قال الإمام الصادق عليه السلام:
دَخَلْتُ أَنَا وَ عِيسَى شَلَقَانُ عَلَى أَبِي عَبْدِ اَللَّهِ ع فَابْتَدَأَنَا فَقَالَ عَجَباً لِأَقْوَامٍ يَدَّعُونَ عَلَى أَمِيرِ اَلْمُؤْمِنِينَ ع مَا لَمْ يَتَكَلَّمْ بِهِ قَطُّ خَطَبَ أَمِيرُ اَلْمُؤْمِنِينَ ع اَلنَّاسَ بِالْكُوفَةِ فَقَالَ اَلْحَمْدُ لِلَّهِ اَلْمُلْهِمِ عِبَادَهُ حَمْدَهُ وَ فَاطِرِهِمْ عَلَى مَعْرِفَةِ رُبُوبِيَّتِهِ اَلدَّالِّ عَلَى وُجُودِهِ بِخَلْقِهِ وَ بِحُدُوثِ خَلْقِهِ عَلَى أَزَلِهِ وَ بِاشْتِبَاهِهِمْ عَلَى أَنْ لاَ شِبْهَ لَهُ اَلْمُسْتَشْهِدِ بِآيَاتِهِ عَلَى قُدْرَتِهِ اَلْمُمْتَنِعَةِ مِنَ اَلصِّفَاتِ ذَاتُهُ وَ مِنَ اَلْأَبْصَارِ رُؤْيَتُهُ وَ مِنَ اَلْأَوْهَامِ اَلْإِحَاطَةُ بِهِ لاَ أَمَدَ لِكَوْنِهِ وَ لاَ غَايَةَ لِبَقَائِهِ لاَ تَشْمُلُهُ اَلْمَشَاعِرُ وَ لاَ تَحْجُبُهُ اَلْحُجُبُ وَ اَلْحِجَابُ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ خَلْقِهِ خَلْقُهُ إِيَّاهُمْ لاِمْتِنَاعِهِ مِمَّا يُمْكِنُ فِي ذَوَاتِهِمْ وَ لِإِمْكَانٍ مِمَّا يَمْتَنِعُ مِنْهُ وَ لاِفْتِرَاقِ اَلصَّانِعِ مِنَ اَلْمَصْنُوعِ وَ اَلْحَادِّ مِنَ اَلْمَحْدُودِ وَ اَلرَّبِّ مِنَ اَلْمَرْبُوبِ اَلْوَاحِدُ بِلاَ تَأْوِيلِ عَدَدٍ وَ اَلْخَالِقُ لاَ بِمَعْنَى حَرَكَةٍ وَ اَلْبَصِيرُ لاَ بِأَدَاةٍ وَ اَلسَّمِيعُ لاَ بِتَفْرِيقِ آلَةٍ وَ اَلشَّاهِدُ لاَ بِمُمَاسَّةٍ وَ اَلْبَاطِنُ لاَ بِاجْتِنَانٍ وَ اَلظَّاهِرُ اَلْبَائِنُ لاَ بِتَرَاخِي مَسَافَةٍ أَزَلُهُ نُهْيَةٌ لِمَجَاوِلِ اَلْأَفْكَارِ وَ دَوَامُهُ رَدْعٌ لِطَامِحَاتِ اَلْعُقُولِ قَدْ حَسَرَ كُنْهُهُ نَوَافِذَ اَلْأَبْصَارِ وَ قَمَعَ وُجُودُهُ جَوَائِلَ اَلْأَوْهَامِ فَمَنْ وَصَفَ اَللَّهَ فَقَدْ حَدَّهُ وَ مَنْ حَدَّهُ فَقَدْ عَدَّهُ وَ مَنْ عَدَّهُ فَقَدْ أَبْطَلَ أَزَلَهُ وَ مَنْ قَالَ أَيْنَ فَقَدْ غَيَّاهُ وَ مَنْ قَالَ عَلاَمَ فَقَدْ أَخْلَى مِنْهُ وَ مَنْ قَالَ فِيمَ فَقَدْ ضَمَّنَهُ .
ابن قتیبه گوید: من با عیسی شلقان بمحضر امام صادق(ع)رفتیم، حضرت خود آغاز سخن کرد و فرمود: تعجب است از مردمی که بامیر المومنین(ع)نسبت میدهند چیزی را که او هرگز بآن لب نگشوده است(میگویند او خداست و قابل پرستش در صورتی که)آن حضرت در کوفه برای مردم خطبه خواند و فرمود ستایش خدای راست که ستایشش را ببندگان خود الهام فرمود و شناسایی ربوبیتش را سرشت ایشان ساخت، بوسیله خلقش بر وجود خود رهنمون گشت و بحادث بودن مخلوقش بر ازلی بودن خود و بمانند بودن آنها بر بیمانندی خود دلالت کرد، آیات خود را گواه قدرتش گرفت، ذاتش از پذیرش صفات امتناع دارد (زیرا تمام صفات کمال عین ذاتش باشد و محالست که صفت زایدی پذیرد)و دیدنش از بیناییها و در خود گنجانیدنش نسبت بخاطرها محالست، بودش را سرآغازی نیست و دوامش را انجامی نباشد، ابزار درک او را فرانگیرد و پرده ها او را نپوشاند پرده میان او و مخلوقش همان طرز خلقت آنهاست زیرا آنچه لایق بذات مخلوقست نسبت باو ممتنع است و آنچه نسبت بوی ممتنع است مخلوق را سزاوار است(جهل و عجز و فقر و نابودی نسبت بوی محالست و همه اینها برای مخلوق ضروری و لازمست، این است پرده میان خالق 122 - 2 و مخلوق)و نیز بجهت فرق میان سازنده و ساخته شده و میان محدودکننده و محدود شده و میان پروردگار و پروریده -یکتاست نه بمعنی عدد(یک بلکه باین معنی که مرکب نیست و مانند ندارد)آفریننده است نه بمعنی جنبش اعضا (چنان که هر سازنده یی اعضایش حرکت کند)بیناست بدون ابزار، شنواست بدون آلت، حاضر است بدون تماس جسمی، باطن است نه بزیر پرده، ظاهر است و بر کنار نه بمعنی دوری مسافت، (چنان که کسی که از ما بر کنار است بین ما و او مسافتی است)ازلیتش جلوگیر تاختن افکار است(توسن فکر هر چه بتازد آغازی برایش نیابد)و همیشگیش مانع سرکشیهای خرد، کنه و حقیقت او دیدگان تیزبین را درمانده کرده و وجودش خاطرهای تندرو را از بن کنده، هر که خدا را توصیف کند محدودش کرده و هر که محدودش کند بشماره اش آورده و هر که او را بشماره آورد ازلیتش را باطل کرده و هر که گوید: کجاست نهایتی برایش قایل شده(یعنی ذات او را در مکان محدودی منتهی دانسته)و هر که گوید روی چیست جایی را از او خالی دانسته و هر که گوید: در چیست؟ او را گنجانیده است.