وَرَدْتُ اَلْجَبَلَ وَ أَنَا لاَ أَقُولُ بِالْإِمَامَةِ أُحِبُّهُمْ جُمْلَةً إِلَى أَنْ مَاتَ يَزِيدُ بْنُ عَبْدِ اَللَّهِ فَأَوْصَى فِي عِلَّتِهِ أَنْ يُدْفَعَ اَلشِّهْرِيُّ اَلسَّمَنْدُ وَ سَيْفُهُ وَ مِنْطَقَتُهُ إِلَى مَوْلاَهُ فَخِفْتُ إِنْ أَنَا لَمْ أَدْفَعِ اَلشِّهْرِيَّ إِلَى إِذْكُوتَكِينَ نَالَنِي مِنْهُ اِسْتِخْفَافٌ فَقَوَّمْتُ اَلدَّابَّةَ وَ اَلسَّيْفَ وَ اَلْمِنْطَقَةَ بِسَبْعِمِائَةِ دِينَارٍ فِي نَفْسِي وَ لَمْ أُطْلِعْ عَلَيْهِ أَحَداً فَإِذَا اَلْكِتَابُ قَدْ وَرَدَ عَلَيَّ مِنَ اَلْعِرَاقِ وَجِّهِ اَلسَّبْعَ مِائَةِ دِينَارٍ اَلَّتِي لَنَا قِبَلَكَ مِنْ ثَمَنِ…
بدر غلام احمد بن حسن گوید: وارد جبل شدم(قصبه یی میان بغداد و آذربایجان بوده)و معتقد بامامت(حضرت صاحب الامر علیه السلام)نبودم ولی اولاد علی را بطور کلی دوست میداشتم، تا آنکه یزید بن عبد الله مرد و در زمان بیماریش وصیت کرد که اسب سمندش را با شمشیر و کمربندش بمولایش(حضرت قایم علیه السلام)بدهند. من ترسیدم اگر آن اسب را به اذکوتکین(یکی از امرا ترک خلفا عباسی)ندهم از او بمن آزاری رسد، لذا آن اسب و شمشیر و کمربند را پیش خود بهفتصد دینار قیمت کردم و بهیچ کس اطلاع ندادم، ناگاه از عراق نامه یی بمن رسید که: هفتصد دیناری که بابت بهای اسب و شمشیر و کمربند نزد تو است، برای ما بفرست. (از اینجا بامامت آن حضرت معتقد شدم).
وُلِدَ لِي وَلَدٌ فَكَتَبْتُ أَسْتَأْذِنُ فِي طُهْرِهِ يَوْمَ اَلسَّابِعِ فَوَرَدَ لاَ تَفْعَلْ فَمَاتَ يَوْمَ اَلسَّابِعِ أَوِ اَلثَّامِنِ ثُمَّ كَتَبْتُ بِمَوْتِهِ فَوَرَدَ سَتُخْلَفُ غَيْرَهُ وَ غَيْرَهُ تُسَمِّيهِ أَحْمَدَ وَ مِنْ بَعْدِ أَحْمَدَ جَعْفَراً فَجَاءَ كَمَا قَالَ قَالَ وَ تَهَيَّأْتُ لِلْحَجِّ وَ وَدَّعْتُ اَلنَّاسَ وَ كُنْتُ عَلَى اَلْخُرُوجِ فَوَرَدَ نَحْنُ لِذَلِكَ كَارِهُونَ وَ اَلْأَمْرُ إِلَيْكَ قَالَ فَضَاقَ صَدْرِي وَ اِغْتَمَمْتُ وَ كَتَبْتُ أَنَا مُقِيمٌ عَلَى اَلسَّمْعِ وَ اَلطَّاعَةِ غَيْرَ أَنِّي مُغْتَمٌّ بِتَخَلُّفِي عَنِ اَلْحَجِّ فَوَقَّعَ لاَ يَضِيقَنَّ…
