كُنْتُ حَاجّاً مَعَ رَفِيقٍ لِي فَوَافَيْنَا إِلَى اَلْمَوْقِفِ فَإِذَا شَابٌّ قَاعِدٌ عَلَيْهِ إِزَارٌ وَ رِدَاءٌ وَ فِي رِجْلَيْهِ نَعْلٌ صَفْرَاءُ قَوَّمْتُ اَلْإِزَارَ وَ اَلرِّدَاءَ بِمِائَةٍ وَ خَمْسِينَ دِينَاراً وَ لَيْسَ عَلَيْهِ أَثَرُ اَلسَّفَرِ فَدَنَا مِنَّا سَائِلٌ فَرَدَدْنَاهُ فَدَنَا مِنَ اَلشَّابِّ فَسَأَلَهُ فَحَمَلَ شَيْئاً مِنَ اَلْأَرْضِ وَ نَاوَلَهُ فَدَعَا لَهُ اَلسَّائِلُ وَ اِجْتَهَدَ فِي اَلدُّعَاءِ وَ أَطَالَ فَقَامَ اَلشَّابُّ وَ غَابَ عَنَّا فَدَنَوْنَا مِنَ اَلسَّائِلِ فَقُلْنَا لَهُ وَيْحَكَ مَا أَعْطَاكَ فَأَرَانَا حَصَاةَ ذَهَبٍ مُضَرَّسَةً قَدَّرْنَاهَا…
شخصی از اهل مداین گوید: من با رفیقم بحج رفته بودیم، چون بموقف عرفات رسیدیم، جوانی را دیدیم نشسته و لنگ و روپوشی در بر کرده و نعلین زردی در پا دارد، لنگ و روپوش او بنظر من صد و پنجاه دینار ارزش داشت، و علامت و اثر سفر در او نبود، گدایی نزد ما آمد، او را رد کردیم، سپس نزد آن جوان رفت و سوال کرد، جوان چیزی از زمین برداشت و باو داد، گدا او را دعا کرد و زیاد و جدی هم دعا کرد، سپس جوان برخاست و از نظر ما پنهان شد، ما نزد آن سایل رفتیم و باو گفتیم، عجبا بتو چه عطا کرد؟ او بما ریگ طلای دندانه داری نشان داد که قریب بیست مثقال بود، من برفیقم گفتم: مولای ما نزد ما بود و ما ندانستیم، آنگاه بجستجویش برخاستیم و تمام موقف را گردش کردیم و او را بدست نیاوردیم، سپس از جمعیتی که اطرافش بودند از اهل مکه و مدینه…