغمبر صلی الله علیه و آله زنده بود، وکلا فاطمه آنجا بودند، و چون ابو بکر بحکومت رسید، وکلا او را از آنجا بیرون کرد، فاطمه نزد ابو بکر آمد و از او خواست فدک را بوی برگرداند. ابو بکر گفت: شخص سیاه پوست یا سرخ پوستی(هر کس باشد)بیاور تا بنفع تو در این باره گواهی دهد فاطمه امیر المومنین علیه السلام و ام ایمن را آورد تا بنفع او گواهی دادند، ابو بکر برایش نوشت که متعرضش نشوند. -فاطمه بیرون آمد و نامه را همراه داشت که بعمر برخورد. عمر گفت: دختر محمد چه همراه داری؟ فرمود: نامه ایست که پسر ابی قحافه برایم نوشته است، گفت: آن را بمن نشان ده، فاطمه نداد، عمر آن را از دستش چنگ زد و مطالعه کرد سپس روی آن آب دهن انداخت و پاک کرد و پاره نمود و بفاطمه گفت: این فدک را پدرت با راندن اسب و شتر نگرفته است که تو بخواهی ریسمان بگردن ما گذاری (و ما را محکوم کنی یا برده خود سازی). مهدی عباسی بحضرت گفت: ای ابا الحسن حدود فدک را بمن بگو، فرمود: یک حدش کوه احد و حد دیگرش عریش مصر و حد دیگرش سیف البحر و حد دیگرش دومه الجندل است، مهدی گفت همه اینها؟ فرمود: یا امیر المومنین همه اینها؛ زیرا همه اینها از زمینهایی است که رسول خدا صلی الله- علیه و آله اسب و شتر بر اهل آن نرانده است، مهدی گفت: مقدار زیادیست و در آن تامل کرد.

Esc
↑ ↓ جابه‌جاییEnter باز کردن/ یا Ctrl K از هر صفحه