قال الإمام الصادق عليه السلام:
عَنْ بَحْرٍ اَلسَّقَّاءِ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ يَا بَحْرُ حُسْنُ اَلْخُلُقِ يُسْرٌ ثُمَّ قَالَ أَ لاَ أُخْبِرُكَ بِحَدِيثٍ مَا هُوَ فِي يَدِ أَحَدٍ مِنْ أَهْلِ اَلْمَدِينَةِ قُلْتُ بَلَى قَالَ بَيْنَا رَسُولُ اَللَّهِ ذَاتَ يَوْمٍ جَالِسٌ فِي اَلْمَسْجِدِ إِذْ جَاءَتْ جَارِيَةٌ لِبَعْضِ اَلْأَنْصَارِ وَ هُوَ قَائِمٌ فَأَخَذَتْ بِطَرَفِ ثَوْبِهِ فقال فَقَامَ لَهَا اَلنَّبِيُّ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ فَلَمْ تَقُلْ شَيْئا وَ لَمْ يَقُلْ لَهَا شَيْئا حَتَّى فَعَلَتْ ذَلِكَ ثَلاَثَ مَرَّاتٍ فَقَامَ اَلنَّبِيُّ فِي اَلرَّابِعَةِ وَ هِيَ خَلْفَهُ فَأَخَذَتْ هُدْبَة مِنْ ثَوْبِهِ ثُمَّ رَجَعَتْ فَقَالَ اَلنَّاسُ فَعَلَ اَللَّهُ بِكِ وَ فَعَلَ حَبَسْتِ رَسُولَ اَللَّهِ ثَلاَثَ مَرَّاتٍ لاَ تَقُولِينَ لَهُ شَيْئا وَ لاَ هُوَ يَقُولُ لَكِ شَيْئا مَا كَانَتْ حَاجَتُكِ إِلَيْهِ قَالَتْ إِنَّ لَنَا مَرِيضا فَأَرْسَلَنِي أَهْلِي لِآخُذَ هُدْبَة مِنْ ثَوْبِهِ يَشْتَفِى بِهَا فَلَمَّا أَرَدْتُ أَخْذَهَا رَآنِي فَقَامَ فَاسْتَحْيَيْتُ أَنْ آخُذَهَا وَ هُوَ يَرَانِي وَ أَكْرَهُ أَنْ أَسْتَأْمِرَهُ فِي أَخْذِهَا حَتَّى أَخَذْتُهَا .
امام صادق علیه السّلام به بحر سقا فرمود:ای بحر، خوش خلقی مایۀ آسانی امور است.سپس فرمود:آیا داستانی را که همۀ اهل مدینه می دانند برایت نقل نکنم؟عرض کردم:چرا، فرمود:یکی از روزها رسول خدا صلّی اللّٰه علیه و آله در مسجد نشسته بود که ناگهان کنیز یکی از انصار کنار رسول خدا صلّی اللّٰه علیه و آله ایستاده و گوشۀ جامۀ آن حضرت را گرفت، پیامبر صلّی اللّٰه علیه و آله به احترامش برخاست ولی به او چیزی نفرمود، آن زن هم به پیامبر چیزی نگفت، و این کار را سه مرتبه تکرار کرد، پیامبر صلّی اللّٰه علیه و آله در مرتبه چهارم حرکت کرد، آن زن که پشت سر آن حضرت بود رشته ای از جامۀ ایشان را گرفت، و سپس بازگشت، مردم به او گفتند:خدا تو را چنین و چنان کند که سه مرتبه رسول خدا صلّی اللّٰه علیه و آله را نگاه داشتی، نه تو چیزی به او گفتی و نه او چیزی به تو فرمود، از او چه می خواستی؟گفت:در خانۀ ما مریضی است، مرا فرستاده اند تا رشته ای از لباس پیامبر را برای استشفا ببرم، چون خواستم آن را بکنم مرا دید و از جا برخاست، من شرم کردم آن رشته نخ را بردارم و او مرا ببیند، و دوست هم نداشتم که از خودش بخواهم آن را بکند، تا اینکه در مرتبۀ چهارم آن را کندم.