قال الإمام الصادق عليه السلام:
إِنَّ أَمِيرَ اَلْمُؤْمِنِينَ ع لَهُ خُئُولَةٌ فِي بَنِي مَخْزُومٍ وَ إِنَّ شَابّاً مِنْهُمْ أَتَاهُ فَقَالَ يَا خَالِي إِنَّ أَخِي مَاتَ وَ قَدْ حَزِنْتُ عَلَيْهِ حُزْناً شَدِيداً قَالَ فَقَالَ لَهُ تَشْتَهِي أَنْ تَرَاهُ قَالَ بَلَى قَالَ فَأَرِنِي قَبْرَهُ قَالَ فَخَرَجَ وَ مَعَهُ بُرْدَةُ رَسُولِ اَللَّهِ ص مُتَّزِراً بِهَا فَلَمَّا اِنْتَهَى إِلَى اَلْقَبْرِ تَلَمْلَمَتْ شَفَتَاهُ ثُمَّ رَكَضَهُ بِرِجْلِهِ فَخَرَجَ مِنْ قَبْرِهِ وَ هُوَ يَقُولُ بِلِسَانِ اَلْفُرْسِ فَقَالَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ ع أَ لَمْ تَمُتْ وَ أَنْتَ رَجُلٌ مِنَ اَلْعَرَبِ قَالَ بَلَى وَ لَكِنَّا مِتْنَا عَلَى سُنَّةِ فُلاَنٍ وَ فُلاَنٍ فَانْقَلَبَتْ أَلْسِنَتُنَا .
امام صادق علیه السلام فرمود: امیر المومنین علیه السلام دایی هایی در قبیله بنی مخزوم داشت جوانی از آنها خدمتش آمد و عرضکرد: دایی جان برادرم مرده و من در مرگش سخت غمگین شده ام، حضرت باو فرمود: میخواهی او را ببینی؟ عرضکرد: آری، فرمود قبرش را بمن نشان ده، پس خارج شد و برد رسول خدا صلی الله علیه و آله را بکمر بست، چون نزد قبر رسید، لبهایش بهم میخورد، سپس با پایش بقبر او زد، او از قبر بیرون آمد و بزبان فارسی سخن میگفت، امیر المومنین علیه السلام فرمود: مگر وقتی تو مردی از عرب نبودی؟ گفت: چرا ولی ما بروش فلان و فلان مردیم از این رو زبان ما دگرگون شد.