دَخَلْتُ عَلَى أَبِي جَعْفَرٍ ع صَبِيحَةَ عُرْسِهِ حَيْثُ بَنَى بِابْنَةِ اَلْمَأْمُونِ وَ كُنْتُ تَنَاوَلْتُ مِنَ اَللَّيْلِ دَوَاءً فَأَوَّلُ مَنْ دَخَلَ عَلَيْهِ فِي صَبِيحَتِهِ أَنَا وَ قَدْ أَصَابَنِي اَلْعَطَشُ وَ كَرِهْتُ أَنْ أَدْعُوَ بِالْمَاءِ فَنَظَرَ أَبُو جَعْفَرٍ ع فِي وَجْهِي وَ قَالَ أَظُنُّكَ عَطْشَانَ فَقُلْتُ أَجَلْ فَقَالَ يَا غُلاَمُ أَوْ جَارِيَةُ اِسْقِنَا مَاءً فَقُلْتُ فِي نَفْسِي اَلسَّاعَةَ يَأْتُونَهُ بِمَاءٍ يَسُمُّونَهُ بِهِ فَاغْتَمَمْتُ لِذَلِكَ فَأَقْبَلَ اَلْغُلاَمُ وَ مَعَهُ اَلْمَاءُ فَتَبَسَّمَ فِي وَجْهِي ثُمَّ قَالَ يَا غُلاَمُ نَاوِلْنِي اَلْمَاءَ…
محمد بن علی هاشمی گوید: بامداد روزی که امام جواد علیه السلام با دختر مامون عروسی کرده بود خدمتش رسیدم، و در آن شب دوایی خورده بودم که تشنگی بمن دست داده بود و من نخستین کسی بودم که خدمتش رسیدم، و نمیخواستم آب طلب کنم، امام بچهره من نگاه کرد و فرمود: بگمانم تشنه یی؟ عرض کردم: آری فرمود: ای غلام(یا فرمود)ای کنیز برای ما آب آشامیدنی بیاور، من با خود گفتم: اکنون آبی مسموم می آورند. از این جهت اندوهگین شدم. غلام آمد و آب آورد، حضرت بچهره من تبسمی نمود و فرمود: ای غلام آب را بمن ده، آن را گرفت و آشامید، سپس بمن داد، من هم آشامیدم، باز تشنه شدم و دوست نداشتم آب بخواهم، باز هم امام مانند بار اول عمل کرد، و چون غلام با جام آب آمد، همان خیال بار اول در دلم افتاد(که شاید آب مسموم باشد)امام جام را گرفت…
كُنْتُ عِنْدَ أَبِي جَعْفَرٍ اَلثَّانِي ع إِذْ دَخَلَ عَلَيْهِ صَالِحُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ سَهْلٍ وَ كَانَ يَتَوَلَّى لَهُ اَلْوَقْفَ بِقُمَّ فَقَالَ يَا سَيِّدِي اِجْعَلْنِي مِنْ عَشَرَةِ آلاَفٍ فِي حِلٍّ فَإِنِّي أَنْفَقْتُهَا فَقَالَ لَهُ أَنْتَ فِي حِلٍّ فَلَمَّا خَرَجَ صَالِحٌ قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع أَحَدُهُمْ يَثِبُ عَلَى أَمْوَالِ حَقِّ آلِ مُحَمَّدٍ وَ أَيْتَامِهِمْ وَ مَسَاكِينِهِمْ وَ فُقَرَائِهِمْ وَ أَبْنَاءِ سَبِيلِهِمْ فَيَأْخُذُهُ ثُمَّ يَجِي ءُ فَيَقُولُ اِجْعَلْنِي فِي حِلٍّ أَ تَرَاهُ ظَنَّ أَنِّي أَقُولُ لاَ أَفْعَلُ وَ اَللَّهِ لَيَسْأَلَنَّهُمُ اَللَّهُ يَوْمَ…
علی بن ابراهیم گوید: پدرم گفت: من خدمت امام محمد تقی علیه السلام بودم که صالح بن محمد بن سهل که متولی اوقاف قم بود، وارد شد و بحضرت عرضکرد: آقای من آن ده هزار را بمن حلال کن، زیرا آنها را خرج کرده ام، باو فرمود: حلالت باد. چون صالح بیرون رفت، امام جواد علیه السلام فرمود: شخصی باموال آل محمد و یتیمان و مساکین و فقرا و در راه ماندگانشان میتازد و میخورد سپس می آید و میگوید: مرا حلال کن، گمان میکند من میگویم: نمیکنم؟ (من میگویم حلالت باد)ولی بخدا که در روز قیامت خدا از آنها بدون مسامحه سوال خواهد کرد.
لَمَّا خَرَجَ أَبُو جَعْفَرٍ ع مِنَ اَلْمَدِينَةِ إِلَى بَغْدَادَ فِي اَلدَّفْعَةِ اَلْأُولَى مِنْ خَرْجَتَيْهِ قُلْتُ لَهُ عِنْدَ خُرُوجِهِ جُعِلْتُ فِدَاكَ إِنِّي أَخَافُ عَلَيْكَ فِي هَذَا اَلْوَجْهِ فَإِلَى مَنِ اَلْأَمْرُ بَعْدَكَ فَكَرَّ بِوَجْهِهِ إِلَيَّ ضَاحِكاً وَ قَالَ لَيْسَ اَلْغَيْبَةُ حَيْثُ ظَنَنْتَ فِي هَذِهِ اَلسَّنَةِ فَلَمَّا أُخْرِجَ بِهِ اَلثَّانِيَةَ إِلَى اَلْمُعْتَصِمِ صِرْتُ إِلَيْهِ فَقُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ أَنْتَ خَارِجٌ فَإِلَى مَنْ هَذَا اَلْأَمْرُ مِنْ بَعْدِكَ فَبَكَى حَتَّى اِخْضَلَّتْ لِحْيَتُهُ ثُمَّ اِلْتَفَتَ إِلَيَّ فَقَالَ عِنْدَ هَذِهِ يُخَافُ…
اسماعیل بن مهران گوید: حضرت ابی جعفر(امام محمد تقی)علیه السلام، دو مرتبه از مدینه ببغداد رفت، هنگام رفتن نخستین، بحضرت عرضکردم: قربانت گردم، من در این راه بر شما نگرانم، امر امامت پس از شما با کیست؟ حضرت با لبی خندان بمن متوجه شد و فرمود: آن غیبتی که گمان میکنی در این سال نیست، چون نوبت دوم آن حضرت را بسوی معتصم میبردند، نزدش رفتم و عرض کردم: قربانت گردم: شما بیرون میروید، امر امامت پس از شما با کیست؟ حضرت بقدری گریست که ریشش تر شد، سپس بمن متوجه شد و فرمود: در اینسفر باید بر من نگران بود، امر امامت پس از من با پسرم علی است.