حدیث امام رضا (ع) درباره خشم

خشم
شماره ۱۳۲۵۳ امام رضا (ع)

قال الإمام الرضاء عليه السلام:

مِنْ كِتَابِ عُيُونِ اَلْأَخْبَارِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ مُوسَى اَلرِّضَا عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ قَالَ : أَوْحَى اَللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ إِلَى نَبِيٍّ مِنْ أَنْبِيَائِهِ إِذَا أَصْبَحْتَ فَأَوَّلُ شَيْءٍ يَسْتَقْبِلُكَ فَكُلْهُ وَ اَلثَّانِي فَاكْتُمْهُ وَ اَلثَّالِثُ فَاقْبَلْهُ وَ اَلرَّابِعُ فَلاَ تُؤْيِسْهُ وَ اَلْخَامِسُ فَاهْرُبْ مِنْهُ قَالَ فَلَمَّا أَصْبَحَ مَضَى فَاسْتَقْبَلَهُ جَبَلٌ أَسْوَدُ عَظِيمٌ فَوَقَفَ وَ قَالَ أَمَرَنِي رَبِّي عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ آكُلَ هَذَا وَ بَقِيَ مُتَحَيِّرا ثُمَّ رَجَعَ إِلَى نَفْسِهِ فَقَالَ إِنَّ رَبِّي جَلَّ جَلاَلُهُ لاَ يَأْمُرُنِي إِلاَّ بِمَا أُطِيقُ فَمَشَى إِلَيْهِ لِيَأْكُلَهُ فَكُلَّمَا دَنَا مِنْهُ صَغُرَ حَتَّى اِنْتَهَى إِلَيْهِ فَوَجَدَهُ لُقْمَة فَأَكَلَهَا فَوَجَدَهَا أَطْيَبَ شَيْءٍ أَكَلَهُ ثُمَّ مَضَى فَوَجَدَ طَسْتا مِنْ ذَهَبٍ فَقَالَ أَمَرَنِي رَبِّي أَنْ أَكْتُمَ هَذَا فَحَفَرَ لَهُ حُفْرَة وَ جَعَلَهُ فِيهَا وَ أَلْقَى عَلَيْهِ اَلتُّرَابَ ثُمَّ مَضَى فَالْتَفَتَ فَإِذَا اَلطَّسْتُ قَدْ ظَهَرَ قَالَ قَدْ فَعَلْتُ مَا أَمَرَنِي رَبِّي عَزَّ وَ جَلَّ فَمَضَى فَإِذَا هُوَ بِطَيْرٍ وَ خَلْفَهُ بَازِيٌّ فَطَافَ اَلطَّيْرُ حَوْلَهُ فَقَالَ أَمَرَنِي رَبِّي أَنْ أَقْبَلَ هَذَا فَفَتَحَ كُمَّهُ فَدَخَلَ اَلطَّيْرُ فِيهِ فَقَالَ لَهُ اَلْبَازِي أَخَذْتَ صَيْدِي وَ أَنَا خَلْفَهُ مُنْذُ أَيَّامٍ فَقَالَ إِنَّ رَبِّي أَمَرَنِي أَنْ لاَ أُؤْيِسَ هَذَا فَقَطَعَ مِنْ فَخِذِهِ قِطْعَة فَأَلْقَاهَا إِلَيْهِ ثُمَّ مَضَى فَلَمَّا مَضَى فَإِذَا هُوَ بِلَحْمِ مَيْتَةٍ مُنْتِنٍ مَدُودٍ فَقَالَ أَمَرَنِي رَبِّي أَنْ أَهْرُبَ مِنْ هَذَا فَهَرَبَ مِنْهُ وَ رَجَعَ وَ رَأَى فِي اَلْمَنَامِ كَأَنَّهُ قَدْ قِيلَ لَهُ إِنَّكَ قَدْ فَعَلْتَ مَا أُمِرْتَ بِهِ فَهَلْ تَدْرِي مَا ذَاكَ كَانَ قَالَ لاَ قِيلَ لَهُ أَمَّا اَلْجَبَلُ فَهُوَ اَلْغَضَبُ إِنَّ اَلْعَبْدَ إِذَا غَضِبَ لَمْ يَرَ نَفْسَهُ وَ جَهِلَ قَدْرَهُ مِنْ عِظَمِ اَلْغَضَبِ فَإِذَا حَفِظَ نَفْسَهُ وَ عَرَفَ قَدْرَهُ وَ سَكَنَ غَضَبُهُ كَانَتْ عَاقِبَتُهُ كَاللُّقْمَةِ اَلطَّيِّبَةِ اَلَّتِي أَكَلَهَا وَ أَمَّا اَلطَّسْتُ فَهُوَ اَلْعَمَلُ اَلصَّالِحُ إِذَا كَتَمَهُ اَلْعَبْدُ وَ أَخْفَاهُ أَبَى اَللَّهُ إِلاَّ أَنْ يُظْهِرَهُ لِيُزَيِّنَهُ بِهِ مَعَ مَا اِدَّخَرَ لَهُ مِنْ ثَوَابِ اَلْآخِرَةِ وَ أَمَّا اَلطَّيْرُ فَهُوَ اَلرَّجُلُ اَلَّذِي يَأْتِيكَ بِنَصِيحَةٍ فَاقْبَلْهُ وَ اِقْبَلْ نَصِيحَتَهُ وَ أَمَّا اَلْبَازِي فَهُوَ اَلرَّجُلُ اَلَّذِي يَأْتِيكَ فِي حَاجَةٍ فَلاَ تُؤْيِسْهُ وَ أَمَّا اَللَّحْمُ اَلْمُنْتِنُ فَهُوَ اَلْغِيبَةُ فَاهْرُبْ مِنْهَا.

