قال الإمام الصادق عليه السلام:
عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ عَمَّارٍ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اَللَّهِ عَلَيْهِ اَلسَّلاَمُ يَقُولُ إِنَّ رَجُلا فِيمَا مَضَى عَلَيْكُمْ مِنْ هَذَا اَلدَّهْرِ كَانَ مُتَوَاخِيا فِي اَلْقَضَاءِ وَ كَانَ لاَ يُرْفَعُ لِأَهْلِ اَلْأَرْضِ مِنَ اَلْحَسَنَاتِ مَا يُرْفَعُ لَهُ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ سَيِّئَةٌ فَأَحَبَّهُ مَلَكٌ مِنَ اَلْمَلاَئِكَةِ فَسَأَلَ اَللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ أَنْ يَأْذَنَ لَهُ فَيَنْزِلَ إِلَيْهِ فَيُسَلِّمَ عَلَيْهِ فَأَذِنَ لَهُ فَنَزَلَ فَإِذَا اَلرَّجُلُ قَائِمٌ يُصَلِّي فَجَلَسَ اَلْمَلَكُ وَ جَاءَ أَسَدٌ فَوَثَبَ عَلَى اَلرَّجُلِ فَقَطَعَهُ أَرْبَعَةَ إرب آرَابٍ وَ فَرَّقَ فِي كُلِّ جِهَةٍ مِنَ اَلْأَرْبَعَةِ إِرْبا وَ اِنْطَلَقَ فَقَامَ اَلْمَلَكُ فَجَمَعَ تِلْكَ اَلْأَعْضَاءَ فَدَفَنَهَا ثُمَّ مَضَى عَلَى سَاحِلِ اَلْبَحْرِ فَمَرَّ بِرَجُلٍ مُشْرِكٍ تُعْرَضُ عَلَيْهِ أَلْوَانُ اَلْأَطْعِمَةِ فِي آنِيَةٍ مِنَ اَلذَّهَبِ وَ اَلْفِضَّةِ وَ هُوَ مَلِكُ اَلْهِنْدِ وَ هُوَ كَذَلِكَ إِذْ تَكَلَّمَ بِالشِّرْكِ فَصَعِدَ اَلْمَلَكُ فَدُعِيَ فَقِيلَ لَهُ مَا رَأَيْتَ فَقَالَ مِنْ أَعْجَبِ مَا رَأَيْتُ عَبْدُكَ فُلاَنٌ اَلَّذِي لَمْ يَكُنْ يُرْفَعُ لِأَحَدٍ مِنَ اَلْآدَمِيِّينَ مِنَ اَلْحَسَنَاتِ مِثْلُ مَا يُرْفَعُ لَهُ سَلَّطْتَ عَلَيْهِ كَلْبا فَقَطَعَهُ إِرْبا ثُمَّ مَرَرْتُ بِعَبْدٍ لَكَ قَدْ مَلَّكْتَهُ تُعْرَضُ عَلَيْهِ آنِيَةُ اَلذَّهَبِ وَ اَلْفِضَّةِ فِيهَا أَلْوَانُ اَلْأَطْعِمَةِ فَيُشْرِكُ بِكَ وَ هُوَ سَوِيٌّ قَالَ فَلاَ تَعْجَبَنَّ مِنْ عَبْدِيَ اَلْأَوَّلِ فَإِنَّهُ سَأَلَنِي مَنْزِلَة مِنَ اَلْجَنَّةِ لَمْ يَبْلُغْهَا بِعَمَلٍ فَسَلَّطْتُ عَلَيْهِ اَلْكَلْبَ لِأُبْلِغَهُ اَلدَّرَجَةَ اَلَّتِي أَرَادَهَا وَ أَمَّا عَبْدِيَ اَلْآخَرُ فَإِنِّي لَمْ أَسْتَكْثِرْ لَهُ شَيْئا صَنَعْتُهُ بِهِ لِمَا يَصِيرُ إِلَيْهِ غَدا مِنْ عَذَابِي.
معاویة بن عمّار گوید:از امام صادق علیه السّلام شنیدم که می فرمود:در روزگاران قبل از شما مردی می زیست که به قضا و قدر گردن می نهاد، و آنچه از حسنات برایش ثبت می شد برای اهل زمین ثبت نمی شد، و هرگز مرتکب گناه نمی شد، یکی از فرشتگان که او را دوست می داشت، از خدا خواست تا اجازه دهد نزد او به زمین رود، و ملاقاتش نماید، خداوند به او اجازه داد و فرشته پایین آمد، و مشاهده کرد که مرد به نماز ایستاده، فرشته نزد او نشست، ناگاه شیری به روی مرد جهید و او را چهار قطعه کرد، و هر قطعه ای را به یکی از چهار طرف انداخت و رفت، آن فرشته برخاست و تکه های بدن مرد را جمع کرد و دفن نمود، سپس به کنار دریا رفت و در آنجا مرد مشرکی را دید که در ظرفهای طلا و نقره غذاهای گوناگون برایش می آورند، این مرد پادشاه هند بود و مشرک بود، زیرا کلمات شرک آمیز می گفت. فرشته به آسمان رفت، او را صدا زدند و پرسیدند:چه دیدی؟گفت:عجیبترین چیز که دیدم این بود که فلان بنده ات را که حسنات را فقط به او می دادی نه به دیگران، طعمۀ شیری ساختی که او را قطعه قطعه کرد، سپس بندۀ دیگرت را دیدم که او را پادشاهی داده بودی، و برایش در ظروف طلا و نقره غذاهای رنگارنگ می آوردند، و او در سلامت کامل به تو مشرک بود. خداوند فرمود:از بندۀ اولی من در شگفت مباش، زیرا او از من در بهشت مقام و جایگاهی خواست که به آن نمی رسید مگر با یک عمل، من هم آن شیر را بر او غلبه دادم تا او را به آن مقام برسانم، و اما بندۀ دیگرم؛ کار زیادی برایش نکردم به خاطر آنچه فردای قیامت از عذابم به او می رسد.