حدیث امام کاظم (ع) درباره علم امام

علم امام
شماره ۱۸۳۸۷ امام کاظم (ع)

قال الإمام الکاظم عليه السلام:

أَمَرَ أَبُو إِبْرَاهِيمَ ع حِينَ أُخْرِجَ بِهِ أَبَا اَلْحَسَنِ ع أَنْ يَنَامَ عَلَى بَابِهِ فِي كُلِّ لَيْلَةٍ أَبَداً مَا كَانَ حَيّاً إِلَى أَنْ يَأْتِيَهُ خَبَرُهُ قَالَ فَكُنَّا فِي كُلِّ لَيْلَةٍ نَفْرُشُ لِأَبِي اَلْحَسَنِ فِي اَلدِّهْلِيزِ ثُمَّ يَأْتِي بَعْدَ اَلْعِشَاءِ فَيَنَامُ فَإِذَا أَصْبَحَ اِنْصَرَفَ إِلَى مَنْزِلِهِ قَالَ فَمَكَثَ عَلَى هَذِهِ اَلْحَالِ أَرْبَعَ سِنِينَ فَلَمَّا كَانَ لَيْلَةٌ مِنَ اَللَّيَالِي أَبْطَأَ عَنَّا وَ فُرِشَ لَهُ فَلَمْ يَأْتِ كَمَا كَانَ يَأْتِي فَاسْتَوْحَشَ اَلْعِيَالُ وَ ذُعِرُوا وَ دَخَلَنَا أَمْرٌ عَظِيمٌ مِنْ إِبْطَائِهِ فَلَمَّا كَانَ مِنَ اَلْغَدِ أَتَى اَلدَّارَ وَ دَخَلَ إِلَى اَلْعِيَالِ وَ قَصَدَ إِلَى أُمِّ أَحْمَدَ فَقَالَ لَهَا هَاتِ اَلَّتِي أَوْدَعَكِ أَبِي فَصَرَخَتْ وَ لَطَمَتْ وَجْهَهَا وَ شَقَّتْ جَيْبَهَا وَ قَالَتْ مَاتَ وَ اَللَّهِ سَيِّدِي فَكَفَّهَا وَ قَالَ لَهَا لاَ تَكَلَّمِي بِشَيْ ءٍ وَ لاَ تُظْهِرِيهِ حَتَّى يَجِي ءَ اَلْخَبَرُ إِلَى اَلْوَالِي فَأَخْرَجَتْ إِلَيْهِ سَفَطاً وَ أَلْفَيْ دِينَارٍ أَوْ أَرْبَعَةَ آلاَفِ دِينَارٍ فَدَفَعَتْ ذَلِكَ أَجْمَعَ إِلَيْهِ دُونَ غَيْرِهِ وَ قَالَتْ إِنَّهُ قَالَ لِي فِيمَا بَيْنِي وَ بَيْنَهُ وَ كَانَتْ أَثِيرَةً عِنْدَهُ اِحْتَفِظِي بِهَذِهِ اَلْوَدِيعَةِ عِنْدَكِ لاَ تُطْلِعِي عَلَيْهَا أَحَداً حَتَّى أَمُوتَ فَإِذَا مَضَيْتُ فَمَنْ أَتَاكِ مِنْ وُلْدِي فَطَلَبَهَا مِنْكِ فَادْفَعِيهَا إِلَيْهِ وَ اِعْلَمِي أَنِّي قَدْ مِتُّ وَ قَدْ جَاءَنِي وَ اَللَّهِ عَلاَمَةُ سَيِّدِي فَقَبَضَ ذَلِكَ مِنْهَا وَ أَمَرَهُمْ بِالْإِمْسَاكِ جَمِيعاً إِلَى أَنْ وَرَدَ اَلْخَبَرُ وَ اِنْصَرَفَ فَلَمْ يَعُدْ لِشَيْ ءٍ مِنَ اَلْمَبِيتِ كَمَا كَانَ يَفْعَلُ فَمَا لَبِثْنَا إِلاَّ أَيَّاماً يَسِيرَةً حَتَّى جَاءَتِ اَلْخَرِيطَةُ بِنَعْيِهِ فَعَدَدْنَا اَلْأَيَّامَ وَ تَفَقَّدْنَا اَلْوَقْتَ فَإِذَا هُوَ قَدْ مَاتَ فِي اَلْوَقْتِ اَلَّذِي فَعَلَ أَبُو اَلْحَسَنِ ع مَا فَعَلَ مِنْ تَخَلُّفِهِ عَنِ اَلْمَبِيتِ وَ قَبْضِهِ لِمَا قَبَضَ .

مسافر گوید: هنگامی که ابو ابراهیم(موسی بن جعفر)علیه السلام را(بسوی بغداد)میبردند بامام رضا علیه السلام دستور داد که همیشه تا وقتی که خودش زنده است، هر شب در منزل آن حضرت بخوابد تا خبرش باو برسد، مسافر گوید: ما هر شب بستر امام رضا را در دهلیز خانه میانداختیم، و آن حضرت بعد از شام می آمد و میخوابید -و صبح بمنزل خویش میرفت، تا چهار سال بدین منوال گذشت، شبی از شبها بستر حضرت را انداختند ولی او دیر کرد و بالاخره هم نیامد، اهل خانه نگران و هراسان شدند و ما را از نیامدنش دهشتی گرفت. چون فردا شد، آن حضرت بمنزل آمد و نزد اهل خانه رفت و متوجه ام احمد شد و باو فرمود: آنچه را پدرم بتو سپرده بیاور، ناگاه ام احمد فریاد کشید و سیلی برخسارش زد و گریبانش را درید و گفت: بخدا آقایم مرد، حضرت او را جلو گرفت و فرمود: «مبادا سخنی بگویی و آن را اظهار کنی تا خبر بحاکم برسد»سپس ام احمد زنبیلی را با دو هزار دینار یا چهار هزار دینار نزد او آورد و همه را بامام رضا داد، نه بدیگران(زیرا از اموال شخصی آن حضرت نبود تا میان همه وراث تقسیم شود). و ام احمد-که برگزیده و محرم راز امام هفتم علیه السلام بود-گفت آن حضرت روزی محرمانه بمن فرمود: این امانت را نزد خود حفظ کن، کسی را از آن آگاه نساز تا من بمیرم، چون من درگذشتم، هر کس از فرزندانم نزد تو آمد و آن را از تو خواست تحویلش ده و بدان که من مرده ام. اکنون بخدا نشانه ای که آقایم فرموده بود ظاهر شد(و دانستم که او درگذشته است)امام رضا علیه السلام آنها را از او گرفت و همه را دستور خودداری داد تا زمانی که خبر برسد، سپس بازگشت و برای خوابیدن شب هم چنان که می آمد، نیامد، تا چند روزی بیش نگذشت که پاکت نامه خبر وفات امام هفتم رسید. ما روزها را شمردیم و حساب کردیم، معلوم شد همان وقتی که امام رضا برای خوابیدن نیامد و امانت را گرفت، آن حضرت درگذشته است.

موضوع:
علم امام
منبع:
الکافی (ط - الإسلامیة)، ج 1، ص 381
Esc
↑ ↓ جابه‌جاییEnter باز کردن/ یا Ctrl K از هر صفحه