قال الإمام الصادق عليه السلام:
عَنْ أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ قَالَ : حَضَرَ رَسُولُ اَللَّهِ شَابّا عِنْدَ وَفَاتِهِ فَقَالَ لَهُ قُلْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ فَاعْتُقِلَ لِسَانُهُ مِرَارا فَقَالَ لاِمْرَأَةٍ عِنْدَ رَأْسِهِ هَلْ لِهَذَا أُمٌّ قَالَتْ نَعَمْ أَنَا أُمُّهُ فَقَالَ فَسَاخِطَةٌ أَنْتِ عَلَيْهِ قَالَتْ نَعَمْ مَا كَلَّمْتُهُ مُنْذُ سِتِّ حِجَجٍ قَالَ اِرْضَيْ عَنْهُ فَقَالَتْ رَضِيَ اَللَّهُ عَنْهُ يَا رَسُولَ اَللَّهِ بِرِضَاكَ عَنْهُ فَقَالَ لَهُ رَسُولُ اَللَّهِ قُلْ لاَ إِلَهَ إِلاَّ اَللَّهُ فَقَالَهَا فَقَالَ مَا تَرَى قَالَ أَرَى رَجُلا أَسْوَدَ قَبِيحَ اَلْمَنْظَرِ مُنْتِنَ اَلرِّيحِ قَدْ وَلِيَنِي اَلسَّاعَةَ فَأَخَذَ بِكَظَمِي فَقَالَ قُلْ يَا مَنْ يَقْبَلُ اَلْيَسِيرَ وَ يَعْفُو عَنِ اَلْكَثِيرِ اِقْبَلْ مِنِّي اَلْيَسِيرَ وَ اُعْفُ عَنِّي اَلْكَثِيرَ إِنَّكَ أَنْتَ اَلْغَفُورُ اَلرَّحِيمُ فَقَالَهَا فَقَالَ لَهُ مَا تَرَى فَقَالَ أَرَى رَجُلا أَبْيَضَ حَسَنَ اَلثِّيَابِ حَسَنَ اَلْوَجْهِ طَيِّبَ اَلرِّيحِ قَدْ وَلِيَنِي وَ أَرَى اَلْأَسْوَدَ قَدْ نَأَى عَنِّي قَالَ أَعِدْ فَأَعَادَ فَقَالَ لَسْتُ أَرَى اَلْأَسْوَدَ وَ أَرَى اَلْأَبْيَضَ قَدْ وَلِيَنِي قَالَ فطفى ثُمَّ طَفَا عَلَى هَذَا اَلْحَالِ .
امام صادق علیه السّلام فرمود:رسول خدا صلّی اللّٰه علیه و آله هنگام فوت جوانی حاضر شد و فرمود:بگو« لا اله الاّ اللّٰه. »، زبانش را چندین بار حرکت داد، پیامبر به زنی که بالای سر جوان بود فرمود:آیا این جوان مادری دارد؟گفت:بلی، من مادر اویم، فرمود:آیا تو بر او خشمگین هستی؟ گفت:بلی، شش سال است که با او حرف نزده ام، فرمود:از او راضی شو، گفت:خدا به رضای تو از او راضی شود ای رسول خدا، سپس رسول خدا صلّی اللّٰه علیه و آله به جوان فرمود:بگو« لا اله الاّ اللّٰه. »، جوان این کلمه گفت، فرمود:چه می بینی؟گفت:مردی سیاه روی و زشت صورت و بدبو را می بینم که مرا در این ساعت احاطه کرده و گلویم را می فشارد. فرمود:بگو«ای کسی که عمل کم را می پذیری و از گناهان بسیار در می گذری، عمل کمم را بپذیر و گناهان بسیارم را در گذر، تو حقّا آمرزنده و مهربانی»، جوان این جملات را گفت، به او فرمود:چه می بینی؟گفت:مردی سفید، خوش لباس، خوش صورت، خوش بو که مرا در بر گرفته، و می بینم که مرد سیاه از من دور می شود، فرمود:تکرار کن، جوان تکرار کرد، سپس گفت:دیگر مرد سیاه را نمی بینم و مرد سفید را می بینم که مرا در بر گرفته، سپس در همین حال جان داد.