امام رضا علیه السّلام فرمود:خدای عزّ و جلّ به پیامبری از پیامبرانش وحی فرمود:هنگامی که صبح از خانه بیرون آمدی نخستین چیزی را که با آن روبرو شدی بخور، و دومین آن را مخفی بدار، و سومی را قبول کن، و چهارمی را ناامید نکن، و از پنجمی بگریز. آن پیامبر هنگام صبح که بیرون آمد با کوه بزرگ و سیاهی روبرو شد، ایستاد و گفت: پروردگارم به من فرمان داده که این را بخورم، او سرگردان ماند، سپس با خود گفت: پروردگارم مرا به کاری که طاقتش را ندارم فرمان ندهد، او به طرف کوه حرکت کرد تا آن را بخورد، هر چه به آن نزدیکتر می شد کوه کوچکتر می گردید، تا وقتی که به آن رسید به اندازۀ لقمه ای شده بود، آن را خورد و بسیار خوشمزه یافت، سپس به راه خود ادامه داد، و در راه طشتی از طلا پیدا کرد، و گفت:پروردگارم به من فرموده که آن را پنهان سازم، گودالی حفر کرد و پنهانش کرد و روی آن خاک ریخت، سپس حرکت کرد، در این هنگام متوجه شد که آن طشت از زیر خاک بیرون آمده، با خود گفت:آنچه را پروردگارم فرمان داده بود انجام دادم، بعد به راهش ادامه داد، و ناگهان پرنده ای را مشاهده کرد که بازی شکاری دنبال اوست، پرنده پیرامون او پرواز می کرد، آن پیامبر فرمود:پروردگارم فرمان داده که این را بپذیرم، در این هنگام آستین خود را باز کرد و پرنده داخلش شد، باز شکاری به آن پیامبر گفت:شکاری را که من چند روز دنبالش بودم گرفتی، با خود گفت: پروردگارم به من امر کرده که این را مأیوس نکنم، از ران پرنده تکه ای برید و جلوی او انداخت و رفت، در بین راه به گوشت گندیدۀ کرم زده ای بر خورد، با خود گفت: پروردگارم به من فرمود که از این دوری بجویم، از آنجا گریخت. وقتی به خانه بازگشت در خواب دید گویا به او گفته می شود:تو آنچه را به آن مأمور بودی به انجام رساندی، آیا می دانی قضیه چه بود؟گفت:نه، به او گفته شد:اما آن کوه در واقع غضب بود، زیرا هر بنده ای هنگامی که غضب می کند خود را نمی بیند و به خاطر شدّت خشمش مقام خود را فراموش می کند، هر گاه در حال غضب خود را نگاه داشت و منزلت خود را شناخت و خشمش را فرو خورد پایان کارش مانند لقمۀ لذیذی می شود که آن را خوردی، و اما آن طشت نیز در حقیقت کارهای شایستۀ بنده است که آن را پنهان داشته، خداوند هم آن را ظاهرش کند تا بنده اش را به آن زینت دهد، به علاوۀ ثوابی که برای آخرتش ذخیره می سازد، و اما قضیّۀ آن پرنده، او به حقیقت مردی است که تو را نصیحت می کند، نصیحتش را بپذیر، و آن باز شکاری نیز مردی است که نزد تو می آید و از تو حاجتی می خواهد، او را ناامید نکن، و اما آن گوشت متعفّن همان غیبت برادر مؤمن است که باید از آن دوری گزینی.

موضوع:
خشم
منبع:
مشکاة الأنوار فی غرر الأخبار، ج 1، ص 653
Esc
↑ ↓ جابه‌جاییEnter باز کردن/ یا Ctrl K از هر صفحه