مردی گوید: برایم پسری متولد شد، بحضرت نامه نوشتم و اجازه خواستم او را در روز هفتم ختنه کنم. جواب رسید: نکن، او هم در روز هفتم یا هشتم مرد. آنگاه خبر مرگش را نوشتم. جواب آمد: «بجای او دیگری و دیگری بتو عطا شود که اولی را احمد و بعد از او را جعفر نام خواهی گذاشت». و چنان شد که فرمود. و باز عازم حج گشتم و با مردم خداحافظی کردم و آماده حرکت بودم که نامه یی آمد: «ما این کار را خوش نداریم، خودت میدانی»من دلتنگ و اندوهگین شدم و بحضرت نوشتم که: من بشنیدن و فرمان بردن از شما پا برجا ایستاده ام ولی از بازماندن از حج اندوهگینم، بس نامه آمد: «دلتنگ مباش، سال آینده حج خواهی گزارد ان شا الله. چون سال آینده شد، نامه نوشتم و اجازه خواستم، حضرت اجازه فرمود، سپس نوشتم: من محمد بن عباس را برای هم کجاوه بودن…
أَوْدَعَ اَلْمَجْرُوحُ مِرْدَاسَ بْنَ عَلِيٍّ مَالاً لِلنَّاحِيَةِ وَ كَانَ عِنْدَ مِرْدَاسٍ مَالٌ لِتَمِيمِ بْنِ حَنْظَلَةَ فَوَرَدَ عَلَى مِرْدَاسٍ أَنْفِذْ مَالَ تَمِيمٍ مَعَ مَا أَوْدَعَكَ اَلشِّيرَازِيُّ .
حسن بن علی علوی گوید: مجروح(شیرازی)مالی از ناحیه مقدسه نزد مرداس بن علی بامانت گذاشت، و نزد مرداس مالی هم از تمیم بن حنظله(متعلق بناحیه مقدسه)بود، بمرداس نامه آمد: «مال تمیم را با آنچه شیرازی بتو سپرده بفرست.
لَمَّا مَضَى أَبُو مُحَمَّدٍ ع وَرَدَ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ مِصْرَ بِمَالٍ إِلَى مَكَّةَ لِلنَّاحِيَةِ فَاخْتُلِفَ عَلَيْهِ فَقَالَ بَعْضُ اَلنَّاسِ إِنَّ أَبَا مُحَمَّدٍ ع مَضَى مِنْ غَيْرِ خَلَفٍ وَ اَلْخَلَفُ جَعْفَرٌ وَ قَالَ بَعْضُهُمْ مَضَى أَبُو مُحَمَّدٍ عَنْ خَلَفٍ فَبَعَثَ رَجُلاً يُكَنَّى بِأَبِي طَالِبٍ فَوَرَدَ اَلْعَسْكَرَ وَ مَعَهُ كِتَابٌ فَصَارَ إِلَى جَعْفَرٍ وَ سَأَلَهُ عَنْ بُرْهَانٍ فَقَالَ لاَ يَتَهَيَّأُ فِي هَذَا اَلْوَقْتِ فَصَارَ إِلَى اَلْبَابِ وَ أَنْفَذَ اَلْكِتَابَ إِلَى أَصْحَابِنَا فَخَرَجَ إِلَيْهِ آجَرَكَ اَللَّهُ فِي صَاحِبِكَ فَقَدْ مَاتَ وَ أَوْصَى بِالْمَالِ…
حسن بن عیسی گوید: چون امام حسن عسکری علیه السلام درگذشت، مردی از اهل مصر بمکه آمد و مالی متعلق بناحیه همراه داشت، در آن باره اختلاف پیدا شد، بعضی از مردم گفتند: امام عسکری بدون فرزند مرده و جانشین او همان جعفر(کذاب)است. برخی گفتند: او فرزند بجا گذاشته، حسن بن عیسی مردی را که کنیه اش ابو طالب بود. همراه نامه بسامره فرستاد، او نزد جعفر آمد و از او دلیل و برهان خواست جعفر گفت: اکنون حاضر نیست، او بدر خانه آمد و نامه را باصحاب ما داد، جواب آمد که: خدا در باره رفیقت(حسن بن عیسی)بتو اجر دهد، او مرد و نسبت بمالی که همراه داشت، بمرد امینی وصیت کرد که هر گونه لازمست دوست دارد رفتار کند، و از نامه او جواب داده شد(چون بمکه برگشت چنان بود که حضرت فرموده بود).
