قال الإمام الصادق عليه السلام:
سَخِطَ عَلَيَّ اِبْنُ هُبَيْرَةَ وَ حَلَفَ عَلَيَّ لَيَقْتُلُنِي فَهَرَبْتُ مِنْهُ وَ عُذْتُ بِأَبِي عَبْدِ اَللَّهِ ع فَأَعْلَمْتُهُ خَبَرِي فَقَالَ لِيَ اِنْصَرِفْ وَ أَقْرِئْهُ مِنِّي اَلسَّلاَمَ وَ قُلْ لَهُ إِنِّي قَدْ آجَرْتُ عَلَيْكَ مَوْلاَكَ رُفَيْداً فَلاَ تَهِجْهُ بِسُوءٍ فَقُلْتُ لَهُ جُعِلْتُ فِدَاكَ شَامِيٌّ خَبِيثُ اَلرَّأْيِ فَقَالَ اِذْهَبْ إِلَيْهِ كَمَا أَقُولُ لَكَ فَأَقْبَلْتُ فَلَمَّا كُنْتُ فِي بَعْضِ اَلْبَوَادِي اِسْتَقْبَلَنِي أَعْرَابِيٌّ فَقَالَ أَيْنَ تَذْهَبُ إِنِّي أَرَى وَجْهَ مَقْتُولٍ ثُمَّ قَالَ لِي أَخْرِجْ يَدَكَ فَفَعَلْتُ فَقَالَ يَدُ مَقْتُولٍ ثُمَّ قَالَ لِي أَبْرِزْ رِجْلَكَ فَأَبْرَزْتُ رِجْلِي فَقَالَ رِجْلُ مَقْتُولٍ ثُمَّ قَالَ لِي أَبْرِزْ جَسَدَكَ فَفَعَلْتُ فَقَالَ جَسَدُ مَقْتُولٍ ثُمَّ قَالَ لِي أَخْرِجْ لِسَانَكَ فَفَعَلْتُ فَقَالَ لِيَ اِمْضِ فَلاَ بَأْسَ عَلَيْكَ فَإِنَّ فِي لِسَانِكَ رِسَالَةً لَوْ أَتَيْتَ بِهَا اَلْجِبَالَ اَلرَّوَاسِيَ لاَنْقَادَتْ لَكَ قَالَ فَجِئْتُ حَتَّى وَقَفْتُ عَلَى بَابِ اِبْنِ هُبَيْرَةَ فَاسْتَأْذَنْتُ فَلَمَّا دَخَلْتُ عَلَيْهِ قَالَ أَتَتْكَ بِحَائِنٍ رِجْلاَهُ يَا غُلاَمُ اَلنَّطْعَ وَ اَلسَّيْفَ ثُمَّ أَمَرَ بِي فَكُتِّفْتُ وَ شُدَّ رَأْسِي وَ قَامَ عَلَيَّ اَلسَّيَّافُ لِيَضْرِبَ عُنُقِي فَقُلْتُ أَيُّهَا اَلْأَمِيرُ لَمْ تَظْفَرْ بِي عَنْوَةً وَ إِنَّمَا جِئْتُكَ مِنْ ذَاتِ نَفْسِي وَ هَاهُنَا أَمْرٌ أَذْكُرُهُ لَكَ ثُمَّ أَنْتَ وَ شَأْنَكَ فَقَالَ قُلْ فَقُلْتُ أَخْلِنِي فَأَمَرَ مَنْ حَضَرَ فَخَرَجُوا فَقُلْتُ لَهُ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ يُقْرِئُكَ اَلسَّلاَمَ وَ يَقُولُ لَكَ قَدْ آجَرْتُ عَلَيْكَ مَوْلاَكَ رُفَيْداً فَلاَ تَهِجْهُ بِسُوءٍ فَقَالَ وَ اَللَّهِ لَقَدْ قَالَ لَكَ جَعْفَرُ بْنُ مُحَمَّدٍ هَذِهِ اَلْمَقَالَةَ وَ أَقْرَأَنِي اَلسَّلاَمَ فَحَلَفْتُ لَهُ فَرَدَّهَا عَلَيَّ ثَلاَثاً ثُمَّ حَلَّ أَكْتَافِي ثُمَّ قَالَ لاَ يُقْنِعُنِي مِنْكَ حَتَّى تَفْعَلَ بِي مَا فَعَلْتُ بِكَ قُلْتُ مَا تَنْطَلِقُ يَدِي بِذَاكَ وَ لاَ تَطِيبُ بِهِ نَفْسِي فَقَالَ وَ اَللَّهِ مَا يُقْنِعُنِي إِلاَّ ذَاكَ فَفَعَلْتُ بِهِ كَمَا فَعَلَ بِي وَ أَطْلَقْتُهُ فَنَاوَلَنِي خَاتَمَهُ وَ قَالَ أُمُورِي فِي يَدِكَ فَدَبِّرْ فِيهَا مَا شِئْتَ .