حَمَلَ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ آبَةَ شَيْئاً يُوصِلُهُ وَ نَسِيَ سَيْفاً بِآبَةَ فَأَنْفَذَ مَا كَانَ مَعَهُ فَكَتَبَ إِلَيْهِ مَا خَبَرُ اَلسَّيْفِ اَلَّذِي نَسِيتَهُ .
علی بن محمد گوید: مردی از اهل آبه مالی آورده بود که(بناحیه مقدسه)رساند و یک شمشیر را در آبه فراموش کرده بود. آنچه همراه داشت رسانید، حضرت باو نوشت: از شمشیری که فراموش کردی چه خبر؟.
بَعَثَ بِخَدَمٍ إِلَى مَدِينَةِ اَلرَّسُولِ ص وَ مَعَهُمْ خَادِمَانِ وَ كَتَبَ إِلَى خَفِيفٍ أَنْ يَخْرُجَ مَعَهُمْ فَخَرَجَ مَعَهُمْ فَلَمَّا وَصَلُوا إِلَى اَلْكُوفَةِ شَرِبَ أَحَدُ اَلْخَادِمَيْنِ مُسْكِراً فَمَا خَرَجُوا مِنَ اَلْكُوفَةِ حَتَّى وَرَدَ كِتَابٌ مِنَ اَلْعَسْكَرِ بِرَدِّ اَلْخَادِمِ اَلَّذِي شَرِبَ اَلْمُسْكِرَ وَ عُزِلَ عَنِ اَلْخِدْمَةِ .
حسن بن خفیف از پدرش نقل کند که(حضرت قایم علیه السلام)خدمتگزارانی بمدینه فرستاد(شاید غلامان خود حضرت بوده اند و برای خدمت مسجد و ضریح اعزام شده اند)و همراه آنان دو خادم بودند (که غلام نبودند، بلکه اجیر شده بودند)حضرت بخفیف هم نامه نوشت که با آنها حرکت کند، چون بکوفه رسیدند، یکی از آن دو خادم شرابی مست کننده آشامید، از کوفه بیرون نرفته بودند که از سامره نامه آمد: خادمی که شراب آشامیده برگردانیده و از خدمت معزول شود.
أَوْصَى يَزِيدُ بْنُ عَبْدِ اَللَّهِ بِدَابَّةٍ وَ سَيْفٍ وَ مَالٍ وَ أُنْفِذَ ثَمَنُ اَلدَّابَّةِ وَ غَيْرُ ذَلِكَ وَ لَمْ يُبْعَثِ اَلسَّيْفُ فَوَرَدَ كَانَ مَعَ مَا بَعَثْتُمْ سَيْفٌ فَلَمْ يَصِلْ أَوْ كَمَا قَالَ .
احمد بن حسن گوید: یزید بن عبد الله چارپایی را با شمشیر و مالی(برای ناحیه مقدسه)وصیت کرد، سپس بهای چارپا و غیر آن را فرستاد و شمشیر را نفرستاد(نه خودش را و نه بهایش را)نامه آمد که: همراه آنچه فرستادید، شمشیری بود که بما نرسید-یا بعبارتی نظیر این-.
اِجْتَمَعَ عِنْدِي خَمْسُمِائَةِ دِرْهَمٍ تَنْقُصُ عِشْرِينَ دِرْهَماً فَأَنِفْتُ أَنْ أَبْعَثَ بِخَمْسِمِائَةٍ تَنْقُصُ عِشْرِينَ دِرْهَماً فَوَزَنْتُ مِنْ عِنْدِي عِشْرِينَ دِرْهَماً وَ بَعَثْتُهَا إِلَى اَلْأَسَدِيِّ وَ لَمْ أَكْتُبْ مَا لِي فِيهَا فَوَرَدَ وَصَلَتْ خَمْسُمِائَةِ دِرْهَمٍ لَكَ مِنْهَا عِشْرُونَ دِرْهَماً .
محمد بن علی بن شاذان نیشابوری گوید: پانصد درهمی که 20 درهمش کم بود(از سهم امام)نزد من جمع شد، مرا ناگوار بود که 500 درهمی که 20 درهمش کمست بفرستم، لذا 20 درهم از مال خودم روی آن گذاشتم و نزد اسدی فرستادم و ننوشتم چقدر از خودم گذاشته ام، نامه آمد که: پانصد درهم رسید 20 درهمش از آن تو است.
كَانَتْ لِي جَارِيَةٌ كُنْتُ مُعْجَباً بِهَا فَكَتَبْتُ أَسْتَأْمِرُ فِي اِسْتِيلاَدِهَا فَوَرَدَ اِسْتَوْلِدْهَا وَ يَفْعَلُ اَللَّهُ مَا يَشَاءُ فَوَطِئْتُهَا فَحَبِلَتْ ثُمَّ أَسْقَطَتْ فَمَاتَتْ .
محمد بن صالح گوید: کنیزی داشتم که از او خوشم می آمد، بحضرت نامه نوشتم و در امر باردار ساختن او مشورت کردم. جواب آمد: «باردارش ساز، خدا هر چه خواهد میکند»با او نزدیکی کردم و آبستن شد، سپس بچه را سقط کرد و خودش هم مرد.
كَانَ اِبْنُ اَلْعَجَمِيِّ جَعَلَ ثُلُثَهُ لِلنَّاحِيَةِ وَ كَتَبَ بِذَلِكَ وَ قَدْ كَانَ قَبْلَ إِخْرَاجِهِ اَلثُّلُثَ دَفَعَ مَالاً لاِبْنِهِ أَبِي اَلْمِقْدَامِ لَمْ يَطَّلِعْ عَلَيْهِ أَحَدٌ فَكَتَبَ إِلَيْهِ فَأَيْنَ اَلْمَالُ اَلَّذِي عَزَلْتَهُ لِأَبِي اَلْمِقْدَامِ .
علی بن محمد گوید: ابن عجمی ثلث دارایی خود را برای ناحیه قرار داد و سند آن را هم نوشت ولی پیش از آنکه آن ثلث را خارج کند، مالی بپسرش ابی مقدام داد که کسی از آن آگاه نبود، باو نامه رسید: مالی که برای ابی مقدام کنار گذاشتی چه شد؟.
كَتَبَ عَلِيُّ بْنُ زِيَادٍ اَلصَّيْمَرِيُّ يَسْأَلُ كَفَناً فَكَتَبَ إِلَيْهِ إِنَّكَ تَحْتَاجُ إِلَيْهِ فِي سَنَةِ ثَمَانِينَ فَمَاتَ فِي سَنَةِ ثَمَانِينَ وَ بَعَثَ إِلَيْهِ بِالْكَفَنِ قَبْلَ مَوْتِهِ بِأَيَّامٍ .
علی بن زیاد صیمری بحضرت نامه نوشت و تقاضای کفنی کرد، حضرت باو نوشت تو در سال 80 بآن احتیاج پیدا میکنی، سپس او در سال 80 مرد و حضرت چند روز پیش از وفاتش برای او کفنی فرستاد.
كَانَ لِلنَّاحِيَةِ عَلَيَّ خَمْسُمِائَةِ دِينَارٍ فَضِقْتُ بِهَا ذَرْعاً ثُمَّ قُلْتُ فِي نَفْسِي لِي حَوَانِيتُ اِشْتَرَيْتُهَا بِخَمْسِمِائَةٍ وَ ثَلاَثِينَ دِينَاراً قَدْ جَعَلْتُهَا لِلنَّاحِيَةِ بِخَمْسِمِائَةِ دِينَارٍ وَ لَمْ أَنْطِقْ بِهَا فَكَتَبَ إِلَى مُحَمَّدِ بْنِ جَعْفَرٍ اِقْبِضِ اَلْحَوَانِيتَ مِنْ مُحَمَّدِ بْنِ هَارُونَ بِالْخَمْسِمِائَةِ دِينَارٍ اَلَّتِي لَنَا عَلَيْهِ .
محمد بن هارون گوید: پانصد دینار از ناحیه(بابت سهم امام)بعهده من بود، و من دست تنگ و ناراحت بودم، با خود گفتم: من دکانهایی دارم که آنها را به 530 دینار خریده ام، بجای 500 دینار ناحیه میگذارم و این مطلب را بزبان نیاوردم، حضرت بمحمد بن جعفر نوشت: دکانها را از محمد بن هارون بگیر بجای 500 دیناری که از او میخواهیم.