رفید غلام یزید بن عمرو بن هبیره گوید: ابن هبیره بر من غضب کرد و قسم خورد که مرا بکشد من از او گریختم و بامام صادق علیه السلام پناهنده شدم و گزارش خود را بحضرت بیان کردم، امام بمن فرمود: برو و او را از جانب من سلام برسان و باو بگو: من غلامت رفید را پناه دادم، با خشم خود باو آسیبی مرسان، بحضرت عرضکردم: قربانت گردم او اهل شامست و عقیده پلیدی دارد، فرمود: چنان که بتو میگویم نزدش برو، من راه را در پیش گرفتم، چون به بیابانی رسیدم، مرد عربی بمن رو آورد و گفت کجا میروی؟ من چهره مردیکه کشته شود در تو میبینم، آنگاه گفت: دستت را بیرون کن، چون بیرون کردم، گفت: دست مردیست که کشته می شود، سپس گفت: پایت را نشان ده، چون نشان دادم، گفت پای مردیست که کشته می شود، باز گفت: تنت را ببینم، چون تنم را دید. گفت: تن مردیست که کشته شود آنگاه گفت: زبانت را بیرون کن، چون بیرون آوردم، گفت: برو که باکی بر تو نیست، زیرا در زبان تو پیغامی است که اگر آن را بکوههای استوار رسانی، مطیع تو شوند. -پس بیامدم تا در خانه ابن هبیره رسیدم، اجازه خواستم، چون وارد شدم: گفت: خیانتکار با پای خود نزد تو آمد. غلام زود سفره چرمی و شمشیر را بیاور، و دستور داد شانه و سر مرا بستند و جلاد بالای سرم ایستاد تا گردنم بزند. من گفتم: ای امیر تو که با جبر و زور، بر من دست نیافتی، بلکه با پای خود پیش تو آمدم، من پیغامی دارم که میخواهم بتو باز گویم، سپس خود دانی، گفت بگو: گفتم مجلس را خلوت کن، او بحاضرین دستور داد بیرون رفتند، گفتم: جعفر بن محمد بتو سلام میرساند و می گوید: من غلامت رفید را پناه دادم، با خشم خود باو آسیبی مرسان، گفت: ترا بخدا جعفر بن محمد بتو چنین گفت و بمن سلام رسانید؟ من برایش قسم خوردم، او تا سه بار سخنش را تکرار کرد. سپس شانه های مرا باز کرد و گفت، من باین قناعت نمیکنم و از تو خرسند نمیشوم، جز اینکه همان کار که با تو کردم با من بکنی، گفتم: دست من باین کار دراز نمیشود و بخود اجازه نمیدهم، گفت: بخدا که من جز بآن قانع نشوم، پس من هم چنان که بسرم آورد، بسرش آوردم، و بازش کردم، او مهر خود را بمن داد و گفت: تو اختیار دار کارهای من هستی، هر گونه خواهی رفتار کن.